نوشته شده بوسیله تبسم
28. مهر 1388 21:41
امروز توی مینی بوس وقتی برمی گشتم و زمین های کشاورزی و درخت ها و خونه ها و جاده و آسمونو همه و همه ی اینا به اضافه ی انواع مختلف آدمها رو می دیدم فهمیدم من توی بهشت زندگی می کنم. بهشت من خیلی زیباست، بهشت من صبح ها از یه جاده رد می شه که دو طرفش درخت داره و نور خورشید از لابه لاش می پاشه توی سایه ای که توی جاده ست، بهشت من کلی پرنده داره، یه پرنده که بهش می گیم “دم جنبانک” چون همش دمش تکون می خوره، پرنده هایی که از پنجره ی شرکت می بینمشون و می آن رویه لبه ی نازک دیوار نمی دونم چه جوری می شینن، پروانه هایی که تا بالاتر از طبقه چهارم پرواز می کنن،گل هایی توی خیابون، یه گیاه سبزی که نمی دونم اسمش چیه اما شبیه بوته ی خیاره و توی بتن های بغل جوب آب سبز شده،و از همه ی اینها که بگذری یه بهشت پر از آدمهای خندون و گریون، آرووم و عصبانی، مهربون و با دلی صاف…توی بهشت من حتی امروز توی جاده تصادف شده بود اما بهشت من حتی با تصادف هم هنوز بهشت بود و هست…
آها راستی امروز تا از بلوار رد شم بیام این ور، اینقد این گنجشک ها لای درخت توی بلوار سر و صدا کردن دلم غنج زد براشون! بعدم یه کامیون بزرگ رد شد بادش می خواست پرتم کنه انور بلوار :-)
چشام بهترن احتمالا، نمی دونم والا، امروز نمی تونستم به خورشید نگاه کنم یواشکی برام شکلک در می آورد…خورشید غروبه باور کنین ، گردیش خوب معلومه اما نورش شدیده.سردرد می گیرم دیگه این روزا…
خیلی چیزا بود که می خواستم بگم اما الان دیگه یادم نیست. از صبح که خواستم از خونه برم بیرون این آهنگ اجسان خواجه امیری همش توی ذهنمه نمی دونم چرا… من آرومم ؛ تو تنهایی / حقیقت داره دلتنگی…نمی دونی چقد سخته، تو پشت نبض دیواری، نمی دونم تو این روزا چه احساسی به من داری…وقتی برمی گشتم آهنگشو گوش کردم،قشنگ بود…شاید شاید یه بار متنشو گذاشتم.
و اما: خدایا بذار…(همونی که در گوش ت گفتم…) .چقدر خوبه که تو هستی و اینقد بزرگی خیلی بزرگی.من اصلا ناراحت نیستم چون بهم گفت اجازه ندارم ناراحت باشم و من ناراحت نیستم تا تو بخندی و تا انرژی شاد دنیا زیاد شه چون سرش به شکرانه تو خیلی شلوغه و انرژی می خواد.چقدر خوبه که من تو رو دارم خدای خوشگله.انقد حس خوبیه،احساس قدرت می کنم…ممنونم و خیلی دوستت دارم.