نوشته شده بوسیله تبسم
17. فروردین 1390 22:16
غمش در نهانخانه ی دل نشيند
بنازی که ليلی به محمل نشيند
بدنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام ناقه در گل نشيند
خلد گر بپا خاری آسان بر آرم
چه سازم بخاری که در دل نشيند
پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم
غباری بدامان محمل نشيند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که بر خاست به مشکل نشيند
عجب نيست خندد اگر گل بسروی
که درين چمن پای در گل نشيند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدايی به شاهی مقابل نشيند
الهی زليخا عزيزت بميرد
که يوسف به تخت تجمل نشيند
طبيب از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند؟
عمه م می گه می آی بریم کربلا، من این بار برخلاف همیشه دلم می خواد و می گم بهش آره اگر بهم اجازه بدن، می گه جای مامانبزرگم می رم سوریه؟ باز از خدا خواسته می گم آره اگر اجازه بدن، و مشهد و مشهد و مشهد… خارج از ایران رو که بابایی میگه هر وقت ازدواج کردی برو، بعد از مامان خانوم چشممون به بابا خان روشن :( انگاری از طرف همسر جان امانتم پیش بابایی و مامانی. لااقل همین مشهد رو …آه ، باید یه راهی پیدا کنم، ان شاا.. برن مکه و سلامت برگردن، به هر کلکی باشه باید برم…به مامانم عصری میگفتم دلم مسافرت میخواد اما الان به آبجی ته تغاری ه می گفتم، سفر زیارتی میخوام، اصلا میدونی احتیاج دارم الان شدید، به عمه م می گفتم شده شده شب بریم و فردا شبش برگردیم بریم مشهد…بزار مامان اینا برگردن…خدایا لطفا اجازه بده