نوشته شده بوسیله تبسم
22. فروردین 1390 23:14
دلم فقط الان گریه می خواد….همچین بغضم گرفته…به زحمت دارم خودمو کنترل میکنم و نمیکنم…
اگر ویزاهای مامانی و بابایی تا فردا آماده شه، ان شاا.. 4شنبه می رن برا مکه…حالا اومدن امشب توصیه نامه نوشته بابایی و امضا گرفته از همه مون و همه مسئولیت ها رو سپرده به من و حسابهایی که به نامم نبوده رو دارن به اسمم می کنن و …
مامانی می گه به من نگی به خاطر بچه ها ازدواج نمیکنم ها، هم ازدواج کن هم مراقب اونها باش والا دیر می شه…
بابایی میگه آدم باید وصیت نامه بنویسه ولی ولی… میدونم کار درستیه ولی نمیدونم… برام سخته،درسته ما دیگه بچه نیستیم ولی این اولین باری ه که دارن ما رو تنها میذارن و این همه مدت قراره دور باشن از ما… منم که خدای نگرانی و دلواپسی ام…با این مسیر ها و اوضاع نابسامان
با خودم فکر میکنم شاید یکی از حکمت های اینکه هنوز ازدواج نکردم همین بوده که مراقب بچه ها باشم تا مامان اینا با خیال راحت برن و برگردن، البته در مورد امسال فرق میکنه* ولی کلا…رفتن ه مامانی و بابایی کاملا تصادفی و بدون کوچیکترین برنامه ای اتفاق افتاد انقدر ناگهانی که هنوز خودشون موندن توش… قبلا انقدر ما بهشون اصرار می کردیم می گفتن تا شما ها جا به جا نشین امکان نداره و حتی دعوا می کردن که ادامه ندین ولی الان…
خدایا شکرت…با همه سختی ی اومدنشون، با اینکه راحت نبود براشون ولی ممنونم که اجازه دادی بیان و البته امیدوارم باقیش رو هم حامی باشی که به سلامت بیان و برگردن و حج شون هم قبول باشه
خدایا سپردمشون به خودت…والا دیوونه می شم
* و اما: با مامانم که حرفای مادر دختری میزنیم، می گه دختر جان به یکی از خواستگارات جواب مثبت بده دیگه ، بهش گفتم برین مکه بیایین امسال دیگه چشم. ملتی رو شاد کنم، کچلم کردن دیگه. می گم به مامانم که موندم من عروس شم بعدش میخوان این بزرگترهای فامیل به چی و کی گیر بدن :))