نوشته شده بوسیله تبسم
15. فروردین 1389 10:58
1.به نظر من نامه نوشتن حتی بین کسانی که با هم زندگی می کنن و هر روز و شب همدیگه رو می بینن گاهی راه خوبیه برای گفتن حرفها و احساس ها، یه جور خاصی تاثیر داره. از طرفی در مورد خودم اینطوریه لااقل که وقتی می نویسی یه تمرکز دیگه ای داری و بعلاوه ناخودآگاهت انگار فرصت پیدا می کنه خودش رو نشون بده و حرف بزنه. اما در هر حالی هر چیزی به اعتدالش خوبه و صحبت کردن نمی تونه جای نوشتن یا برعکس رو بگیره چون نوشته ها اونجوری که باید احساس ها و حالات نویسنده رو منتقل نمی کنن که همین سهم خیلی زیادی در بیان منظور داره.
حالا چرا اینا رو می گم… گاهی برای خدا نامه می نوشتم و می نویسم با اینکه اون از هر نامه ی نا نوشته ای باخبره اما همون جور که گفتم نوشتن برای خودم لایه های روحم رو نمایان می کنه و باعث می شه بیشتر فکر کنم که چی دارم می گم گاهی هم دقیقا برعکسه و بدون اینکه فکر کنم می نویسم تا روحم حرف بزنه. امسال، سال جدید داشتم به این فکر می کردم که فعلا فعلانا براش ننویسم و به جاش همش فیس تو فیس! باهاش حرف بزنم که حساب هردومون دستمون باشه! اما دیشب یه شعری خوندم خیلی ناز بود و زِرتی!!! براش نامه نوشتم و حالا دارم فکر می کنم چرا این کارو کردم و چه تنبیهی بشم بهتره و تصمیم گرفتم تا آخر هفته نیام اصلا ایمیل م رو چک نکنم و … تازه دو روز بود از تحریم در اومده بودم:)))
2. گاهی شده حس کنی هر چی بیشتر تلاش می کنی اوضاع بهتر که نمی شه هیچ بدترم می شه؟! البته گاهی بدتر شدن در ظاهر امره و می شه از اون دسته ماتاخر ها که بعدا اثراتش رو نشون می ده که اغلبا خوبه. خلاصه اما گاهی تصور ما اینه که همش بد می آریم مثل فرو رفتن توی باتلاق که هر چی دست و پا می زنی و تلاش می کنی بیشتر فرو می ری و عقب گرد داری به نوعی، از اون ور حواست رو جمع نمی کنی و برای نجات دست می ندازی به شاخه ها و گیاههایی دورو بر که ریشه یا ساقه ی محکمی ندارن…دقیقا مثل زندگی ماست. واسه همین می خوام یه مدت دست از دست و پا زدن بکشم و خوب به اطراف نگاه کنم و خوب فکر کنم تا راه نجات خوب و مطمئن و محکمی رو پیدا کنم و البته همه اینا باید سریع انجام شه والا باتلاق منو می بلعه.
3. هوا دو روزه آفتابی شده و گرم. فکر کن خدا چقدر دقیق و به فکر بوده. الان کم کم هوا گرم می شه تا ما برای گرمای تابستون آماده شیم و یهو نریم توی گرما که شوکه شیم! از اون ور پاییز کم کم هوا سرد می شه تا برای ورود به زمستون آماده شیم… جل الخالق…
حیاط پر از حشرات مختلف شده، زنبورها که دارن خودشونو با شهد شکوفه ها می کُشن، پروانه ها دیوانه وار عاشقن، عنکبوت های رنگ و وارنگ و کفش دوزک های سیاه! و قرمز و کلی دیگه که اسماشونو بلد نیستم و یه جورایی سوسکن. ومورچه ها که رسما دیوونه م کردن یعنی همه جا هستن مثل نیروهای نفوذی :)))))
جنگل و کوه هم پوشیده از گلهای رنگارنگ شده… روی زمین میون علف ها و سبزه ها مثل دونه انگار پاشیده شدن…شاید عکساشو گذاشتم روزی. زیبا زیبا زیبا زیبا زیبا…شکر شکر شکر شکر شکر شکر…
سپاسانه: خدای بهار، نمی دونم چه طور بابت این همه زیبایی و بزرگی و شگفت انگیزیت ازت تشکر کنم و سپاسگزار باشم پس سعی می کنم قشنگتر ببینم و از اون زیباتر وصف کنم. و یه خواهش دارم ازت، خدایا، خدای من ، خدای ابرهای نازنین و آسمون، خدای گل شبوی بنفش، حالا که قراره خراب باشم بذار خرابِ تو باشم… دوستت دارم و شرمنده تم، شرمنده ی بزرگواریت، شرمنده که درک کردنت برای من سخته…شرمنده که خیلی کوچیکم…