نوشته شده بوسیله تبسم
1. ارديبهشت 1389 00:11
خوب، واما … امروز خیلی خیلی حالم خوبتره! بذار از اول تعریف کنم:
یه سریالی رو می دیدیم که یه بخشیش تکرار داستانی که کم ندیدیم، عشق های یه طرفه! (البته بماند که بابایی معتقد اینا بیشتر به این دلیل اتفاق می افته که آدمها معنی واقعی عشق رو نمی دونن!!). دو نفر که خیلی همدیگه رو دوست دارن و برای هم احترام قائلن اما یکیشون عاشق اون یکی می شه اما اون یکی این حسو نداره، از اون ور یه زوج دیگه هستن که یه مدت طولانی با هم بودن و به همون ترتیب یکی عاشق اون یکیه اما اون یکی این حسو نداره و الی آخر… این وسط به نظر من هر دو نفر رنج می کشن هر کی به روش خودش، کاری ندارم که گاهی بی احتیاطی های ما توی رفتارهامون و مشخص نکردن مرزهامون ، خودخواهی هامون و یا هر چیز دیگه ای که الان به ذهنم نمی رسه باعث شروع و ادامه ی این اتفاقها و به اصطلاح دل شکستنی ها می شه، نه کار به این ندارم، چیزی که بیشتر از هر چیزی اذیتم می کرد و مدام از خدا می پرسیدم این بود که چرا اجازه می ده اینجوری بشه؟ چرا اصلا باید اینجوری بشه؟ یا اصلا گاهی پیش می آد که آدمها همزمان با دو تا از نیمه های گمشده شون برخورد می کنن و باید انتخاب کنن و این رنج آوره (این البته نظر شخصی منه که فقط یه نیمه وجود نداره بستگی به زمان و مکان داره)… راستش رو بخوایین انقد فیلمه ملموس بود و جدا از اون از نزدیک اطرافم بوده که ببینم حس سنگینی عجیبی داشتم، داغونم کرد!! (این داغونم کرد رو باید با لهجه ی اون سنجابه توی کارتون آلوین و سنجابها بخونین:دی). به طرز عجیب و غیرقابل درکی نمی تونستم نفس بکشم و قلبم، قفسه ی سینم واقعا درد می گرفت با هر نفس سنگینی که می کشیدم! از اون ور کتاب راز فال ورق رو هم داشتم تموم می کردم و سوالایی از این قبیل که بالاخره از کجا اومده ایم؟ چرا اومده ایم ؟ به کجا می ریم و … مدام از خدا می پرسیدم فقط که چرا باید اینجوری بشه، چه جوری خدا تاب می آره؟ اصلا هدفش چیه؟ حتما یه چیزهایی که هست که باید بفهمیم… با آبجی هام هم خیلی حرف می زدیم راجع بهش. به همه ی اینا نگران بودن راجع به دوستام رو هم اضافه کنین. من بودم و خدا و کشتن دنبال جواب…
تا اینکه به طرز روشنتری توی صحبت های یه دوست قدیمی محترمی خیلی چیزا دستگیرم شد. می گفت:
“تقصیر خدا نیست که! از ماست که برماست.می گفت گاهی ما عادت رو با عشق اشتباه می گیریم و و …می گفت اما عشق یک طرفه هست، وجود داره، یه واقعیته، ارزشمند هم هست… اما مثل تگرگ می مونه انگاری… می باره اما مثل بارون بخشنده ی تام نیست، ستبره! باید مثل یه گنجینه نگهش داشت، هیچوقت از یاد نمی ره، بزرگت می کنه اما باهات بزرگ نمی شه!می مونه توی گذشته، نباید هی سرک کشید بهش، باید یه جای آرووم نگهش داشت،نباید گذاشت بند شه و بپیچه به پاهات…باید ازش بندی ساخت واسه بیرون رفتن از گودالی که درش هستیم…”
یکی از بچه ها یه ایمیلی برام فرستاد از چیزهایی که توی زندگی یاد گرفته، در ادامه می ذارمش. خیلی هاش رو تجربه کردیم خودمون و باقیشم دیدیم…
من خیلی آرووم تر شدم. می دونم که خدا خیلی شگفت انگیزه و یه رازی، یه راز مهم و بزرگی توی این دنیا برامون گذاشته که باید بفهمیم یواش یواش. می دونم حتی وقتی حس می کنی دلت از تصویری، نگاهی، صدایی، داستان زندگی ای شاد می شه یا درد می گیره حتما خورده به یه رازی که باید کشف شه یا لااقل بهش توجه شه. و عشق راز به ظاهر ساده و در نهایت پیچیدگی بزرگیه که اگر هر لحظه بیشتر کشفش کنی خدا برات بزرگتر و شگفت انگیز تر می شه…گاهی دیوونه بودن چقدر لذت بخشه!
