نوشته شده بوسیله تبسم
6. بهمن 1389 23:30
مادربزرگ قصه ها چرا من همش وقتی خوابت رو می بینم ترسناکه؟ چرا مثل بقیه خواب نمی بینم که جات راحته و خوشحالی؟ انقدر دل من سیاهه؟ انقدر از دست من ناراحتی؟
بازم خواب دیدم زنده شدی…بعد از اینکه نفس آخر رو کشیدی و من فکر کردم ساکت شدن نفس هات به خاطر اینه که خوب شدی ولی این بار واقعا بیدار شدی، گشنه ت بود… نمی تونم بقیه ش رو تعریف کنم…ترسناک و ناراحت کننده س… با من قهری؟ دلم واقعا برات تنگ شده، چی کار کنم عزیزم که باهام آشتی کنی؟ کاش امروز می گفتم موهامو کوتاه کوتاه کنه و نمیذاشتم تا بلند بمونه شاید اینجوری عصبانی می شدی و می اومدی به خوابم و دعوام می کردی مثل قبلانا …آه
راستی یکی از گل های نرگس گل دادن جات خیلی خالیه، می دونم خیلی گل نرگس دوست داری …
به هر حال دوستت دارم.من دختر قوی ای هستم تو می دونی مگه نه؟ به نظر ضعیف می آم ولی قوی ام نگاه به ظاهرم و حرفام نکن باشه جیگر؟ فلفل نبین چه ریزه :دی تو که می دونی جیغ جیغوی تو کم نمی آره مگه نه؟ الان دیگه تو هم از پیش خدا هوامو داری درسته؟ می بوسمت. دلم واقعا برات تنگ شده :*