دوستت دارم اما ازت می ترسم

نوشته شده بوسیله تبسم 11. شهریور 1390 20:28

دو دفعه است که دارم خواب می بینم مامان بزرگ قصه ها زنده است ولی مریضه و داره می میره و لحظه های آخره و من دارم گریه می کنم. یه بار انگار حالش خوب بود ولی خودش میخواست که بره، گریه می کردم بهش می گفتم چرا می خوای بمیری، حالت خوب شده، لطفا این کارو نکن و ازش با گریه خواهش می کردم ، احساس استیصال داشتم، وصیت کرد و ..بیدار شدم.

امرزو هم که همزمان با اذان بیدار شدم گریه م یکردم و از روی ناچاری خدا رو قسم می دادم که نذاره بمیره، انگار تلاشهای آخر باشه، دست و پا زدن های آخرم به امید اینکه شاید خدا دقیقه 90 نظرش عوض شه…بعد یهو انگار بابایی هم می خواست بره…از خواب پریدم، صدای اذان می اومد…چقدر خوشبخت بودم که صدای اذان می اومد…بابایی رو صدا زدم برا نماز…گریه کردم تا خوابم برد…ترسیده بودم…توی خواب ازش می خواستم که منو قبل از  خانواده م ببره

خدایا چرا این کارا رو می کنی؟ به اندازه کافی پریشون نیستم؟؟ ازت می ترسم…من ازت می ترسم

برچسب ها:

نظرات

1390/06/12 06:52:20 ب.ظ #

مل مل

:*

مل مل |

1390/06/14 01:38:01 ب.ظ #

free ads

I was very pleased to find this site. I wanted to thank you for this great read!! I definitely enjoyed every little bit of it and I have you bookmarked to check out new stuff you post.

free ads |

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS