من برگشتم
شاید عجیب نباشه ولی وقتی توی حرم بودم واقعا احساس آرامش می کردم انقدر که چیزی نبود که از امام رضا بخوام. یه وقتی به خودم می اومدم می دیدم همه دارن از حاجاتشون می گن اما من فقط دارم نگاش میکنم و احساس آرامش میکنم و لبخند می زنم و برا دوستانم و کسانی که می شناختم دعا می کردم و نماز میخوندم و …تا شب آخر که یه خبری علاوه بر خوشحالی باعث شد خیلی ناراحت بشم. اونوقت دیگه رفتم فقط برا خودم با امام رضا دردو دل کردم.
در کل مگه میشه سفر بدی بوده باشه وقتی این همه منتظرش بودم؟؟ عالی بود. شکر و ممنون از خدا و امامش که منو قبول کرد.
چیزی که برام عجیب بود این بود که وقتی به گنبدش و ضریح ش نگاه می کردم برخلاف اینکه فکرمی کردم همه گریه هامو جمع کردم که برم اونجا اما انقدر خوشحال بودم و آرووم فقط لبخند می زدم و خوشحال بودم و دیگه اینکه هر وقت میخواستم برگردم از حرم همش برمی گشتم به سمت عقب و نگاش می کردم، حس چشم به راهی داشتم… می دونی، امام رضا، حس کردم که جوابشو شنیدم، قبولم کرد…
و اما: فکر می کردم انقدر با هم دوست و صمیمی هستیم، انقدر برات همونجور که تو برام خاص هستی ، خاص بودم که خبر ازدواجت رو (که با توجه به کامنتها و پست های اخیرت حسش کرده بودم و به نظر نمی رسه این بار موثق نباشه) خودت بهم بدی نه اینکه از یه دوست مشترک، اونم بنازم به تقدیر خدا که، دقیقا روز آخری که مشهد بودم این خبر رو بهم داد…کنار امام رضا، توی دل خدا
توی حرم بهش فکر کردم، به امام رضا گفتم، به تو هم میگم که چی گفتم حتی با اینکه برات مهم نباشه، گفتم بهش انقدر دلم شکست خصوصا از بعضی ار رفتارها و اخلاقت که هیچ کس، هیچ کس تا حالا اینجور دل منو نشکسته بود حتی عشقی که منو رها کرد. دلیلش هم روشنه. وقتی یکی با دلایل روشن برات قابل احترامه، وقتی رفتارهاش رو تحسین می کنی و برات در بعضی موارد مثل الگو میشه، وقتی باور میکنی که با وجود آدم هایی مثل اون هنوز هم می شه به آدمها اعتماد کرد و اطمینان، ناخودآگاه انتظاراتت بالا می ره، اون آدم برات بالا می ره و کوچیکترین رفتارش هم برات زیر ذره بینه. عیبی نداره بذار حرف تو رو قبول کنیم که من اشتباه کردم و اشتباه دیدم. من که گفتم یه روز پشیمون می شی، مسئله ای نیست بذار تصور کنیم باز هم اشتباه از من بود من سهم خودم رو قبول می کنم
وقتی به گذشته فکر میکنم، به لحظه هایی که سپری شد بیشتر احساس ناامیدی می کنم. باور اینکه این بار آگاهانه اشتباه کرده باشم در تشخیصم… در اطمینانم…
تو به من بگو، چرا من انقدر از رفتارهات ناراحتم؟ تو هنوزم برای من فرق می کنی، هنوزم برای من خاصی و من خوشحالم که ازدواج کردی و برای خوشبختیت دعا کردم اما دو تا چیز به خدا گفتم
اول اینکه اگر این اجازه رو داشتم، این حق رو داشتم، یا حتی اگر دل من توان و تحمل اینو داشت که از پسش بربیاد نمی بخشیدمت ولی خوشبختانه نه این حق رو داره، نه تحملش رو
و بعد اینکه ازش خواستم کاری کنه چنان منو از یاد ببری که حتی توی دوران زندگیت به خاظر نیاری که فروغ نامی رو میشناختی حتی . حتی اگر دعاهای هر شبت رو از دست بدم. امیدوارم خدا این لطف رو به من بکنه حتی به قیمت از دست دادن یکی از بهترین دوستانم که همیشه برای از دست دادنش غمگین خواهم بود.
من واقعا احساس ناامیدی و درد میکنم ولی می دونم که این می گذره چون من تنها نیستم. بابت همه چیز هم ازت ممنونم از صمیم قلبم چون با وجود تو فقط زندگی عادی من تغییر نکرد، قلب من وسیعتر شد و روح من بیشتر رشد کرد و هر بزرگ شدنی هزینه داره.
خدایا من واقعا ازت ممنونم که همیشه یه قدم جلوتر از منی و ازم محافظت می کنی. دوستت دارم