نوشته شده بوسیله تبسم
24. ارديبهشت 1389 00:18
می دونی خدایا، فکر می کردم منو بخشیدی، امروز با خودم فکر می کردم اگر همه ی این تنبیه های روحی ای که مستقیم به جسم مربوط نمی شن اما بی تاثیر نیستن رو هنوز روا می دونی بر من، اگر همه ی اینا باعث بشه که منو ببخشی و بیشتر دوست داشته باشی، خوب، سخته اما رضایت داره.تنها چیزی که برام قابل تحملش می کنه اینه که بعد از همه شون بیشتر دوسم خواهی داشت. یه روزی تموم می شن مگه نه؟! کمکم کن بتونم از پسشون بربیام..خدایا … حواست به من هست مگه نه؟!
دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمى گيرد
ز هر در مى دهم پندش و ليكن درنمى گيرد
خدا را اى نصيحت گو حديث ساغر و مى گو
كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمى گيرد
صراحى مى كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمى گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى
كه پير مى فروشانش به جامى برنمى گيرد
ميان گريه مى خندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمى گيرد
سخن در احتياج ماه استغناى معشوقست
چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمى گيرد
نصيحت گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست
دلش بس تنگ مى بينم مگر ساغر نمى گيرد
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشى را ازين خوشتر نمى گيرد
سر و چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو بردوز
برو كاين وعظ بى معنى مرا در سر نمى گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش
كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمى گيرد
من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار
اگر مى گيرد اين آتش زمانى ور نمى گيرد
خدا را رحمى اين منعم كه درويش سر كويت
درى ديگر نمى داند رهى ديگر نمى گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمى گيرد