نوشته شده بوسیله تبسم
7. ارديبهشت 1389 10:41
انگار اصلا توی این دنیا نیستم، می خندم، گریه می کنم، با دوستام و آشناهام در ارتباطم، کارهای روزمره ی خودمو دارم مثل همه به اصطلاح خودمون زندگی می کنم خلاصه اما انگار چند وقته توی این دنیا نیستم…گاهی اصلا نمی دونم چند شنبه ست؟ چه تاریخیه؟ چه مناسبت یا یادبودی داره؟ داره توی دنیا چی می گذره … جسمم اینجاست اما روحم انگاری …نمی دونم یه چیزی انگار گم شده. اون تمرکزم هست و نیست، حواسم نمی دونم می شه گفت پرته یا نه اما گاهی مثل فراموشیه انگار یا بی دقتی شاید یا نمی دونم اسمش چیه… ذهنم همش در پروازه انگار و من واقعا نمی تونم گاهی ببینمش…آبجی کوچیکه دیروز تمام مدت دست منو می گرفت و مثل زوج های عاشق خودش رو به من آویزون می کرد! دیروز عصری که می خواستیم از خیابون رد شیم می گفت تبسم جون! باید خیلی مراقبت باشم می ترسم بری زیر ماشین معلوم نیست چه جوری رد می شی از خیابون!! :))
آی گردنم! شده حس کنی انقد سرت سنگیه که گردن جوابت کرده؟ اونجوریم الان چقدم درد داره ها :$ .
همه ی اینا خیلی عجیبه و جای تعجبش اینجاست که من واقعا حالم خوبه. نسبت به خیلی ها که حتی زندگی خوب و شادی دارن من حس می کنم آرومم و واقعا از خدا ممنونم.
بابایی داشت در مورد کار می گفت با اینکه دوست داشته و داره هنوز که تدریس رو دنبال کنم (نه چون خودش معلمه ، چون لااقل در مورد من می گه می تونی و از طرفی هم می گه واسه یه خانوم خیلی بهتره)اما صبحی داشت می گفت اینجایی که آبجی دومی داره می ره مهندس کامپیوترشون ظاهرا قرار بوده بره، می گفت دنبالش باش اما بهش گفتم دلم نمی خواد برم سرکار…یه بار خودم تنها (البته از دوستانم مشورت گرفتم) و رفتم دنبال کار، خلاصه با همه اتفاقها وبالا و پاییناش برام تجربه ش موند، شاید سرد شدم دیگه. آدم نباید زود خسته بشه از مبارزه اما یه مدت واقعا حس می کنم دوست دارم خودم با اراده ی خودم بشینم گوشه ی اتاق اون قسمتیش که در و دیوار با هم زاویه ایجاد می کنن و پاهامو جمع کنم توی بغلم و فقط آرووم بشینم همین...
اولین باری که جای یکی از دوستام یه دوماهی رفتم سرکار در کل خیلی خوب بود، اونجور محیط کار شلوغ پلوغ رو دوست داشتم و دارم، همکار نزدیکم خیلی دختر نازنینی بود …کلا خوبی یادم مونده.روز آخری هم یادمه یه برف زیبایی بارید…
می ترسم…خیلی می ترسم. شاید اینا چیزیه که اصلا بیان نکنم و نگم ،حتی بهش توجه هم نمی کنم اما الان که اومدم اینجا شروع کردم به نوشتن تا هر چی درونم هست و متوجه ش نیستم خودشو نشون بده و بیاد بیرون و تموم. آزاد شه از من و منم از اونا.
واقعا گاهی انگار نیستم….یه مدته نیستم…خدایا تو حواست به من هست مگه نه؟ آره هست می دونم. دیروز که آسمون رو توی اون شهر دوباره دیدم یاد صبحهام و تو و آسمون افتادم،دلم برای آسمون تنگ شده بود و سر به هوا راه رفتن…خیلی زیبا بود
دیشب که یهو سرو بلند کردم و ماه رو دیدم، چه ماه زیبایی، خیالم خیلی راحت شد چون این یعنی هنوز دوسم داری که اجازه دادی ماه رو ببینم و …پریروز که فرصتی ایجاد شد که ناخودآگاه برم و گلهای سرخ حیاط رو بوشون کنم…بوی بهشت…وقتی هنوز مهدیه بهم زنگ می زنه یهو و انقد با هم راحتیم…،اینکه می تونم هنوز یه نی نی رو بغلش کنم،نازش کنم، اینکه هنوز بچه ها بهم لبخند می زنن… ،مرسی که هنوز ازم ناامید نشدی، مرسی که بیشتر مراقبمی. من خوبم خودتم خوب می دونی فقط خوشحالم که اینقد خوب درکمون می کنی و می دونی گاهی آدمها برای گذار به زمان و همراهی های خاصی احتیاج دارن و تو همراهشون می شی. دوستت دارم.
آخیش سبک شدم :دی چه هوای خوبیه. آفتابی ابری بادی. فک کن… راستش رو بگم می ترسم برم توی باغچه از بس ملخ ها با اون صدای بالهاشون از این ور می رن اون ور…ووووی. مامانم می گه به تو چی کار دارن. منم می گم اگه یه وقت راه شونو گم کردن چی؟وای وای وای . خوب خدایا تقصیر من نیست تنها قیافه ی ملخ مهربونی که یادمه توی کارتون نیکو اون زنبورعسله ست ! :دی
باورتون می شه گوجه سبز کیلو 6000 تومن باشه؟!! اونم این منطقه که چپ و راست باغ گوجه سبز داره. دیگه واقعا شورش رو در آوردن، یه چیزی شنیدنا والا. دیروز یه آقایی داشت 5000 تومن من که اصلا در مخیله م نمی گنجید 5 هزار باشه فک کردم 500 ه خوشحال گفتم ارزون شده!!! نزدیک بود4 کیلو بخرم(آخه من عاشق گوجه سبز اونم ترششم با نمک و نعنا!! فک کن بکوبیش…از این آدمکا که آب دهانش راه افتاده :دی) آبجیم گفت این 5هزار خانوم…می گم حواسم می ره گلاب بیاره، فک کنین 20000 تومن می شد:)) :)) :)) :)) دیگه کم کم باید بریم بمیریم. دور از جون شما.