نوشته شده بوسیله تبسم
8. مرداد 1390 18:35
ماه رمضون هم رسید از راه… و جای خالی تو این روزها اونقدر حس میشه که بازم داره دیوونه م می کنه… تویی که همه ماه رمضون پارسال مهمون ما بودی و چه لحظه های نگران کننده و پر تنشی رو داشتیم قبل و بعد از عمل دومت در عرض چند ماه
باورم نمی شه که به این زودی رفته باشی و اینجوری غافلگیرم کرده باشی، تمام برنامه ها و رویاهامو با خودت بردی…کارهایی که میخواستم با تو انجام بدم و با تو تجربه کنم…دلم برات تنگ شده، خیلی دلم برات تنگ شده، خیلی دلم تنگ شده…جیگر هر چیزی از این فصل، از ماه رمضون منو یاد سال گذشته میندازه، میوه های درخت که دوسشون داشتی، انجیر، کیم فالوده ای که پارسال چقدر باید میگشتم تا برات پیدا کنم، بادمجون سرخ شده…. من خیلی دوستت دارم، دلم تنگ شده :((
مهم نیست چقدر برا آرووم کردن بقیه می گم که این طبیعیه و تو الان یه جایی منتظر مایی تا وقتش برسه بیاییم پیشت به هر حال من دلم تنگ میشه…فکر به اینکه نیستی دیوونه م میکنه… آخ خدایا چرا اینقدر برام سخته…
یادته این عکسو به زور ازت انداختم و عینک و شال خودمو پوشوندم بهت…یادته عمدا فرق راست موهاتو انداخته بودم بیرون…یادته جیگر چقدر اذیتت میکردم…دلم تنگ شده :(((