یه حسی یه که با حس های سال قبل فرق داره و اون اینه که واقعا مطمئنم که امسال سال خیلی بهتریه حتی اگر به فرض باطلِ من!! خوب شروع نشده باشه…وایستا و ببین
آبجی فسقلی داره سنم رو حساب می کنه ، آخه حساب کردنه منو قبول نداره :))) میگه تو الان 27 سالته، توی 28 سالی، و شهریور می ری توی 29 و 28 سالت میشه!! :)) وقتی گفت 29 یهو شوکه شدم!! قیافه مو نگاه میکنه اشاره می کنه بهم می گه تعجب کردیا :))) و بعد میخنده میگه بزرگ شدیا :))) پیر شدیم رفت… خیلی سریع می گذره ها
با خودم فکر می کنم چیزی که مهمه اینه که چه جوری اومدم تا اینجا رو و باقیش رو بهتره چه جوری برم… حس زیاد خوبی ندارم نسبت بهش چون فکر می کنم زمان زیادی رو از دست دادم خیلی زیاد…
امروز همش داشتم عطسه می کردم و دستمال به دست بودم، چشامم بیشتر از خارش ، درد می کنه. باز خدا رحم کرده از خونه بیرون نرفتم. همیشه نهایت یه ساعت عطسه میکردم و این آلرژیه چیه بهاریه رفع می شد امروز معلوم نیست چه خبر بود، البته هوا هم بادی بوده …
همین جوری دارم موسیقی گوش می کنم و چشام روی در و دیوار اتاق نوشته ها رو میخونه :))) البته برای امسال یه چیزایی هست که هنوز ننوشتم و نچسبوندم. این قسمت روی دیوار رو به روم توجه م رو جلب کرد:
در میان این همه غوغا و شر / عشق یعنی کاهش رنج بشر
ای توانا ، ناتوان عشق باش / پهلوانا، پهلوان عشق باش
ای دلاور، دل بدست آورده باش / در دل آزرده منزل کرده باش
این روزها دوباره هوس نوشتن کردم مثل قبل ترها. اوووم، دیگه این روزها میخوام سعی کنم خوش اخلاق تر باشم و انقد زود آمپرم نزنه بالا مخصوصا وقتی این داداش خان حال میکنه الکی بره روی اعصابمو حرصمو در بیاره و کیف کنه…یکی از این شب ها باید برا مامانم لازانیا درست کنم تا نرفتن مکه، دلش لازانیا خواسته الهی. باید کارای برگشتنشون رو هماهنگ کنم باهاشون. ریاضی داداش خان هم مونده و عین خیال مبارکشون نیست، یه سری خوندنی و نوشتنی و انجام دادنی کاری هم دارم…امیدوارم 13 به در هم جایی نریم و بمونیم خونه، بیرون خیلی شلوغ و کثیف! میشه ترجیح می دم کاهوهای باغچه رو بچینیم و توی سکوت یه عالمه کاهو بخورم با رب انار نمکی!! امیدوارم فقط آفتابی باشه… زندگی بدی ندارما، آره همینه دیگه زندگی…
مهم ترین کار شاید اما اینه که میخوام یه ذره بزرگتر شم امسال…
به جون هر چی دیوونه ست دلم دیوونه خونه ست / واسه ت هر ذره از جونم یه شعر عاشقونه ست
دلم دیوونه خونه ست ، وای عجب شوری توو خونه ست
تو که عاشق نمی خوای وای چه بیخود عاشقم من / برای اسم عاشق وای چه بیخود لایقم من
اگر عاقل شناس بودی چرا ما رو شناختی / منم مخلوق چشمات وای نگاه، دیوونه ساختی …
چه شب آرومیه…دیشب با پسردایی و دختردایی و پرهام کوشولو نی نی دخترداییم رفتیم جنگل، انقدر انقدر انقدر آسمون ستاره بارون بود و انقدر نزدیک که نگو، زیبا زیبا زیبا و شگفت انگیز… خدایا شکرت. می دونی خیلی ممنونم که همیشه حواست بهم هست، تو عاشقترین عاشقی هستی که تا حالا دیدم، هرچقدر هم که بنده هات خوب نباشن باز تو عشق داری براشون…مرسی که همیشه کنارمی و رهام نکردی، دوستت دارم عزیز دلم. چشم افتاد به ساعت 11:11* بود داشتم فکر م یکردم یعنی کیه که دوسم داره و داره بهم فکر میکنه فهمیدم که تو بودی ممنونم.
* یه زمانی مونای مهماندار می گفت هر وقت عددهای مشابه ساعت پشت هم ردیف شدن، اونی که دوستت داره ، داره بهت فکر میکنه ، می دونم اینا شاید همش حرف باشه ولی حس قشنگیه فقط تصور کن… ;)