خدایا مخلصتم رفیق

نوشته شده بوسیله تبسم 28. فروردین 1390 23:13

هفت راز خوشبختی از زبان کورش کبیر:

 
متنفر نباش

عصبانی نشو

ساده زندگی کن

کم توقع باش

همیشه لبخند بزن

زیاد ببخش

و

یک دوست خوب داشته باش

برچسب ها:

خدایا شکرت عزیزم

نوشته شده بوسیله تبسم 26. فروردین 1390 21:38

آش پست پا هم پختیم، مهمون ها هم رفتن، دارم می میرم از پادرد و خستگی…فقط دلم میخواد یعنی بیهوش شم

ذهنم بیشتر خسته است…هنوز نفهمیدم انگار که واقعا نیستن ، توی یه جور خلا گیر افتادم، چقدر لوسم…

این همه حرفای دور و بری ها هم امروز خسته ترم کرده، دست از سرم برنمی دارن آخه چرا…دیگه خسته شدم فقط می گم باهاشون ان شاا.. به چیزهایی که می گن، هر کی هم یه نظر کارشناسی داره

انقدر خسته ام یا حالم خرابه دلم می خواد بزنم زیر گریه بعد همچین خوابم ببره که مغزم نتونه به هیچی فکر کنه

فردا عمه اینا هم به رسم هر سال جیگر، حلیم بار می ذاره ولی خداییش انقدر الان خسته ام و فردا کار دارم نمیدونم کی برم اونجا…

شهادت حضرت فاطمه (س) رو تسلیت میگم بهتون. امیدوارم که سرسوزنی رفتارمون شبیه ایشون بشه. آمین

برچسب ها:

خدایا ممنونم

نوشته شده بوسیله تبسم 24. فروردین 1390 17:26

به سلامتی ویزاها صادر شد و الان که زنگ زدم مامان اینا توی فرودگاه منتظرن تا زمان پروازشون برسه. کنترل کردن خودم خیلی سخت بود مخصوصا که مامانمم دلش نازکه زود گریه ش می گیره، خودشم می گه نمی دونم چرا همش گریه م می گیره  الهی بگردمش… دیشب هم آبجی ته تغاری!!! گفت فردا گریه زاری ممنوع ه گفته باشم!! ما هم ازش حساب می بریم شددددیییید :)))

بازم خوش به حال اونایی که دارن می رن، بازم غبطه خوردم بهشون…

خدایا تا می آم نگران شم همین که یادم می افته سپردمشون به تو احساس راحتی می کنم…مرسی که هستی و بزرگی

برچسب ها:

خدایا چشمای من مثل همیشه به سمت توه…

نوشته شده بوسیله تبسم 22. فروردین 1390 23:14

دلم فقط الان گریه می خواد….همچین بغضم گرفته…به زحمت دارم خودمو کنترل میکنم و نمیکنم…

اگر ویزاهای مامانی و بابایی تا فردا آماده شه، ان شاا.. 4شنبه می رن برا مکه…حالا اومدن امشب توصیه نامه نوشته بابایی و امضا گرفته از همه مون و همه مسئولیت ها رو سپرده به من و حسابهایی که به نامم نبوده رو دارن به اسمم می کنن و …

مامانی می گه به من نگی به خاطر بچه ها ازدواج نمیکنم ها، هم ازدواج کن هم مراقب اونها باش والا دیر می شه…

بابایی میگه آدم باید وصیت نامه بنویسه ولی ولی… میدونم کار درستیه ولی نمیدونم… برام سخته،درسته ما دیگه بچه نیستیم ولی این اولین باری ه که دارن ما رو تنها میذارن و این همه مدت قراره دور باشن از ما… منم که خدای نگرانی و دلواپسی ام…با این مسیر ها و اوضاع نابسامان

با خودم فکر میکنم شاید یکی از حکمت های اینکه هنوز ازدواج نکردم همین بوده  که مراقب بچه ها باشم تا مامان اینا با خیال راحت برن و برگردن، البته در مورد امسال فرق میکنه* ولی کلا…رفتن ه مامانی و بابایی کاملا تصادفی و بدون کوچیکترین برنامه ای اتفاق افتاد انقدر ناگهانی که هنوز خودشون موندن توش… قبلا انقدر ما بهشون اصرار می کردیم می گفتن تا شما ها جا به جا نشین امکان نداره و حتی دعوا می کردن که ادامه ندین ولی الان…

خدایا شکرت…با همه سختی ی اومدنشون، با اینکه راحت نبود براشون ولی ممنونم که اجازه دادی بیان و البته امیدوارم باقیش رو هم حامی باشی که به سلامت بیان و برگردن و حج شون هم قبول باشه

