نوشته شده بوسیله تبسم
30. تير 1390 11:38
چند شب پیش، داشتم به یکی از دوستانم می گفتم: انقدر تظاهر به شادی و خوشبختی میکنی فکرکنم کم کم خودت هم باورت شه که خوشحال و راضی و خوشبختی از اینی که هستی، از این روش زندگیت…
بعدش خواستم بگم بهش اتفاقا خوب هم هست که راضی باشی ولی نگفتم، چون همون لحظه مردد شدم…خوبه که آدم یاد بگیره همیشه شاد باشه و در سختترین شرایط هم نیمه پر رو ببینه ولی این متفاوته با اینکه چیزهایی که باید اصلاح بشن رو نادیده بگیری و خودتو بزنی به اون راه و چه میدونم مثلا صورت مسئله رو پاک کنی.
تظاهر تا یه اندازه ای خوبه به شرطی که حواست به درون هم باشه.الان خیلی متمرکز نیستم فقط حس می کنم یه جای کار می لنگه توی این مسئله.
.
.
گرمای هوا به کنار، صدای این جیرجیرک ها دیوونه م می کنه ، حس میکنم وقتی می خونن آفتاب وسط مغزم داره به شدت می تابونه ااوووووووف آتیش گرفتم :دی
.
.
پریشب فکر میکردم اگر بمیرم و صبح پا نشم چقدر احساس تنهایی می کنم، فکر کردم اولش کسی ناراحت می شه؟ کاش منم یک عشقی داشتم که وقت مردنم کنارش میبودم، اون موقع شاید با همه سختی دل کندن و رفتن، با آرامش و بی ترس می رفتم…قلبم احساس تنهایی میکنه ولی بی انصاف بودم، همون موقع فکر کردم دیدم خیلی ها هستن که دوسشون دارم و دوسم دارن و جای خالیم لااقل برای یه مدت اذیتشون می کنه…قلب من خیلی خوشبخت ه که دوستان خوبی داره که دوسش دارن…
با اینکه خیلی وقتها دوست دارم حتی که برم پیش خدا! اما بازم وقتهایی هست که می ترسم…می دونم چرا می ترسم…می دونم چون اونقدی خوب نبودم و نیستم که نترسم و بتونم سرمو بالا بگیرم برم..ای روزگار :)
.
.
دلم هوای دریای ساحلی دوران دانشجویی مونو کرده…با بچه های هم اتاقی کد 9!! اون رنگ آبیش…دلم تنگ شده :)
امسال خیلی پر از اتفاقه برام، تا الانشم خیلی بوده، آآآآ…گیجم هنوز :) خدا عاقبت همه رو به خیر کنه
.
.
ضمنن بسیار حالم خوبه و همه اینا رو دارم با لبخند می نویسم.نمی تونم از خدا فرار کنم چون حتی وقتی حواسم نیست و خوابالو باشم یهو می بینم از لابه لای برگ درختا ماه داره بهم نگاه میکنه :) دلم اقعا براش تنگ شده بود. هنوزم بهم میگه هرچقدرم برات گیج کننده بشه بازم من دوستت دارم.خدا واقعا شگفت انگیزه، عجیبه ولی مهم نیست چی پیش میاد ، نمی تونم دوسش نداشته باشم..شاید دارم واقعا عاشقت می شم خدای جینگیلی هان؟ :) بلند بگووو ان شاا..
.
.
شعر خونم کم شده…چند وقته من توی قحطی شعرم؟
نوشته شده بوسیله تبسم
26. تير 1390 18:20
سراب ردپای تو
کجای جاده پیدا شد
کجا دستاتو گم کردم
که پایان من اینجا شد...
تو با دلتنگی های من
تو با این جاده همدستی
تظاهر کن ازم دوری
تظاهر می کنم هستی...
یه حسی از تو در من هست
که می دانم تو را دارم
برای برگشتنت هر شب
درها را باز می ذارم...*
* تو هم می توانی.. پرواز کن
نوشته شده بوسیله تبسم
25. تير 1390 10:16
حضرت مهدی (عج) تولد زیبا و پرامیدت مبارک. فکر کن چقدر عالی میشه اگر روز تولد خدا اجازه بده که ظهور کنی…عجب تولدی بشه
همه هست آرزويم که ببينم از تو رويي
چه زيان تو را که من هم برسم به آرزويي
نوشته شده بوسیله تبسم
12. تير 1390 01:16
کاش باورت بشه ابرک خیسم
هنوزم چند تا ستاره بی گناهن
هنوزم یکی نشسته روی ابرا / نگران کفترای یا کریمه
دیگه وقت خنده های بی بهونه س / چشم من گریه نکن، خدا کریمه
******************
و اما: قبلا چقدر بهتر خودمو می نوشتم…چند وقته دیگه خودمو ننوشتم؟ کجا خودمو گم کردم؟ یا شایدم پنهان کردم؟؟
این چه حرفی است که در عالم بالاست بهشت؟! // هر کجا وقت خوش افتاد، همانجاست بهشت
دوزخ از تیرگی ِ بخت درونِ تو بُوَد // گر درون تیره نباشد، همه دنیاست بهشت
نوشته شده بوسیله تبسم
9. تير 1390 01:18
در زندگی مشکلات بزرگ نیست که به آدم با اراده احتیاج
دارد(هرکسی می تواند در یک بحران قد علم کند و با شجاعت با فاجعه اي مصیبت بار رو به رو بشود)بلکه به نظرم در
یک روز با خنده به استقبال مشکلات کوچک رفتن واقعا احتیاج به عزم و اراده دارد.
من هم سعی میکنم چنین اراده اي را در خود به وجود بیاورم.میخواهم به خود تلقین کنم که زندگی فقط یک بازي است
و من باید تا آن جا که میتوانم ماهرانه و درست بازي کنم.چه در این بازي ببرم و چه ببازم.در هر حال شانه هایم را بالا
می اندازم و می خندم.می خواهم همیشه شوخ باشم…
از کتاب جودی ابوت
نوشته شده بوسیله تبسم
8. تير 1390 23:27
ای سینه ی مجروح ما مجروح طول غیبتت / در بعثت جدت همه چشم انتظار بعثتت
خورشید مکه کی رسد صبح طلوع نهضتت / بت های عالم بشکند با دست عزم و همتت
بابابزرگ ما، حضرت محمد(ص)، دوست داشتنی ،تبریک
خدایا این روزها هم از اون روزهاست که داری شدید به خودت می بالی ها :) بهت تبریک می گم . حق داری واقعا محشری
به برکت این روز عزیز، به دلهای ما برکت بده و گامهای ما رو هدایت کن و به قول یه دوستی، همه رو عاقبت به خیر کن. آمین.
نوشته شده بوسیله تبسم
5. تير 1390 01:56
دل من پر زده / این دل غم زده / همه جا سر زده / ببینه کجایی؟ / به دلم غم نده / تو عذابم نده / چشم به راهت شدم / تا یه روز بیایی …
خدایا ممنونم…حواسم نبود که توی اون بارون شدید که خیس خیس شدم فقط می خواستی محکم بغلم کنی و واسه خاطر همین هرچی منتظر شدیم بارونت کم نشد… چقدر نادون بودم که همون موقع متوجه نشدم…منو ببخش عزیزم. من زیر بارون خوشگلتر می شم مگه نه؟ :) خیلی حس خوبی بود مخصوصا که با مامانیم قدم می زدیم موهبتی که من سعادتش رو داشتم… وقتی فکر می کنم که چقدر بهم لطف داشتی توی این زندگی و چه چیزهایی به من دادی، دیوونه می شم از اینکه چطور سپاس گزار باشم و انوقت به جاش به خاطر چه چیزهای پیش پا افتاده ای غر غر می کنم… می دونم که می دونی باز هم فراموش کار می شم و بازم غرغرو، ولی الان که یادمه می خوام بدونی قلب من همیشه ازت سپاسگزاره و من همیشه دوستت دارم و هر جایی برم برمی گردم به آغوش گرم و باز خودت
خدایا ازت خواهش می کنم مراقب من باشی تا به مسیرهایی نرم که مجبور شی روی قلب من مهر بزنی و …می ترسم . من واقعا می ترسم از روزی که روت رو از من برگردونی…خواهش می کنم مراقب من باش
من هنوزم همون دختر پر سرو صدام که هیچکی از دستم آسایش نداره و به قول خاله مثل زلزله.. من باید سرزنده بمونم و تا این سرزندگی رو به بقیه بدم….سرزندگی ای که مال ه توه و از تو دارم و مثل یه امانته پیش من
دوستت دارم. من و مهدیه دوستت داریم. ممنونم که دوسمون داری