نوشته شده بوسیله تبسم
13. بهمن 1390 22:08
من از انتهای تاریکی سخن می گویم ....از مقصدی نا معلوم.....بی هیچ بهانه ای....من نیز جاری گشتم تا به تو برسم به خوشبختی به نوری که تو بودی برایم....من از انتهای تاریکی می خندم به انان که جاری می شوند پی نوری...
نوشته شده بوسیله تبسم
12. بهمن 1390 23:11
باران میبارد به حرمت کداممان نمی دانم!
من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است
خدا با همه جبروتش دارد ناز می خزد،
نیاز کن...
نوشته شده بوسیله تبسم
3. بهمن 1390 22:55
نرگس هم گل داده…
این روزها آروم نیستم، ذهنم در هم و نامتمرکزه…خدایا تویی که توی زیبایی و عطر نرگس پنهانی، همه وجودمو پر کن از خودت…پر شو در من…به من کمک کن…لطفا عزیزم
سال پیش..