خدایا سپردمشون به خودت…والا دیوونه می شم

* و اما: با مامانم که حرفای مادر دختری میزنیم، می گه دختر جان به یکی از خواستگارات جواب مثبت بده دیگه ، بهش گفتم برین مکه بیایین امسال دیگه چشم. ملتی رو شاد کنم، کچلم کردن دیگه. می گم به مامانم که موندم من عروس شم بعدش میخوان این بزرگترهای فامیل به چی و کی گیر بدن :))

برچسب ها:

می خواهم از تو سرشار باشم

نوشته شده بوسیله تبسم 22. فروردین 1390 21:21

 

شب فرو می افتد

و من تازه می شوم

از اشتیاق بارش شبنم

نیلوفرانه

به آسمان دهان باز می كنم

ای آفریننده شبنم و ابر

آیا تشنگی مرا پایان می دهی؟

تقدیر چیست؟

می خواهم از تو سرشار باشم

جهان، قرآن مصور است

و آیه ها در آن

به جای آن كه بنشینند، ایستاده اند

درخت یك مفهوم است

دریا یك مفهوم است

جنگل و خاك و ابر

خورشید و ماه و گیاه

با چشم های عاشق بیا

تا جهان را تلاوت كنیم

"زنده یاد سلمان هراتی"

برچسب ها:

شادی از خرد عافل تر است!

نوشته شده بوسیله تبسم 22. فروردین 1390 01:07

هر چند زندگی زنگ تفریح کوتاهی است / اما یادمان باشد زنگ بعد حساب داریم

برچسب ها:

امام زاده مجید ابن موسی بن جعفر

نوشته شده بوسیله تبسم 21. فروردین 1390 00:43

امروز با آبجی وسطیه پا شدیم رفتیم یه سر تا امام زاده ای که توی شهر هست، کوچیکه ولی خوب. می گه چی شده یهو هوس امام زاده کردی؟ بهش گفتم چند روزه میخوام بیام… می گم بهش روحانیت خون م کم شده…

واقعا هم همین بود. میگم بهش مشهد که نمی تونم فعلا برم …

دلم گریه میخواست… بار آخری که رفته بودم روزی بود که جیگر رفت، یه ساعت قبل از اینکه بره…

برچسب ها:

میلاد الگوی پرستاران و روز پرستار، مبارک باد

نوشته شده بوسیله تبسم 20. فروردین 1390 11:18

نه تنها زینب از دین یاوری کرد
به همت کاروان را رهبری کرد
به دوران اسارت با یتیمان
نوازشها به مهر مادری کرد

خوب که فکر میکنم می بینم عمه م چقدر ثواب کرده واقعا. جدا از بیمارهای دیگه چقدر برا جیگر زحمت کشید وقتی بیمار بود ، واقعا ستودنیه و بهش غبطه میخورم که انقدر مهربونه. گاهی مثل بقیه آدم ها یه کارایی می کنه ولی دلش خیلی مهربونه. گاهی واقعاتعجب م یکردم این همه انرژی رو از کجا می آره با اینکه خودشم به زحمت سرپاست با درد کمر و گردنش.مثلا من خودم اصلا دلم نمی اومد جای عمل ه جیگر ور ببینم ولی اون و حتی فروهر راحت براش پانسمان می کرد. واقعا واقعا واقعا آدم ها بزرگی ان این پرستارها. کار راحتی نیست واقعا، کم ازکار معلم ها نیست. خدا بهشون قوت و به همه بیمارها شفا بده.

حضرت زینب (س)…فقط میتونم بگم واقعا خیلی قوی بودن و تحمل داشتن خیلی خیلی خیلی…و اینا همش به خاطر اینه که خدای دلشون خیلی بزرگ بود…انتظار زیادیه ولی دلم میخواد مثل ایشون باشم…می دونی این روزها دارم به مشخص کردن هدفم فکر میکنم، می دونم شاید برا سنم من دیر باشه ولی دیر بودن بهتر از اینه که هیچ وقت متوجه نشی، دنبال انگیزه و هدف…و واقعا جالبه وقتی دنبالش باشی خیلی چیزها گیزت می آد…الان یه چیزی به ذهنم رسید…

جاده ها هیچ وقت تموم نمی شن حتی اگر خیلی طولانی باشن، نهایتن به جاده های دیگه می رسن،ولی میدونی هر چقدر بیشتر یه جاده درست رو بری، بیشتر به مقصد نزدیک شدی

خدایا بهت تبریک میگم این روز رو، حتما به خودت افتخار کن که حضرت زینب رو آفریدی، دمت گرم. به بابا بزرگ ایشون و پدر و مادرشون هم تبریک می گم و امام حسین (ع) که به نظرم بعد از خدا وجود حضرت زینب براشون آرامشی بوده…

برچسب ها:

امروز جمعه ست، بارونی ه، امروز می آی یعنی؟

نوشته شده بوسیله تبسم 19. فروردین 1390 10:33

دیروز رفته بودم امام زاده، سر خاک جیگر.

