نوشته شده بوسیله تبسم
30. آذر 1389 21:29
امشب همه مون توی خونه ت جمع بودیم…دوره هم…باور کنم که نبودی؟؟!!
باورم نمیشه …دلم برات تنگ شده عزیزم… جیگر دلم برات تنگ شده… برا خنده ها…برا اینکه برات فال حافظ بگیرم…برا تماشای انار خوردنت…ناز کردنت برای شیرینی نخوردن…من دلم برات تنگ شده
امروز ا زدستت عصبانی بودم که رفتی و بیشتر نموندی و صبر نکردی تا منو توی لباس عروسی ببینی…این من نبودم که آرزوت رو برآورده نکردم تو بودی که آرزوم رو به دلم گذاشته ای که کنار سفره عقدم باشی و برام دعا کنی…مامان بزرگم…عزیزم…دوستت دارم، دلم واقعا برات تنگ شده…باورم نمیشه…نمی تونم تحمل کنم….خدایا بهش بگو حداقل بیاد به خوابم…
خدایا شکرت شکرت بابت این یلدا هم….دوستت دارم با اینکه درک کردنت راحت نیست…با اینکه من خیلی کوچیکم هنوز…واقعا حضرت زینب چه طور طاقت آوردن و محکم بودن…عجب روح بزرگی داشتن…