نوشته شده بوسیله تبسم
25. شهریور 1388 18:59
فاطی آبجی، دختر دایی م از موقع تصادفش صحبت می کرد و می گفت اون لحظه یعنی از وقتی تصادف داره اتفاق می افته تا بعدش آدم هیچی حس نمی کنه، انگار حتی یادش هم نمی آد بعد یهو به خودش می آد، می گفت مثلا ما یکی رو می بینیم تصادف کرده و زخمی شده یا فوت کرده می گیم آخیش بیچاره چه دردی کشید در حالیکه اون اصلا هیچی حس نکرده، میگه تصادف از بهترین مرگ هاست به خاطر همین آرووم مردنش البته اگر سریع مردن داشته باشه، می گه انگار خدا یه نیرویی گذاشته ، می گفت نمی دونم فرشته ست یا چیه اما توی دنیا یه چیزی هست برای اون مواقع، می گفت دیگه خدا اینجوریم نیست که بزاره بندش اونطوری درد بکشه…حرفش جالب بود
و این روزا ، هر چی بیشتر می گذره بیشتر می فهمم از اعتماد کردن به تو آدم ضرر نمی کنه، با خودم می گم نگران نباش و نترس هر چی هم بشه حتی اگر به ظاهر بدترین و غیر قابل تحملترین اتفاق باشه خدا کنارت هست و قدرت تحمل رو بهت می ده، حتی اگر خم شی و یا بشکنی کمکت می کنه برگردی و ادامه بدی…
بازم می گم اینکه همیشه و در هر حالی زندگی جاریه، امید عظیمیه برای من.
می دونی که منم از آینده گاهی می ترسم، گاهی نگران می شم، ناامید و امیدوار می شم، سست و مصمم می شم اما خیلی گذراست چون تو خیلی بزرگی و مهربونی. حتی وقتایی که از دست من عصبانی می شی بازم مهربونی.می شه تا یه مدت بهم ضدحال نزنی لطفا؟ تنهامم نذار، ÷یشم بمون و بذار با هم بخندیم، بذار یه کم دیگه محکم شم بعد شروع کن اگر خواستی. من که می دونم تو هیچ وقت دست بردار نیستی بذار لااقل یک مرخصی ازت بگیرم. :دی
خیلی دوستت دارم،تو با فرشته هایی که برام فرستادی و رحم و رحمت و رحمانیتت کمکم کردی زودتر از اونی که تصور می کردم بلند شم، ترمیم شم.
خدایا خیلی ازت ممنونم . این روزا عجیب حالم خوبه، حاله روحیم، جسمی زیاد تعریفی نیست اما خیالی م نیست.در شگفتم از تو کارهات ، همین جور در حیرتم.
و می گم دمت گرم، باحال شکرت.