نوشته شده بوسیله تبسم
6. تير 1389 01:02
این روزها بیشتر به این فکر می کنم که هدفم توی زندگی چیه؟ اصلا آرزوم برای خودم توی این دنیا چیه؟ به نظرم عجیبه ، زندگی، حالا کاری به بقیه ندارم برای خودم ، زندگی خودم عجیبه… یعنی هیچ دلبستگی ندارم توی این زندگی؟ که به خاطرش بجنگم و بخوام بمونم و نرم و تلاش کنم؟ عجیبه ش اینه برام که خوب بیشتر و بیشتر یاد می گیری، زندگی راحتتر برای خودت می سازی، می گردی و می چرخی و رشد می کنی و رشد می کنی…خوب که چی؟ حس اینکه هر لحظه باید برم به جای اینکه به جای اینکه به زندگیم معنی بده داره معنیش رو می گیره…با خودم می گم معلوم نیست دوباره چت شده و داری هذیون می گی و چند روز دیگه خوب می شی و به فکرها و حرفهای الانت می خندی… ولی چرا اصلا چرا باید این چیزها به ذهن من بیاد؟ چرا من حس می کنم انگیزه ای ندارم؟چرا دیگه این احساس نیاز رو ندارم که باید برای زندگیم، برای ساختنش تلاش کنم، بجنگم اصلا…چرا بهانه ای حتی ندارم، چرا اصلا دنبال بهانه میگردم؟ چرا باید اینجوری باشم که بخوام دنبال بهانه بگردم مگه خودم کافی نیستم؟! آه…شرم آوره اما دلم برای خودم می سوزه…
دنبال معنی میگردم برای زندگیم… عجیبه که اینقد زود خسته شدم…می ترسم ، می دونی خیلی می ترسم از اینکه اهمیت خودم داره برام از بین می ره… همش با خودم میگم اگر برای خودت نمیتونی تلاش کنی آخه چطور می تونی برای دیگران اینجوری باشی؟ چرا با خودم این کار رو می کنم؟
فکر می کنی من پروانه ای ام که عاشقانه با شعله های شمع می رقصه و می سوزه یا پروانه ای که فقط اشتیاق سوختن داره؟