نوشته شده بوسیله تبسم
12. ارديبهشت 1389 20:41
بی خیال …*
* اول می خواستم همین رو پست کنم فقط ، کلی حرف توی ذهنم و قلبم حتی اینور و اون ور می رن اما همش شد همون یک کلمه… بعد اینو خوندم:
اشک دیگران را مبدل به نگاههای پرشادی کردن، بزرگترین خوشبختی است. “ویکتور هوگو”
اینجا نوشتمش تا بهت بگم آدم خیلی خوشبختی هستی، در واقع تنها دوستم نیستی که خیلی خوشبختی و خیلی خوبی اما وقتی این جمله رو خوندم یادت افتادم، یاد لبخند هایی که باعث شدی وسط اشکام منو از دلتنگی دربیارن و خدا دوباره بغلم کنه.
و اما : این حقیقت داره که خدا می تونه با ما حرف بزنه هر وقت ازش بپرسیم مخصوصا، و حقیقت داره که اگر بخوای می شنوی…
** این روزها و شبها بارون قشنگی می باره خیلی قشنگه، نرم و آرووم…خدایا ممنونتم، خیلی ممنونتم که می دونی چقدر احتیاج دارم بغلم کنی و نازم کنی و با قطره های بارونت …ممنونتم خیلی خوبی خیلی خیلی خیلی خوبی. یه ساعت پیش به این فکر می کردم که چقدر گاهی سخت می گیری، چقدر حتی بدجنسی! اما اینقدی طول نکشید که صداتو بشنوم که …کنارم بودی، کنارمی با اینکه به ما حق انتخاب دادی و آزادمون گذاشتی و هر کاریمون و حالیمون بستگی به انتخابهامون و عملکردهامون داره اما فکر می کنیم تقصیر توه، با این وجود تو هنوز صبوری…از خودت سپاسگزارم که اینقد بزرگی…می بوسمت با همون قطره های بارونت…