خدا لبخند زد، لیلی هم .
مسافرت چند روزه م ، خیلی خسته م کرد اما خیلی هم سبک هستم الان. یکی از برجسته ترین اتفاقاتش این بود که خدا بهم گفت منو بخشیده. همیشه امید و خواهش بخشش داشتم ازش و خدا بالاخره منو بخشید، منو درک کرد. مثل همیشه. برای همین خیلی خوشحالم و دلم می خواد همیشه یه لبخند روی لبم چسبیده باشه مثل همیشه اما این بار با شفافیت روشنتری… از طرفی خیلی راحتتر هم اشکم در می آد و این نشانه ی خوبیه. نشانه ی بعدیش هم این بود که با وجود آلودگی هوا ناخودآگاه یه زمانهایی می تونستم ماه و ستاره رو ببینم… به چه زیبایی…
خدا گفت: اگر لیلی نبود، زمینِ من همیشه سردش بود.
دوستانم رو دیدم و براشون هدیه بردم که اینکه امکان این رو داشتم خودش سرشار از سعادته برای من. خوشحالم که اینجوری ام حتی اگر گاهی دلم بگیره یا بشکنه یا غصه دار شه و یا نتونه درک کنه. خوشحالم که همیشه اینطور نیستم که نسبت به کسانی که برام عزیز و مهم هستن خودم در درجه ی اول اهمیت باشم. امیدوارم روح و زندگی من رباتی و مملو از اول خود خواهی نشه.فکر نمی کنم خدا از من چنین انتظاری داشته باشه حتی اگر به چشم همه من اشتباه کنم که هنوزم می شه تماما مهربون بود و لبخند محبت آمیز به یه حتی غریبه زد که توی ایستگاه اتوبوس کنارت نشسته و یا با دیدن یه ماشین عروس از شادی عروس و داماد شاد شد و...
سالیانی است که لیلی عشق می ورزد. لیلی باید عاشق باشد زیرا خدا در او دمیده است و هر که خدا در او بدمد، عاشق می شود.
پستچی من، یه زمانی تو محرم ترین، مورد اعتمادترین، خاص ترین و بادرایت ترین و عزیزترین دوستم بودی. دوست صمیمی ای که لحظه های غمگینم رو شاد می کرد و دلتنگی هام رو با خوردن سیب از بین می برد و در زمانهای ناامیدی باعث اشک ریختنم می شدی که بهم نشون می داد خدا هنوز ازم ناامید نشده و آرووم می شدم. برای تو هم یه هدیه دارم.
کتاب “لیلی نام تمام دختران زمین است” از خانم عرفان نظر آهاری. تو خودت پستچی هستی پس برات پست نمی کنم، خودت می دونی چه جوری پیداش کنی. شاید الان که بخونی برات جالب نباشه، شاید منو درک نکنی، شاید حتی ناراحت شی چون تو همون طور که دوست داری، قابل پیش بینی نیستی اما سالها بعد وقتی برای بار چندم بخونیش وقتی دستهای نوه ت توی دستته، منو لابه لای صفحه های کتاب حس می کنی، درک می کنی و شاید اون روز برای یه لحظه ستایشم کردی و دلت برام تنگ شد… اون روز من هرجا باشم مطمئنم روحم لبخند می زنه و دوباره عاشقت می شه و باورت می کنه و آرروم می شه.
این هدیه رو بهت می دم چون می خوام تنهات بذارم. معذرت می خوام و امیدوارم منو ببخشی. درسته من انتظارم بالاست از تو، از تمام دوستانم، همونطور که اونا از من انتظار دارن، ولی این به این معنی نیست که ازت دلسرد و ناامید شده باشم، اینطوری تصور کن که از خودم ناامید شده باشم. برای تو خیلی دعا می کنم، تو نمی دونی چه دعایی ولی من سهمم رو انجام می دم. خدا هیچوقت از آدمها ناامید نمی شه و همیشه صداشونو می شنوه. امروز مامانبزرگم می گفت خدا می گه: از من بخوایین تا بهتون بدم.ازش می خوام گامهات رو هادی باشه چون مهم هستن، چون فقط به خودت مربوط نمی شن. هیچوقت دوست نداری برات نگران بشم، با اینکه دلیل نگرانی منو، نمی دونم که درک می کنی یا نه اما بهت قول می دم دیگه نگرانت نباشم چون وقتی آدم دعا می کنه و اعتماد داره به خداش، نگرانی می میره.
یه چیزه دیگه هم هست و اونو می دونی، می دونی من می دونم دوست بدی نیستم، هرچقد بد باشم دوست بدی نیستم. جدا از اینکه همیشه می خوام برای دوستانم خاص باشم در یه راهی، همونطور که اونا برای من در مسیر خاص خودشون خاص هستن. اینکه کسی نخواد با من دوست باشه در حالی که تصور من این بوده باشه که دوست هستیم ولی عملا اینطور نباشه یا من نتونم حسش کنم یا حسش قطع و وصل بشه!!! منو اذیت می کنه و در شرایط کنونی این برام قابل تحمل نیست چون فکر نمی کنم شایسته ش باشم.امیدوارم درکم کنی و ببخشیم. شاید از اینکه تنهات می ذارم خوشحال بشی ولی مهم اینه همیشه از ته دلت خوشحال باشی…
قلب من بلد نیست نبخشه، از پسش برنمی آد خیلی اذیت می شه. کاش قلب تو هم اینجوری باشه. این بار حتی اگر دوست نداشتی مراقب خودت باش، خیلی باش. به قول مامانبزرگ خدابیامرزم : خدا نگهدار تو هم باشه.
خدا گفت : به دنیایتان می آورم تا عاشق شوید.
آزمونتان تنها همین است: عشق.
و هر که عاشق تر آمد، نزدیکتر است. پس نزدیکتر آیید، نزدیکتر.
عشق، کمند من است، کمندی که شما را پیش من می آورد، کمندم را بگیرید
و لیلی کمند خدا را گرفت
خدا گفت: عشق، فرصت گفتگو است. گفتگو با من. با من گفتگو کنید.
و لیلی تمام کلمه هایش را به خدا داد. لیلی هم صحبت خدا شد.
خدا گفت: عشق، همان نام من است که مشتی خاک را بدل به نور می کند
و لیلی مشتی نور شد در دستان خداوند.