ماجراهای عیددیدنی مادربزرگ قصه ها

نوشته شده بوسیله تبسم 8. فروردین 1389 15:04

1. پریشب مادربزرگ قصه ها (مامان بزرگم که بهش می گیم مادربزرگ قصه ها چون واقعا شبیه شونه!) اومد خونمون و ما همه تعجب کردیم چون خیلی کم پیش می آد از خونه ش دل بکنه جیگر. هم اومد عیددیدنی و هم گفت از فردا باهاش برم که عیددیدنیهاش رو بره و تنها نباشه. این شد که حاجیه خانم شدن دخمل من و بردمشون عیددیدنی تا همین امروز ظهر که دیگه طاقت نیاورد و رفت خونه شون .به این ترتیب بعضی جاها رو ما دو بار رفتیم عیددیدنی. ماجرا داشتیم باهاش. بعضی جاها خیلی پله داشت فکر نمی کردیم بتونه بیاد اما ماشاا.. هزار ماشاا… از ما بهتر اومد! تازه دستمونم می نداخت می خندید:)) خونه پسرخاله م که رفته بودیم بهش گفتن می خوایین آب بیاریم براتون … بعد اونوقت انقدر تند اومده بود من داشتم نفس نفس می زدم ، می خندید می گفت من که آب نمی خوام برای این بیارین :))

2. جدای اینا از ماجراهایی که تعریف می کنن و صحبت هاشون آدم خیلی چیزا می تونه یاد بگیره. آها اول اینو بگم که مدل تعریف کردنشون خیلی باحاله ، نمی دونم همه مامانبزرگ بابابزرگها اینجورین یا نه اما مامان بزرگ من مثلا می خواد یه چیزی تعریف کنه جای همه ی نقشا یه جوری اینگار حرف می زنه مثلا: حاج حسن به بابابزرگت گفته : فلانی، بعد بابابزرگت گفته: بله بعد اون گفته ال و بل و جینبل مثلا …خلاصه. خیلی باحال تعریف می کنن.

3. بلا استثنا هم هر جایی که دختر و پسر دم بخت داشتن گیر داد که تا سال دیگه فقط وقت دارین، دیگه سال دیگه تنها نیم آیین. از اون ورم بابا ماماناشونو نصیحت کرده که سنت پیامبر و …

4. امروزی داشت برای دختر داییم می گفت که می خوام برم خونه خودمون نماز بخونم ، می خوام برم پیش معشوقم، می خوام برم خونه امام حسین. گفته خونه ی من حسینه است چه باشم چه نباشم.می گفت همه ی آدمها، مسلمونا عاشقن، حتما که نباید آدم یه آدمی رو بخواد که بگه عاشقه. مثلا آدم بچه هاشو دوست داره ، من مثلا قرآن و دعا و راز و نیاز رو دوست دارم. جالب بود می گفت هر وقت می رم نماز بخونم می گم خدایا کمکم کن که وقتی دارم نماز می خونم دلم توی کل دنیا نچرخه و فقط و فقط سمت و تو باشه و حواسش پیش تو…

5. می گفت مهم فقط صله ارحام نیست مهم اینه که دلتون صاف باشه با هم ، بی کینه . و و و خیلی چیزا که الان که اومدم بنویسم پر زده رفته.انقدر سر به سرش می ذارم که نگو … می خنده اونم سر به سرم می ذاره هر چند که مامانم گاهی دعوام می کنه بعد خود مامانبزرگم بهش می گه این داره شوخی می کنه …شناخته منو :)) بهش می گم جیگرتو بخورم می گه اه اه جیگر منه پیرزن، به درد نمی خوره :)) . گاهی شعرا و ضربالمثل ها و تیکه هایی که می گه انقدر باحاله که نگو ما هر دفعه یه چیزی ازش یاد می گیریم خودش از کارای ما خنده ش می گیره که برای ما جالبه حرفاش.

6. اسمش برای دو ماه دیگه مکه در اومده اما می گه من سنم زیاده نمی ذارن برم 75 سالشون تمام. پارسال رفتن اما خوب بازم دوست داره که بره. کیه که نداشته باشه؟! بهش می گم شما شکر خدا سرحالی ان شاا..می برنت.

7. یه قرآن داشت قدیمی بود گفتم بهش این سهم منه. برداشته اون سری آورده داده بهم. توی یه پارچه ی سبزی که خودشون دوختن. می گه الان بدم بهت خیالم راحتتره. اسمشم با خط خودش نوشته توش… شهربانو..

 

و اما: اون یکی مامانبزرگم زود مریض شدن و رفتن.البته با اون فشارهای روحی که تحمل کرده بود عجیب نبود. وقتی ما بزرگ شده بودیم و اونقد می فهمیدیم که براش نوه بازی در بیاریم تا کیف کنه رفت… گاهی خیلی دلم براش تنگ می شه. ندیدم تا حالا کسی جز خوبیش رو بگه. خدا بخواد که همه مون خوبی به جا بذاریم. حالا برای این مامانبزرگم دوست ندارم جای حسرت بمونه برام… هر چند گاهی اخلاقهای خاصی دارن اما واقعا دوست داشتنی ان و آدم باید حساب سن و سالشونه بکنه با اون سختی هایی که متحمل شدن و هنوز سر پا ایستادن. به جرات می شه گفت از همه ما جوونا محکم ترن و امیدوارتر. خدا همه شونو حفظ کنه و اونایی که رفتن پیش خدا رو خودش بیامرزه. آمین

برچسب ها:

امکان ارسال نظر برای این موضوع وجود ندارد

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS