نوشته شده بوسیله تبسم
26. فروردین 1390 21:38
آش پست پا هم پختیم، مهمون ها هم رفتن، دارم می میرم از پادرد و خستگی…فقط دلم میخواد یعنی بیهوش شم
ذهنم بیشتر خسته است…هنوز نفهمیدم انگار که واقعا نیستن ، توی یه جور خلا گیر افتادم، چقدر لوسم…
این همه حرفای دور و بری ها هم امروز خسته ترم کرده، دست از سرم برنمی دارن آخه چرا…دیگه خسته شدم فقط می گم باهاشون ان شاا.. به چیزهایی که می گن، هر کی هم یه نظر کارشناسی داره
انقدر خسته ام یا حالم خرابه دلم می خواد بزنم زیر گریه بعد همچین خوابم ببره که مغزم نتونه به هیچی فکر کنه
فردا عمه اینا هم به رسم هر سال جیگر، حلیم بار می ذاره ولی خداییش انقدر الان خسته ام و فردا کار دارم نمیدونم کی برم اونجا…
شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسلیت میگم بهتون. امیدوارم که سرسوزنی رفتارمون شبیه ایشون بشه. آمین