آشنایی آدمها با هم نهایت مرموزی کارهاش و دقیقیه برنامه هاشه… خدا، یه دوست داشتنی ِ ترسناکه! عشقه، کیف می کنه آدم از کاراش و بازیهاش!
در کل من هنوز اونجوری که باید نظرم رو نگفتم، هنوز جا داره تا نتیجه گیری فقط یه چیزو می دونم و اون اینه که خدا برای بعضی ها از برنامه هاش به بعضی از بنده هاش احتیاج داره تا تعادل دنیا حفظ بشه. شاید توی این دنیا سخت قویشون کنه اما خدا همیشه عادله.
لطفا اگر نظری دارین در این مورد به منم بگین تا بتونم مثل قبل سبک نفس بکشم! بذارین منم خدا رو بیشتر کشف کنم و خدای منم بزرگتر بشه!
واما: شرمنده اخلاق ورزشکاری جناب صفا خان مهندس الدوله!
آموخته ام ..... كه گاهی تمام چیزهایی كه یك نفر می خواهد فقط دستی است برای گرفتن دست او ، وقلبی است برای فهمیدن وی .
آموخته ام ...... كه راه رفتن كنار پدرم در یك شب تابستانی در كودكی ، شگفت انگیزترین چیز در بزر گسالی است .
آموخته ام ....... بهترین كلاس درس دنیا كلاسی است كه زیر پای پیر ترین فرد دنیاست .
آموخته ام ....... وقتی كه عاشقید عشق شما در ظاهر نیز نمایان می شود .
آموخته ام ..... تنها كسی كه مرا در زندگی شاد می كند كسی است كه به من می گوید : تومرا. شاد كردی
آموخته ام ..... داشتن كودكی كه در آغوش شما به خواب رفته زیباترین حسی است كه در دنیا وجود دارد .
آموخته ام ...... كه مهربان بودن بسیار مهم تر از درست بودن است .
آمو خته ام ...... كه هرگز نباید به هدیه ای از طرف كودكی ( نه ) گفت .
آموخته ام .... كه همیشه برای كسی كه به هیچ عنوان قادر به كمك كردنش نیستم دعا كنم .
آموخته ام ..... كه مهم نیست كه زندگی تا چه حد از شما جدی بودن را انتظار دارد ، همه ما احتیاج به دوستی داریم كه لحظه ای با وی به دور از جدی بودن باشیم ....
.
آموخته ام ...... كه زندگی مثل یك دستمال لوله ای است هر چه به انتهایش نزدیكتر می شویم سریعتر حركت می كند .
آموخته ام ..... كه پول شخصیت نمی خرد .
آموخته ام ...... كه تنها اتفاقات كوچك رو زانه است كه زندگی را تماشایی می كند .
آموخته ام ..... كه خداوند همه چیز را در یك روز نیافرید .پس چه چیز باعث شد كه من بیاندیشم می توا نم همه چیز را در یك روز به دست بیا ورم .
آموخته ام ...... كه چشم پوشی از حقایق آنها را تغییر نمی دهد .
آموخته ام .... كه این عشق است كه زخمها را شفا می دهد نه زمان .
آموخته ام ..... كه وقتی با كسی روبرو می شویم انتظار لبخندی از سوی ما را دارد .
آموخته ام ...... كه هیچ كس در نظر ما كامل نیست تا زمانی كه عاشق بشویم .
آ موخته ام ..... كه زندگی دشوار است اما من از او سخت ترم .
آموخته ام ....... كه فرصتها هیچگاه از بین نمی روند ،بلكه شخص دیگری فرصت از دست داده ما را تصاحب خواهد كرد .
آموخته ام ....... كه آرزویم این است قبل از مرگ مادرم یكبار به او بیشتر بگوییم دوستش دارم .
آمو خته ام ...... كه لبخند ارزانترین راهی است كه می شود با آن نگاه را وسعت داد .
آموخته ام ..... كه نمی توانم احساسم را انتخاب كنم اما می توانم نحوه بر خورد با آنرا انتخاب كنم .
آموخته ام ..... كه همه می خواهند روی قله كوه زندگی كنند ، اما تمام شادی ها و پیشرفتها وقتی رخ می دهد كه در حال بالا رفتن از كوه هستید .
آموخته ام ..... بهترین موقعیت برای نصیحت در دو زمان است : وقتی كه از شما خواسته می شود ، وزمانی كه درس زندگی دادن فرا می رسد .
آموخته ام ..... كه كوتاهترین زمانی كه من مجبور به كار هستم ، بیشترین كارها و وظایف را باید انجام دهم