شهریاراااا….

نوشته شده بوسیله تبسم 28. مرداد 1389 14:12


آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا 
بی‌وفا حالا که من افتاده‌ام از پا چرا 
نوشداروئی و بعد از مرگ سهراب آمدی 
سنگدل این زودتر می‌خواستی حالا چرا 
عمر ما را مهلت امروز و فردای تو نیست 
من که یک امروز مهمان توام فردا چرا 
نازنینا ما به ناز تو جوانی داده‌ایم 
دیگر اکنون با جوانان نازکن با ما چرا 
وه که با این عمرهای کوته بی‌اعتبار 
اینهمه غافل شدن از چون منی شیدا چرا 
شور فرهادم بپرسش سر به زیر افکنده بود 
ای لب شیرین جواب تلخ سربالا چرا 
ای شب هجران که یک دم در تو چشم من نخفت 
اینقدر با بخت خواب آلود من لالا چرا 
آسمان چون جمع مشتاقان پریشان می‌کند 
در شگفتم من نمی‌پاشد ز هم دنیا چرا 
در خزان هجر گل ای بلبل طبع حزین 
خامشی شرط وفاداری بود غوغا چرا 
شهریارا بی‌جیب خود نمی‌کردی سفر 
این سفر راه قیامت میروی تنها چرا

برچسب ها:

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS