نوشته شده بوسیله تبسم 27. شهریور 1390 01:07

پروانه داره به دنیا میاد. تمام امروز فقط یه ذره از بالهاش از تو پیله اومده بیرون…

برچسب ها:

پروانه شدن

نوشته شده بوسیله تبسم 22. شهریور 1390 18:09

خیلی بیشتر از اونی که فکر میکردم طول می کشه تا یه پروانه به دنیا بیاد
روی یکی از دیوارها توی حیاط، یه کرمی رفته توی پیله اش! از این سبزها.از روز اولش دیدیمش. همون روزای اول با خودم میگفتم واقعا چه صبری داره این...بعد همون لحظه با خودم گفتم خوب اگر صبر نکنه اونوقت به اون آزادی و زیبایی و رهایی و اوج گرفتن ها نمی رسه

انگار یه تلنگری به خودم بود که گاهی از صبور بودن و جنگیدن! خسته می شم

هر روز می بینمش به این امید که به دنیا اومدنشو ببینم و از دست ندم…خیلی گذشته بیشتر از یه هفته ولی هنوزم با دو سه تا تار نازک چسبیده به دیوار…جالبه که نمی افته

شگفت انگیزه که این همه مدت بی حرکت اونجاست، پیله اش فکر کنم داره حالت سر رو بدن پروانه رو می گیره

نمی دونم چقدر دیگه مونده ولی امیدوارم پروانه ی زیبایی بشه. راستشو بگم از بس طول کشیده فکر می کنم گاهی نکنه مرده باشه!!!!

مرده باشه؟!! جالبه..پس رکود رو می شه زنده کرد…خدا بی نظیر نیست؟ توی الانه زندگی من، این فرصت رو به من داد که پروانه شدن این حشره رو ببینم که چیزی به من بگه …

دوستت دارم خدای نازنینم :* بفرما داره بارونم می باره به چه نازی… آغوش باز خداست

برچسب ها:

خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

نوشته شده بوسیله تبسم 20. شهریور 1390 10:57

من این روز ها یه حال دیگه ای دارم/ همیشه هیچ وقت اینطور نبودم

همیشه نیمه خالی رو می دیدم /به فکر نیمه های پر نبودم

همیشه فکر می کردم زمین پسته /خدا رو سویه قبله میشه پیدا کرد

همین دیروز سمت این حوالی بود/ یکی در زد خدا رفتو درو وا کرد

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم /جهان من لباس تازه می پوشه

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه /خدا با ما نشسته چای می نوشه

ملخ افتاده توی خرمن گندم /منم مثل همه از کار بی کارم

به جای داس شونه تویه دستامه /فقط به فکر گندم زار موهاتم

اگه بارون به شیشه مشت می کوبه/ بیا اینجا بشین کنار این کرسی

خدا با دست من دستاتو میگیره /تو از چشم خدا حالم رو می پرسی

نه اینکه بی خیال مزرعه باشم /دیگه باد پاییزی نمی ترسم

نگو این آسیاب از پایه ویرون شد /خدا با ماست از چیزی نمی ترسم

من این روزا یه حال دیگه ایی دارم/ جهان من لباس تازه می پوشه

منو تو دیگه تنها نیستیم چونکه/ خدا با ما نشسته چای می نوشه

برچسب ها:

تو شمعی یا پروانه؟

نوشته شده بوسیله تبسم 19. شهریور 1390 18:26

امروز یه کتابی رو تموم کردم که آخرش یه شعری نوشته که یه قسمتش این بود:

من هم اشک شمع رو دیدم ، هم سوختن پروانه.

اشک شمع منو به فکر انداخت.همیشه بیشتر توجه ها به پروانه است. که پروانه عاشقه، که پاک باخته است، در آروزی وصال شمع، نور شمع…راستشو بگم اونقدی به اشک های شمع توجه نکرده بودم و واقعا از خودم ناامید شدم:(

نمی دونم کدووم عاشقن ، کدووم معشوق. ولی اگر پروانه عاشقی باشه که در تب و تاب معشوقش می سوزه، شمع دست کمی از اون نداره.پروانه می تونه لحظه لحظه، مرحله به مرحله، فاصله به فاصله به شمع نزدیک بشه و حتی اگر بالهاش نسوزن از نور شمع بی نصیب نیست و شمع ازش دریغ نمیکنه شعله کشیدن رو  و شمع از همون ابتدایی که پروانه از پنجره ی نگاهش وارد میشه شروع می کنه به سوختن، به هر لحظه زیباتر شعله کشیدن، به اشک ریختن…به فنا شدن

ولی برای شمع به نظر من این فنا شدن، فنا نیست چون معنی بزرگتری برای بودنش و شعله هاش داره.یه جور تعالیه

وقتی پروانه خودشو برسونه به شعله ها، اگر برسونه و در اون نهایت با هم، هم آغوش شن و ذوب عشقی که هست، اونوقت به نظرم شعله های شمع باید واقعا دیدنی باشن همزمان که اشک هاش و دردی که توی دلش داره…اما بعدش فکر نمی کنم شعله ای از شمع هم باقی بمونه وقتی اون و پروانه هم دیگه رو به نهایت رسوندن. در اون حال به نظرم شمع هم پروانه شده! یه جور رهایی منظورمه

و اما: پنجره شاید یه دریچه اس، یه پل ارتباطی بین پروانه و شمع. ارزشش به جای خودش باقیه ولی نه شمع ه و نه پروانه. تو همون طور که گفتم شمعی چون من سوختنت رو، اشک هات رو دارم می بینم، دارم حس می کنم و بهت افتخار می کنم.امیدوارم به زودی پروانه بشی :)

 

برچسب ها:

…شکل علامت سوالم

نوشته شده بوسیله تبسم 13. شهریور 1390 22:52

دوستم میگه:

دنبال نشانه نگرد برای اینکه کاری رو که فکر میکنی درسته انجام بدی خودت نشانه باش

برچسب ها:

دوستت دارم اما ازت می ترسم

نوشته شده بوسیله تبسم 11. شهریور 1390 20:28

دو دفعه است که دارم خواب می بینم مامان بزرگ قصه ها زنده است ولی مریضه و داره می میره و لحظه های آخره و من دارم گریه می کنم. یه بار انگار حالش خوب بود ولی خودش میخواست که بره، گریه می کردم بهش می گفتم چرا می خوای بمیری، حالت خوب شده، لطفا این کارو نکن و ازش با گریه خواهش می کردم ، احساس استیصال داشتم، وصیت کرد و ..بیدار شدم.

امرزو هم که همزمان با اذان بیدار شدم گریه م یکردم و از روی ناچاری خدا رو قسم می دادم که نذاره بمیره، انگار تلاشهای آخر باشه، دست و پا زدن های آخرم به امید اینکه شاید خدا دقیقه 90 نظرش عوض شه…بعد یهو انگار بابایی هم می خواست بره…از خواب پریدم، صدای اذان می اومد…چقدر خوشبخت بودم که صدای اذان می اومد…بابایی رو صدا زدم برا نماز…گریه کردم تا خوابم برد…ترسیده بودم…توی خواب ازش می خواستم که منو قبل از  خانواده م ببره

خدایا چرا این کارا رو می کنی؟ به اندازه کافی پریشون نیستم؟؟ ازت می ترسم…من ازت می ترسم

برچسب ها:

خدایا عجب بارون و رعد و برقی، دمت گرم رفیق

نوشته شده بوسیله تبسم 3. شهریور 1390 18:03


الهی توفیقم ده که بیش از طلب همدردی, همدردی کنم..
بیش از آنکه مرا بفهمند, دیگران را درک کنم..
پیش از آنکه دوستم بدارند, دوست بدارم.
زیرا در عطا کردن است که می ستانیم و در بخشیدن است که بخشیده می شویم و در
مردن است که حیات ابدی می یابیم.

برچسب ها:

این شکلی ام :

نوشته شده بوسیله تبسم 1. شهریور 1390 23:47

:)

گاهی اما

:دی

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS