نوشته شده بوسیله تبسم
23. فروردین 1389 18:32
يك شبي مجنون نمازش را شكست
بي وضو در كوچه ليلا نشست
عشق آن شب مست مستش كرده بود
فارغ از جام الستش كرده بود
سجده اي زد برلب درگاه او
پر زليلا شد دل پر آه او
گفت يارب از چه خوارم كرده اي
بر صليب عشق دارم كرده اي
جام ليلا را به دستم داده اي
وندر اين بازي شكست م داده اي
نشتر عشقش به جانم مي زني
دردم از ليلاست آنم مي زني
خسته ام زين عشق، دل خونم مكن
من كه مجنونم تو مجنونم مكن
مرد اين بازيچه ديگر نيستم
اين تو و ليلاي تو ... من نيستم
گفت : اي ديوانه ليلايت منم
در رگ پيدا و پنهانت منم
سال ها با جور ليلا ساختي
من كنارت بودم و نشناختي
عشق ليلا در دلت انداختم
صد قمار عشق يك جا باختم
كردمت آواره صحرا نشد
گفتم عاقل مي شوي اما نشد
سوختم در حسرت يك يا ربت
غير ليلا بر نيامد از لبت
روز و شب او را صدا كردي ولي
ديدم امشب با مني گفتم بلي
مطمئن بودم به من سر ميزني
در حريم خ انه ام در ميزني
حال، اين ليلا كه خوارت كرده بود
درس عشقش بيقرارت كرده بود
مرد راهش باش شاهت ميكنم
صد چو ليلا كشته راهت ميكنم
و اما : دقت کردی چقدر باحاله؟ وقتی دیگه متوجه ش شدی و دیدی چقدر بی نهایته و چقدر عشقه، وقتی دیگه اونی که از قبل می خواستی در نظرت در برابر ابهت اون اون شکوه سابق رو نداره، بهت بگه بفرما بگیرش :دی
این به این معنی نیست که دیگه ارزشی نداره، به این معنیه که خیلی چیزای دیگه روشن شده، خیلی ارزشهای دیگه رو هم می تونی ببینی که همه چیز رو زیباتر می کنه.
اینجاست که باید گفت دمت گرم که خدایی فقط خودت رو سزاست.