نوشته شده بوسیله تبسم
12. مهر 1390 18:16
مهدیه نازنینم، بخند عزیزم، من دوستت دارم، تو دوستم داری، خدا دوستمون داره، بخند ببینم برق اون چشای خوشگلت رو فرشته ی من :*:*
امشبم مثل همیشه محشری
هنوزم با یک نگات دل می بری
شب های دراز عاشقی سحر نداره
واسه عشق پیر و جون فرقی نداره
بده دستاتو به من بلند شو از جات
رنگ عاشقی داره اون دو تا چشمات
نذار لحظه های عاشقی تموم شه
زندگیت رو نذار با غصه حروم نشه
بده دستاتو به من بلند شو از جات
این همه غصه و غم واسه چی آوردی همرات
نوشته شده بوسیله تبسم
11. مهر 1390 23:21
ای خرم از فروغ رخت لاله زار عمر
بازآ که ریخت بی گل رویت بهار عمر
از دیده گر سرشک چو باران چکد رواست
کاندر غمت چو برق بشد روزگار عمر
این یک دو دم که مهلت دیدار ممکن است
دریاب کار ما که نه پیداست کار عمر
تا کی می صبوح و شکرخواب بامداد
هشیار گرد هان که گذشت اختیار عمر
دی در گذار بود و نظر سوی ما نکرد
بیچاره دل که هیچ ندید از گذار عمر
اندیشه از محیط فنا نیست هر که را
بر نقطه دهان تو باشد مدار عمر
در هر طرف که ز خیل حوادث کمینگهیست
زان رو عنان گسسته دواند سوار عمر
بی عمر زندهام من و این بس عجب مدار
روز فراق را که نهد در شمار عمر
حافظ سخن بگوی که بر صفحه جهان
این نقش ماند از قلمت یادگار عمر
نوشته شده بوسیله تبسم
5. مهر 1390 23:06
وقتی می گویم برای خنداندنت
از ته دل ، با کمال میل می میرم ،
معنایش این نیست که
قصدروایت کردن جک و لطیفه دارم ؛
تو اگر قلبت را زنده نگاه داری
و روحت اگر سرشار از زندگی باشد ،
تو اگر ذهنی تیز بین داشته باشی
و زندگیت را با چشم باز ،
بادستان خودت بسازی
اگر چه بسیار دلتنگ و غمگین باشی
من تو را انسانی شادمان می خوانم*
و اما: می دونی چقدر عاشق این متنم، حسش، محبتش، بزرگی و بزرگواریش، آرامشش و روحش. ممنونم ازت :)
*این تویی...