نوشته شده بوسیله تبسم
31. فروردین 1389 00:20
وقتی می دیدم مامان بزرگم چقدر عشق کربلا رفتن داشت راستش رو بگم هم برام عجیب بود هم حسودیم می شد بهش، به عشقش. هنوزم که هنوزه تصمیم ندارم که بخوام برم، وقتی مامان بزرگم خواست باهاشون برم گفتم به نظرم اونجا خیلی دل آدم می گیره و نرفتم…
در توانم نمی بینم …راستش رو بگم شاید آرزوم باشه که یه روزی با همسرم برم شاید بودن اون در کنارم این جرات رو بهم بده که بتونم جو اونجا رو تاب بیارم، اون همه عشق جاری رو. آرزومه با هم بریم به صحرا ی کربلا جایی دور از خونه هاش، با پای برهنه که خاکش حرمت داره*، و هر قدمی که روی شن های عاشقش بذارم…اگه کنارم نباشه حتما قلبم طاقتش رو نداره…هنوز اونقد قوی نیستم که تنها برم… که نه به ضریحش که به روحش توی کربلا احترام بذارم و به خداش سجده کنم و به باباش بگم الهی فدای اون دلت بشم که اون روز چی کشیدی…به مادرش بگم مطمئنم گریه نکردی که شیدا بودی، به خواهرش بگم اومدم اون عشقو از نزدیک لمس کنم همراهیم کن …و به جدش، به جدم بگم ببخشم که برای درک این همه عشق کوچیک بودم …
.
* همیشه چیزهایی هستن که حرمت دارن، به هر کیش و آیینی که باشی…حرمت دارن چون ما دل داریم ، روح داریم و همش از یه آفریدگار بی انتها و یکتاست.