نوشته شده بوسیله تبسم
26. آذر 1388 23:12
اَینَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلاء …
امام مَهدی(عج)، یه روزی استادکوچولو گفت وقتی تو بیای خوبی همه جا غالب می شه … تا کی می خوای صبر کنی؟ از خدا بپرس من خیلی عجولم… انتظار ،صبر از پس همه شون برمی آم اما خیلی زیاد بهم فشار می آد. من خیلی دختر خوبی نیستم، من کامل نیستم ، من حتی زیاد نمی شناسمت ، من فقط بلدم گریه کنم … لطفا به خدا بگو اجازه بده که بیای… بذار ببینم خوبی های زیاد رو… بذار راحت فقط ببخشم بی نگرانی ، بزار بی دغدغه بخندم و دوست داشته باشم و دوست داشته بشم…بذار همه جا پر از دوستی بشه، پر از خدای مشهودتر و ملموس تر، پر از روح ملایم خدا…
خدایا بذار بیاد خواهش می کنم اجازه بده…زندگی من نمی تونه اینجوری بوده باشه…خدایا صادقانه ازت خواهش می کنم اجازه بدی حضرت مهدی بیاد…
مَهدی (عج) عزیزم، خدا خودش می دونه دلم نمی خواد که بیای و اذیت بشی… می دونم عزیز بزرگوار که چه راهی پیش روته، می دونم هم اما که همین الان هم از این وضع رنج می کشی از این رفتارهای ما…اومدن تو برای من خیلی مهمه خیلی زیاد…من اینقدر خوب نیستم که تا بخوام خدا بگه چشم اما به منم این حق رو داده که بخوام. شاید و شاید و تنها شاید یه جا، دلی رو شاد کرده باشم و خدا به حرمت روح بزرگش به من ببخشه و به حرف و خواهشم لااقل بیشتر گوش کنه…
خدایا اصلا به حرمت خون و روح بزرگ عاشورا ازت خواهش می کنم بذار بذار بذار اجازه بده عزیزت بیاد و نفس گرم جدش رو احیا کنه …بذار ما هم بوی پیامبر آخرت رو حس کنیم… خدایا من خودخواهانه ازت خواهش می کنم…بذار یه بار درست خودخواه باشم.خدایا…خدایا به من نگاه می کنی؟داری به من گوش می کنی؟ خدایا تمنا می کنم، خدایا التماست می کنم،همه می گن سادات برات عزیزن، خدایا من هرگز اینجوری ازت نخواسته بودم اما این بار به حرمت جده م ازت می خوام اجازه بدی خون خودش ، به دادخواهی بلند شه…