این روزها خوابشو می بینم، نمی دونم چرا همچین حسی دارم اما حس نمی کنم که اونجا زیر خاک باشه، حس می کنم هر جایی بخوام هست، می دونی حتی روز خاک سپاریشم یه جورایی هنگ بودم، دقیقا مثل 15 دقیقه بعد از رفتنش.واقعا حس میکردم فقط جسمشه، خودش نیست…شاید به خاطر همینه که زیاد اصرار ندارم زود زود برم سر خاکش…شاید واقعا ما برای دلخوشی خودمونه که می ریم سر خاک عزیزانمون و الا …جیگر دوست نداشت براش سنگ قبر بذارن که مزارش ناپدید شه،نظرش این بود که بشه بعد یه مدت یکی دیگه رو دفن کرد و …

من خیلی از حشرات می ترسم، از زیر خاک موندن هم، از جای تنگ گیر افتادن هم…دیروز دیدم یه عنکبوت روی سنگ مزار مامان بزرگم ه، ترسیدم خیلی، رفتم برش دارم که از جیگر دور شه حتی همون یه دونه ولی فکر کنم بهش صدمه زدم خیلی ناراحتم از دیروز، درسته ازشون می ترسم ولی دلم نمی خواست بمیره یا چیزیش بشه :(

دیشب حس کردم که خیلی از مردن می ترسم، فقط با این فکر که از جسم جدا می شم و شاید فقط شاید چیزی حس نکنم از جسمم به خودم دلداری می دادم…با اون همه حشره…حالا بُعد معنوی ش بمونه که چه مراحلی رو باید طی کنم

به نظرم ترسم یه دلیلش هم به خاطر نداشتن آگاهی و شناخته، درسته خیلی می خونیم و می شنویم که چی میشه و ... ولی معمولا همونطور که آدم از اتاق تاریک می ترسه چون نمی دونه توش چیه، یکی از دلایل ترسم شاید اینه

یه چیز واضحه و اون اینه که آن را که حساب پاک است از محاسبه چه باک است…از بس می دونم چقدر دختر بدی ام انقدر می ترسم…مهم ترینش همینه اونا همش بهونه است… آه خدایا … پی کی میخوام به خودم بیام؟ همش از خودم اینو می پرسم، وقتی می بینم چه موهبت هایی به من دادی و از همه مهم ترینش خانواده و سلامتی ه…واقعا خجالت آوره…

….

….

….

رووم سیاه ست…کاش فرصت داشته باشم که جبران کنم و به خودم بیام

خدایا ممنونم

برچسب ها:

دلم مشهد میخواد لااقل …

نوشته شده بوسیله تبسم 17. فروردین 1390 22:16

غمش در نهانخانه ی دل نشيند
بنازی که ليلی به محمل نشيند
بدنبال محمل چنان زار گريم
که از گريه ام ناقه در گل نشيند
خلد گر بپا خاری آسان بر آرم
چه سازم بخاری که در دل نشيند
پی ناقه اش رفتم آهسته ، ترسم
غباری بدامان محمل نشيند
مرنجان دلم را که اين مرغ وحشی
زبامی که بر خاست به مشکل نشيند
عجب نيست خندد اگر گل بسروی
که درين چمن پای در گل نشيند
بنازم به بزم محبت که آنجا
گدايی به شاهی مقابل نشيند
الهی زليخا عزيزت بميرد
که يوسف به تخت تجمل نشيند
طبيب از طلب در دو گيتی مياسا
کسی چون ميان دو منزل نشيند؟

عمه م می گه می آی بریم کربلا، من این بار برخلاف همیشه دلم می خواد و می گم بهش آره اگر بهم اجازه بدن، می گه جای مامانبزرگم می رم سوریه؟ باز از خدا خواسته می گم آره اگر اجازه بدن، و مشهد و مشهد و مشهد… خارج از ایران رو که بابایی  میگه هر وقت ازدواج کردی برو، بعد از مامان خانوم چشممون به بابا خان روشن :(  انگاری از طرف همسر جان امانتم پیش بابایی و مامانی. لااقل همین مشهد رو …آه ، باید یه راهی پیدا کنم، ان شاا.. برن مکه و سلامت برگردن، به هر کلکی باشه باید برم…به مامانم عصری میگفتم دلم مسافرت میخواد اما الان به آبجی ته تغاری ه می گفتم، سفر زیارتی میخوام، اصلا میدونی احتیاج دارم الان شدید، به عمه م می گفتم شده شده شب بریم و فردا شبش برگردیم بریم مشهد…بزار مامان اینا برگردن…خدایا لطفا اجازه بده

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS