خدایا…

نوشته شده بوسیله تبسم 7. خرداد 1390 19:57

قرار بود به دلها کمی قرار بیاید

قرار بود که بعد از خزان، بهار بیاید

چی شد پس؟بارون می بارونی که بغلم کنی؟؟ با پنبه سَر می بُری تو هم؟؟؟

خسته نمی شی هان؟ از این بازی که با من شروع کردی و همش هم می بَری

دیگه نمی تونم ادامه بدم…نمی خوام دیگه…تمومش کن…تحملش رو ندارم

چرا یه ذره دلت برا من نمی سوزه؟؟؟ می دونم خیلی خیلی بزرگی که این دردها در برابرت حتی دیده هم نمی شه اما به من نگاه کن، من هم همونقدر کوچیک و ناچیزم

دیگه نمی تونم خودمو تحمل کنم

دیگه حتی اشک هم مرهم نیست و آروومم نمی کنه

کاش لااقل امامت می اومد ، لایق همراه ش بودن که نیستم اما شاید سعادتشو داشتم به دست ایشون می مُردم

آخ… چی کارت کنم که جز تو رو ندارم.چی کارت کنم که بازم تویی که فقط دوسم داری

هرچقد ببازم، هرچقد بد باشم…

تو که برگ برنده ی بازنده ای چون منی و من با همین برگ می بَرمت تنها خدای تنهای منِ تنها

بعد نوشت: 

خدایا فکر نمی کردم اینقدر دوسش می داشته باشم…آه…یه نفس عمیق بکش و محکم چند بار بزن روی قفسه ی سینه ت تا راه تنفست باز شه…سعی کن به خاطر خوشحالی کسی که برات عزیزه خوشحال باشی و سرزنده…سعی کن خوابشو نبینی و غمگین نباشی…سعی کن اعتمادت رو به خدا از دست ندی، سعی کن رهاش کنی مثل همیشه اونجوری که میخواسته و ازت انتظار داره…سعی کن میون همه مسائل زندگیش باری نشی روی ذهنش… می گذره… مگه همیشه نگذشته؟؟؟ خودتو و اونو اذیت نکن…چند بار بهت بگم؟ اینجوری نباش فروغ . لطفا نباش

خدایا از تو میخواهم بر محمد و ال محمد صلوات فرست و مرا نجات دهی از آنچه درآنم و مرا خارج کنی از مشکلی که درآنم بزودی بدون تاخیر بفضل و رحمتت ای مهربانترین مهربانان.

برچسب ها:

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS