نوشته شده بوسیله تبسم
21. مهر 1388 19:08
آآخ خدایا، بذار امشب برات غر بزنم. فقط برا تو غر نزده بودم که اونم بذار بزنم تا هم من آرزو به دل نمونم هم تو به بقیه حسودیت نشه :دی
2 روزه این حس رو دارم. این حس خستگی، ناامیدی و دلسردی، نارضایتی، عصبانیت از خودم، همه ی این حس ها رو نسبت به خودم دارم. و کاش می دونستی! -فکر کنم البته می دونی!!- که چقدر شرمنده ی توام. امروز اما این حس خیلی شدید بود اینقدر که حتی از اینکه اشک هام به زحمت جلوی خودشو گرفتن، از اینکه سریع می خوان جاری شن اونجایی که نباید، اونجایی که باید لااقل یه کم غرور داشته باشن برای جنگیدن، خلاصه از اینم عصبانی بودم. از خودم.دلم حتی م یخواست از تو هم عصبانی باشم.دلم می خواست می تونستم همه ی تقصیرها رو، ضعف هام رو، ناامیدی هام رو و احساس های شکستم رو بذارم گردنه تو! اما نمی تونستم حتی. امروز که مرور کردم خودمو دیدم می تونم برای هر موردی برای خودم دلیل و برای تو بهانه بیارم که شکست خوردم درش. اینکه نتونستم!!!. می دونی چه واژه ایه نتونستن… امروز خیلی غم انگیز و شاید رقت انگیز بودم برای خودم.می دونی حتی فکر می کنم الان چقدر احمقم که دارم به این چیزها حتی فکر می کنم!!!اینکه چقدر آدم ضعیفی هستم، شدم. این منو خیلی عصبانی می کنه…
آخ، می دونم می دونم که آدم ها با شکست هاشون یاد می گیرن، اینکه هر شکست یه مقدمه ست و یه راه باز می کنه برات به سوی احتمالا پیروزی اگر تلاش کنی و عبرت بگیری و به کار ببری. می دونم تو روی دوش ما به اندازه ی توان و حد تحمل ما می ذاری و انتظار داری، می دونم وقتی تو باشی همه چی حله، می دونم باید جاری باشم و پیش برم و نایستم وکم نیارم و بجنگم. می دونم روزهای سخت می گذرن، می دونم برای هر چیزی زمان مشخصی هست و باید ثبور بود، می دونم تو برنامه ریزیهات خیلی دقیقه، می دونم تو از ما، از من غافل نیستی و نمی شی.می دونم هم چقدر هوام رو داری. می تونم هم همین طور برات جملات دلداری دهنده بگم…می دونم باید یا علی بگم. می دونم نباید بذارم همین طوری این وضع ادامه پیدا کنه و باید سریعتر جلوشو بگیرم.همه ی اینا رو می دونم اما آیا پس چه مرگممه؟! تو بگو.تو بگو که از پیدا و پنهان آگاهی، تو بگو که ظرفیت های منو می شناسی، تو بگو که توی دل من، روح منی، تو بگو که هنوز بهم اجازه می دی زیبایی ها رو ببینم.تو بگو که حس می کنم هنوز از من ناامید نشدی در حالی که خودم از خودم ناامید شدم.تو بگو که چرا من اینقد ناشکرم؟تو بگو که چرا من اینقدر قدرنشناسم؟ بگو چرا با بی شایستگی عمل می کنم؟تو بگو که چرا من آیینه ی خوبی نیستم برای نشون دادن تو…
استاد کوچولو راست می گه، ماها یه جورایی مثل آیینه هستیم که تو رو نشون می دیم و من امروز همش به این موضوع که فکر می کردم شرمنده ی تو می شدم و یه جورایی برای لحظاتی ناامید تر! می دونم اما این ناامیدی یه جا تموم می شه، می دونم که باید زودتر خودم رو جمع و جور کنم و می کنم.تو هیچ ضعفی نداری پس من اجازه ندارم از خودم به دنیا و موجودات درونش ضعف نشون بدم…آخ نباید.تو بگو به من چی می گن؟! آدمی!! که خودش همه چیو اعتراف می کنه، خودش می دونه درد چیه و درمون چیه اما هنوز داره برات غرغر می کنه؟!
می دونی دیروز که از پنجره ی شرکت که توی طبقه ی چهارمه به آسمون نگاه می کردم چی دیدم؟ یه تکه کاغذ خیلی خیلی بالاتر داشت توی هوا برای خودش می چرخید و می رفت و حال می کرد!! می دونی با خودم چی گفتم؟! گفتم ببین حتی یه تکه زباله هم می تونه اوج بگیره و فقط یه زباله توی خاکها نباشه!
شرکت ما توی یه کوچه ست که انواع و اقسام دکترها هستن توش! آزمایشگاه داره، انواع شرکت های غیر پزشکی، بیمارستان و حتی یه دانشگاه فنی حرفه ای! اطرافش هم 3 تا مدرسه داره. و فقط حجم عظیم بیمارایی که هر صبح و غروب می بینم و در طول روز صداهاشونو می شنوم کافیه تا بفهمم که من چقدر خوشبختم و تو چقدر به من لطف داشتی…و اونوقت منو ببین…آخ خدایا…پر ازبغضم و نمی دونم تا کی می تونم نگهش دارم اما نمی تونم هم الان آزادش کنم، موقعیتش رو ندارم…منو ببخش کاش منو ببخشی…منو تنها نذار هرچقدم ناامید و خسته باشم، هرچقد مدام کم بیارم و شکست بخورم، هر چقدر رونده بشم، هر چقد دیده بشم و نادیده گرفته بشم، هرچقد ذره های قلبم رو بکنم و بدم به آفریده هات باز تو با من بمون، چون من هنوزم می خوام زنده باشم و هنوز می دونم کارم اینجا تموم نشده…می دونم بلند می شم مثل هر بار دیگه چون تو در نهایت هر لحظه ای هر اتفاقی هر لبخند و رنجی می رسی و دستم رو می گیری…
من اینو باور می کنم که تو هرگز منو برای مدت طولانی ترک نمی کنی و تو نمی تونی این کارو بکنی چون من توی دل تو هستم و این فقط تو نیستی که اینجایی توی دلم. من و دلم و خدای دلم که تو باشی توی دل خودتیم.
خدایا لطفا اینو همیشه یادت بمونه، لااقل تو، تو که تنها امید منی، تو که تنها کسی هستی که بهت امیدوارم، تو که تنها کسی هستی که در تنهایی آبی خودم دارم، تو یادت بمونه که تو همه چیز منی، تمام اونچه که دارم، تمام نیرویی که منو سرپا نگه داشته.تمام نیروی دووام من، تو، تو شگفت انگیز من.منو درک کن و کمکم کن خودمو درک کنم. منو ببخش. اما من همیشه ازت ممنونم حتی وقتایی که اینجوری ناشکر می شم. اینجوری آیینه ای می شم که جیوه کاری لازم داره تا بهتر نشونت بده. بیا بیا و این آینه رو بساز…
دوستت دارم.آآآآخ دوستت دارم.کجایی؟ همدم بی نظیر من، همراز آرامش سبز من، آسمونی من…بیا و بیا و مرهمم باش، بیا و درمانم باش…آی دلم می خواد بغلت کنم و ببوسمت و بعدش توی بغلت خودمو قایم کنم و محکم خودمو بچسبونم بهت تا در تو حل شم، و بغض هام رو مثل ابر برات توی بغلت ببارم بعد آرووم لبخند بزنم و چشمام رو ببندم و از با تو بودن لذت ببرم. دوستت دارم تویی که به من زندگی دادی، وجود دادی.هستی دادی، هستی من.
و اما: خیلی من من کردم، ازم به دل نگیر تا این ادبیات رو عوض کنم زمان می بره. امروز به اینم خیلی فکر کردم. اینکه چقدر ما من من می کنیم و چقدر به فکر خودمونیم در هر چیزی حتی وقتی پای تو می آد وسط…حالا این حرف داره…