نوشته شده بوسیله تبسم
8. بهمن 1389 12:13
حس می کنم دیگه عصبانی نیستم که رفتی… با تشکر از استادکوچولو ، دیگه غصه نمی خورم که رفتی ، ابوالفضل ت که عاشقش بودی همیشه با من همین جوری بوده هر وقت چیزی رو خواستم که برام شفاعت کنه پیشه خدا، بهترینش رو خواسته حتی اگر من فکرم به بهترینش نرسیده باشه… اون روز هم ازش خواسته بودم با اینکه خیلی درد داشت، اشک داشت ولی ازش خواسته بودم نمی دونم دست خودم نبود شاید، حال خودم رو نمی فهمیدم وقتی توی امامزاده ازش خواستم بهترین رو بخواد برات…
ازشون ممنونم که تو همچون روزی بردنت پیش خودشون، واقعا از خدا ممنونم. بهت که گفتم باید بهم زمان بدی و تنهام نذاری البته… وقتی یاد ان افتادم که وقتی نفس های سنگین می کشیدی عمه لبهات رو نمناک می کرد با پارچه فهمیدم چقدر خودخواه بودم و نفهمیدم… معذرت می خوام
خیلی دوستت دارم، حتی اگر حضرت ابولفضل (ع) تا ابد با من به همین روش باشه و من اولش تصور کنم که هر چی برام عزیز باشه و بخوام رو می بره بازم به این کارم ادامه می دم، همون جور که منو بیمه ش کردی منم بچه م رو بیمه ش میکنم روزی که خدا اجازه بده امانت دارش باشم…
دوستت دارم، تو که اونجا شاد و راحتی هوای ما رو هم داشته باش. می بوسمت عزیزم