در منتهای غربت یلدای بیفروغ

نوشته شده بوسیله تبسم 25. دی 1390 19:50

شبها دلم برای خدا تنگ می‌شود
دست نیایشم بلند
وپس سجده‌ی سکوت
شب ها دلم زوسعت غم تنگ می‌شود
دیشب نگاه پنجره‌ی قلب خسته ام
در انتظار روزنه‌ی یک طلوع ماند
چشمم به راه مشرقی از روشنای عشق
بیتاب گشته وشعر سکوت خواند
در منتهای غربت یلدای بیفروغ
دروسعت کویر که غیر از سراب نیست
وقتی که با تمام وجودم
عطشان قطره های زلالم
بار دگر نگاه خدا برق می زند
تا با فروغ خویش
باران نور بر شب اندوه من زند
با دستهای روشن خور شید مهربان


رحیم سینایی 22/5/1389

برچسب ها:

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS