نوشته شده بوسیله تبسم
19. شهریور 1390 18:26
امروز یه کتابی رو تموم کردم که آخرش یه شعری نوشته که یه قسمتش این بود:
من هم اشک شمع رو دیدم ، هم سوختن پروانه.
اشک شمع منو به فکر انداخت.همیشه بیشتر توجه ها به پروانه است. که پروانه عاشقه، که پاک باخته است، در آروزی وصال شمع، نور شمع…راستشو بگم اونقدی به اشک های شمع توجه نکرده بودم و واقعا از خودم ناامید شدم:(
نمی دونم کدووم عاشقن ، کدووم معشوق. ولی اگر پروانه عاشقی باشه که در تب و تاب معشوقش می سوزه، شمع دست کمی از اون نداره.پروانه می تونه لحظه لحظه، مرحله به مرحله، فاصله به فاصله به شمع نزدیک بشه و حتی اگر بالهاش نسوزن از نور شمع بی نصیب نیست و شمع ازش دریغ نمیکنه شعله کشیدن رو و شمع از همون ابتدایی که پروانه از پنجره ی نگاهش وارد میشه شروع می کنه به سوختن، به هر لحظه زیباتر شعله کشیدن، به اشک ریختن…به فنا شدن
ولی برای شمع به نظر من این فنا شدن، فنا نیست چون معنی بزرگتری برای بودنش و شعله هاش داره.یه جور تعالیه
وقتی پروانه خودشو برسونه به شعله ها، اگر برسونه و در اون نهایت با هم، هم آغوش شن و ذوب عشقی که هست، اونوقت به نظرم شعله های شمع باید واقعا دیدنی باشن همزمان که اشک هاش و دردی که توی دلش داره…اما بعدش فکر نمی کنم شعله ای از شمع هم باقی بمونه وقتی اون و پروانه هم دیگه رو به نهایت رسوندن. در اون حال به نظرم شمع هم پروانه شده! یه جور رهایی منظورمه
و اما: پنجره شاید یه دریچه اس، یه پل ارتباطی بین پروانه و شمع. ارزشش به جای خودش باقیه ولی نه شمع ه و نه پروانه. تو همون طور که گفتم شمعی چون من سوختنت رو، اشک هات رو دارم می بینم، دارم حس می کنم و بهت افتخار می کنم.امیدوارم به زودی پروانه بشی :)