نوشته شده بوسیله تبسم
28. دی 1390 21:42
حرفایی هست که نمی تونی بگی…نباید بگی…اجازه نداری دیگه، نه،…حق نداری آره حق نداری دیگه بگی…
دوستت دارم ها، ممنونم ها، دل تنگی ها…حق نداری دیگه بگی…
وقتی همه ش رو جمع کردی توی یه صندوق و گذاشتی یه گوشه ی دلت انقدر که سنگین شده… صندوقی که هر چی توشه سهم توه و من دریغ کردم، چون من برات تصمیم گرفتم که اینجوری بهتره…صندوقی ناشی از خودخواهی من…
هر چیزی زمانی داره و وقتی در اون زمان انجام ندادی دیگه هیچوقت مثل زمان درستش نمی شه…
فقط همیشه این برام از همه چی سنگین تره که دو تا آرزوت رو نتونستم برآورده کنم و برای همیشه بهت بدهکار موندم…
یک خیابان بی انتهای بارانی…و مهتاب بارش آرامش…
3.3
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 21:23
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 21:09
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
قیصر امین پور
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 20:23
کودکانه هوس دشت دویدن دارم
بر سر بوتهی گل شوق پریدن دارم
دوست دارم بدوم بر سر یک تپهی سبز
وبه فرش چمنی میل لمیدن دارم
شاخهی خشک کنم سبز به انفاس بهار
چون صبا معرفت سبز وزیدن دارم
سر به سینه بزنم تا که بگویم هستم
دل پُر مهرم وآهنگ طپیدن (تپیدن) دارم
بحر آزادی من دامن خود را بگشا
رود پویاییم اُمید رسیدن دارم
گرچه صیّاد پروبال مرا بسته ولی
چشم بر آمدن صبح رهیدن دارم
اشک شب هستم وبر روی گلت میریزم
هدف بوسه ز اندام تو چیدن دارم
ماه من کی تو کنی جلوه به شام «سینا»
هوس چهرهی زیبای تو دیدن دارم
رحیم سینایی 22/1/1389
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 20:15
پسرک با دلدار
برلب ساحل رود
زیر آن سایهی بید
آخرین وعدهی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم میکوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهرهی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش میکوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 19:50
شبها دلم برای خدا تنگ میشود
دست نیایشم بلند
وپس سجدهی سکوت
شب ها دلم زوسعت غم تنگ میشود
دیشب نگاه پنجرهی قلب خسته ام
در انتظار روزنهی یک طلوع ماند
چشمم به راه مشرقی از روشنای عشق
بیتاب گشته وشعر سکوت خواند
در منتهای غربت یلدای بیفروغ
دروسعت کویر که غیر از سراب نیست
وقتی که با تمام وجودم
عطشان قطره های زلالم
بار دگر نگاه خدا برق می زند
تا با فروغ خویش
باران نور بر شب اندوه من زند
با دستهای روشن خور شید مهربان
رحیم سینایی 22/5/1389
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 13:18
چنین که ســر ز خجالت به خاک میســایم
ز تربت شهــدای حلبچه میآیــم
ز متن فاجعهی خاک و خون و خوف و خطر
ز بطن آتش و دود از میان خاکستر
من از تراكم انبوه دود مي آيم
از انتهاي فضايي كبود مي آيم
خراب و خسته و خونين و خرد و خشم آگين
غريب و بي كس و غميگن و مات و زخم آجين
هزار فرسخِ سنگين پياده آمده ام
هزار كودكِ شيرين نهاده آمده ام
هزار فرسخِ سنگين كسي چه مي داند
هزار كودكِ شيرين كسي چه مي داند
از آن گريوه اندوه پيچ پيچ مپرس
مجال گفتن اندوه نيست هيچ مپرس
تو از سياهي سرشار شب چه مي پرسي
از آن توالي و تكرار شب چه مي پرسي
خدا كند كه نبينيد آن چه من ديدم
چگونه بود و چرا بود من نفهميدم
فقط همين كه در آن جا شب است مي دانم
و جان ثانيه ها به لب است مي دانم
تو يي كه مال و منال نهاده داني چيست
هزار فرسخ سخت پياده داني چيست
هزار كودك شيرين فقط تو مي داني
هزار جامه خونين فقط تو مي داني
ببخش اگر غزل عاشقانه مي گفتم
و از حماسه رزم شما نمي گفتم
شما كه سهمي اگر داشتيد خردل بود
شما كه كفشي اگر داشتيد تاول بود
شما كه مأمن مالوفتان سياهي شب
و روز كودكتان در پناه جدول بود
حفاظ حرمت زنها سياه چادر شب
پناه سينه مردان درخت جنگل بود
چگونه تلخ نگريم براي حال شما
شما كه آب و غذا يتان با حنضل بود
مرا ببخش برادر غزل حرامم باد
و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد
نديده بودم اگر نه از جنگ مي گفتم
و از دهانه سرخ تفنگ مي گفتم
پلنگ بودم و بازيچه غزال شدم
درخت بودم و خاكستر زغال شدم
تو و هنوز رشادت تو و سرافشاني
من و هميشه خجالت من و پشيماني
دگر براي دلم نيست آنچه مي گويم
بجز بيان الم نيست آنچه مي گويم
براي توست برادر براي غربت تو
براي زخم كبوتر براي تربت تو
براي باغ و بهاري كه برگ بار نداشت
براي شهر شهيد كه يك مزار نداشت
براي بي كفناني كه با شرف ماندند
براي زنده دلاني كه آن طرف ماندند
دگر مباد كه از واژه التماس كنم
كه التماس گدايان آس و پاس كنم
دگر ز خون و از آتش ز جنگ مي گويم
و از دهانه سرخ تفنگ مي گويم
نه از كرشمه ابرو كه از گلوله سرب
نه از غزال و غزل كه از پلنگ مي گويم
نه از حكايت شيرين و گرم و بوسه و لب
كه از خشونت و دندان پلنگ مي گويم
نه از صف مژگان سياه و زلف دراز
كه از قطار بلند فشنگ مي گويم
مرا ببخش برادر غزل حرامم باد
و عشق تا به ابد از ازل حرامم باد
دگر مباد كه از واژه التماس كنم
كه التماس گدايان آس و پاس كنم
اگر دو مرتبه بازيچه خيال شوم
خدا كند كه براي هميشه لال شوم
منبع:http://www.navideshahed.com/fa/index.php?Page=definition&UID=84553
نوشته شده بوسیله تبسم
18. دی 1390 22:19
یه سر رفتم گوگل پلاس بعدِ عمری و پست ها رو می خونم…
یه سری وبلاگ رو سر زدم و خوندم تصادفی…
آخه این چه وضعیه…آدم دپرس می شه بابا
یعنی دلت می خواد پا شی بری تک تکشون رو بغل کنی ، آروم بزنی پشتشون و بگی آروم باش رفیق، آخه غصه چرا؟!
خدا که هنوز نمرده، خدا هنوز زنده س بابا...بخندین…
کسی هست که دلش نگرفته باشه از کسی؟ کسی هست که نگرانی نداشته باشه؟ غصه نداشته باشه؟ منم میدونم گفتنش، بیانش باعث می شه رها بشی ازش، سبک شی شاید ولی اینم یه اندازه ای داره اگر از حدش بگذره دیگه همه زندگیتو می گیره توی دستش و رها شدن ازش راحت نیست و همشم باعث می شه نیروت هدر بره بی فایده
نمی دونم راه درستش چیه، برای هر کس مطمئنن متفاوته و لی می دونم که راه های بهتری هم هست
لبخند همیشه جواب می ده
نوشته شده بوسیله تبسم
12. دی 1390 00:51
چند وقته که اینجا ننوشتم…چند وقته که درست و حسابی ننوشتم اصلا؟
چم شده یعنی؟!!
بیدارم آیا؟
دلم حتی برای تو هم تنگ شده خدایا…با اینکه صبح ها بهت سلام می کنم، شبها ماه رو می بینم و بهت میگم منم دوستت دارم و و و… با وجود همه لحظه هایی که با هم داریم بازم دلم تنگت شده…
ای بابا..