نوشته شده بوسیله تبسم
20. خرداد 1389 23:05
فکرشو بکن فردا اجازه ی ظهور به حضرت مهدی (ع) بدی… یهو اومد توی ذهنم که کاش می شد امشب کارامو تموم می کردم چون اگر فردا حضرت مهدی (ع) بیان دیگه تمرکز ندارم ابدا که بشینم پای نوتی. بعد الان با خودم فکر کردم یعنی وقتی حضرت مهدی می آن همچنان ما به کارهای روزمره بطور عادی ادامه می دیم یا اینکه توی فکر اینیم چی کار م یخواییم بکنیم و …
می دونی چی فکر می کنم، با اینکه همش ازت می خواییم که ظهورشون رو زودتر قرار بدی، و شاید می خواییم همون لحظه دعا حتی این اتفاق بیافته و اجابت کنی ولی واقعا اینطوری هستیم؟ ما حتی خودمون رو آماده نمی کنیم چون حس می کنم همه مون غافلگیر می شیم! گیج و مبهوت حتی، شایدم مردد حتی! نمی دونم برای هر کدووم ما چقدر زمان می بره تا به خودمون بیایم ولی… شایدم چون خودم اونجوری که انتظار می ره ، و انتظار دارم آماده نیستم اینطوری فکر می کنم، شاید بقیه اینطوری نباشن… می دونی چرا اینو می گم؟ مثلا در نظر بگیر یه مهمون خیلی ساده، یکی از آشناهای نزدیک که همیشه هم بهت سر می زنه بخواد بیاد، با اینکه چیز عادیه و خبر دادن هم نمی خواد بازم آدم اگر بدونه کلی آماده می شه براش، مرتب می شه، خونه رو مرتب می کنه و و و …حتی همین که زنگ بزنه تا برسه به اتاق …
حالا در نظر بگیر، مثلا عمریه منتظر امام مَهدی هستیم…
کاش فردا بیاد … چقدر دلم میخواد بیاد … فکر کن زندگی چه رنگ پرمعناتری می گیره …
ولی وقتی بیاد، وقتی ببینمش بهش می گم که واقعا شرمنده شم. بهش می گم شرمنده م که همش به فکر خودم بودم، به فکر اینکه وقتی بیاد و برنامه هاش رو عملی کنه، دنیا چه جای بهتری می شه ، اینکه اگر بیاد رنگ تو برای همه پررنگ تر و روشن تر می شه به معنای واقعیت، بهش می گم شرمنده م که فکر نکردم این همه مدت چه رنجهایی کشیده، که زندگیش رو برای نجات ما، برای هدایت ما، برای آمرزش ما فدا کرد، اینکه حتی وقتی بیاد چقدر باید رنج بکشه تا اهدافش رو عملی کنه…صدامو می شنوه مگه نه؟ بهش بگو دوسش دارم…بهش بگو منم فکر می کنم بی حکمت نبوده که نامش رو از پیامبر به ارث داره…حضرت مهدی دوستت دارم با اینکه می دونم برای دوست داشتنت هنوز روی پله ی اول هم نیستم…
وقتی می آی مراقب خودت باش با اینکه خدا مراقبته…
خدایا چقدر احساس سبکی و آرامش می کنم که هستی…آخیش…