مامان بزرگ قصه ها

نوشته شده بوسیله تبسم 30. بهمن 1389 22:46

می دونی دلم نمی خواد غرغر کنم، دیگه عصبانی هم نیستم ولی قبول کن حق دارم دلم تنگ شه. خوب دلم تنگ میشه چی کار کنم جیگر؟ امشبم دلم برات تنگ شده…

عید داره میاد ولی نیستی که بازم با هم شیرینی پنجره ای درست کنیم… نون کوچولو درست کنیم … یادته پارسال چه کارها که نکردیم؟ یادته چقدر ازمون ایراد گرفتی و یادمون می دادی که چی کار کنیم؟ یادته چه شکل هایی می دادی به خمیرها؟ دلم تنگته… دوستت دارم خیلی دوستت دارم

برچسب ها:

نظرات

1389/12/01 09:48:37 ب.ظ #

عسل

یادش گرامی.روحش شاد.عید شما و مادر بزرگ قصه ها که میدونم صدامونو میشنوه،مبارک.

عسل |

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS