نوشته شده بوسیله تبسم
20. ارديبهشت 1390 00:11
گاهی که اینقدر دختر بدی می شم، میگم کاش منو تنها نذاشته بودی، کاش انقدر خوب نبودی که برای من زیاد باشی، وقتی بودی سعی میکردم ناخودآگاه بیشتر و بیشتر دختر خوبی باشم، انقدر با تمام بدی ام در خوبیت حل می شدم که بد بودن از یادم می رفت…
بعد به خودم می آم، به خدا می گم منو ببخشه، تا وقتی خدا هست تو هر چقدرم خوب باشی،چه کاره ای؟ وقتی حتی خوبی ات رو از روح خدا داری…
نمی دونم چرا ولی هنوزم از دستت ناراحتم، عجیبه… شاید به خاطر تصور دیگه ای که ازت داشتم اینقدر برام سخت اومده…با اینکه من خودم دست هرچی بدی رو از پشت بستم…
خدایا منو نجات بده…چی کار کنم؟ چه نذری بکنم که منو از این ماجرا بکشی بیرون…خدایا من دارم اشتباه میکنم می دونم این درست نیست…نمی تونم خودم درستش کنم، گیج شدم…خدایا کمکم کن…من می سوزم می دونم می سوزم خدایا نجاتم بده