نوشته شده بوسیله تبسم
23. شهریور 1388 22:32
می دونی دلم خیلی گرفته، نمی دونم چرا، اما تو حتما می دونی… چم شده باز باز و باز ، می دونی با خودم می گم زندگی می گذره یه کم طاقت بیاری اینم می پره از سرت. از آخرین شب قدر اینجوریم، کی بود؟ زمان در حالی که انگار برام ایستاده تند می گذره، عجیبه، گیج شدم، از امروز به زحمت دارم جلوی اشکام رو می گیرم که اصلا وقت شناس و مکان شناس نیستن…آخ خدایا شکرت
مثل پرنده ای باش که بر روی شاخه ی سست آواز می خواند، شاخه می لرزد اما پرنده همچنان می خواند چون اطمینان دارد که پرواز را می داند
دلم می خواد مثل این پرنده هه باشم و وقتی تو هستی باید باشم. بارون اومد دم افطاری، با خودم گفتم بفرما خانوم اینم خدا که اومده نازت کنه دیگه چی می خوای؟ فکر کنم بازم دعوا لازم شدم.
بخند رفیق، بخند به خاطر من و دعام کن.