نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1389 22:24
من از اشکي که مي ريزد زچشم يار مي ترسم... از آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسم...رها کن صحبت يعقوب و دوري و غم و فرزند... من از گرداندن يوسف ، سر بازار، مي ترسم... همه گويند اين جمعه بيا ، اما درنگي کن... از اينکه باز عاشورا شود تکرار مي ترسم.. اشتياق کوفيان و دعوت يار بر سر نيزه... من از آمين مردم در تعجيل حضور يار مي ترسم…