نوشته شده بوسیله تبسم
3. مرداد 1389 01:12
چیزهای زیادی هست که این روزها دوست دارم در موردشون بنویسم، نمی دونم چرا اما این کارو نمی کنم…یکیش همین مرگه…
نه اینکه مشکلی با مردن داشته باشم…گاهی حتی حس می کنم آماده شم هر وقت که خدا بخواد ، شاید حتی گاهی حس می کنم چقدر خوبه اگر زودتر باشه و منو ببره پیش خودش… ولی ترس، می ترسم می دونی از چی؟ اگر اونقدر بد بوده باشم ، خوب نبوده باشم که منو ببره پیش خودش چی؟ کجا می رم؟ چه جوریه؟ این ندونستن…اینکه به هرحال هر جایی بری که پیش اون نباشه، بی شک خیلی وحشتناکه…
یه زمانی، گاهی ترس به خاطر این بود که منو بذارن توی دل خاک و برن و تنهام بذارن… واقعا تنهام اون موقع ؟؟
ترسهای اینجوری، از اینکه کجا می رم، چه جوری می رم ترسناکتره برام تا سخت بودن دل کندن از این دنبا و آدمها و زندگی ای که دوسش دارم… چون در هر حال همه مون می ریم …
یکی از دوستام که یه بار از ترس م براش گفتم، یه دعای قشنگ برای مردنم کرد… چه جوری مردنم، رفتنم، سفر کردنم… منم براش همونو خواستم همونجور که خودش خواست… عجیبه ولی خیلی آرامش بخش بود… کم پیش می آد کسی در این زمینه های خاص روحیت درکت کنه و بی ترس با زبون روحت حرف بزنه … می دونی گاهی حس می کنم حتی اگر منو بذارن توی دل خاک بازم من اونجوری مُردم و رفتم که دعا شده برام… حس نمی کنی انگاری خدا خواسته که باهام حرف بزنه و بفهمونتم؟
بعد که این روزا نمی دونم چرا دوباره بهش فکر کردم*، به مردن، به رفتن، دل کندن، ترسش… دوباره دوستت هست که اینو بهت نشون بده: نیایش شهید چمران قبل از شهادت
بعد می دونی با خودم چی فکر کردم؟ اینکه بستگی داره چه جوری به مرگ نگاه کنی و چه جوری باورش کن و چه جوری ایمان داشته باشی… اگر ایمان داری که با مرگ از دلبستگی های مادی این دنیا رها می شی و به آرامش می رسی، به اینکه به جایی برمی گردی که ازش اومدی، به خونه… دیگه نباید نگران چیزی باشی…
مثل برگ بی تابانه، می رقصی و با شور و شعف توی دست باد از وابستگی رها می شی و به آرامش می رسی…اونی که فک می کنه برگ با جدا شدن از شاخه به سوی پوسیدگی و نابودی می ره، کمال و تکامل روحش رو در صدای خش خشش زیر پاها نشنیده و ندیده…اینطور فکر نمی کنی تبسم خانم؟!
* الان فکر کنم فهمیده م چرا بهش فکر کردم… به خاطر مامان بزرگم، که اینقد بی تاب رفتنه…بی تاب رفتن به خونش!
توی مطب دکتر یه مامانبزرگ نازنینی اومده بود که خیلی سنش زیاد بود و خیلی هم مریض و درد داشت…با خودم گفتم مرگ و رفتن در یه قدمی همه ی ماهاست، سایه به سایه همراهمونه، اما تا ادمهای این سن رو می بینیم این فکر رو داریم که به رفتن نزدیکه…با خودم فکر کردن چه حالی داره که با این سن خودت بدونی اما نگی، و بدونی بقیه هم می دونن اما نمی گن که رفتنت نزدیکه… می ترسی؟نگرانی؟ می گی کاش بهتر بودم؟ به نظرم خیلی حس سنگینی باید باشه…حسی که بارش رو باید به تنهایی به دوش بکشی چون اکثرا غرق در روزمرگی رفتن رو دور می بینن…
چرا با اینکه می دونیم آسایشه، می دونیم به هر حال می رسه، برامون هولناکه؟ چرا دوست نداریم عزیزامون برن در حالیکه انقدی طول نمی کشه که ما هم بریم؟ نمی دونم فکر می کنم اینا همش سوالهای استفهامی انکاریه و همه مون به یه نوعی جواب رو می دونیم اما باز…