نوشته شده بوسیله تبسم 25. اسفند 1389 22:04

r

برچسب ها:

تبریک…

نوشته شده بوسیله تبسم 24. اسفند 1389 21:26

IMG_0128

بابایی همیشه توی حیاط سه تا آتیش روشن می کنه و از روشون می پریم و این میشه چهارشنبه سوری خانوادگی ما. سالهای قبل شلوغ تر بود، عمه هام هم می اومدن با خاله اینا.

IMG_0127

خوب یادمه اوایل سالی که داریم به پایانش نزدیک می شیم، به همه دلداری می دادم!!! که سال 89 سال خیلی خیلی خوبی خواهد بود برای همه و همه ش توی اوج خوبی ه.این روزها فکر میکنم برای من اینطور نبوده.خیلی بد نبود ولی اونجوری که انتظار داشتم هم نبود. برای جیگر همه ش درد و بیماری بود و آخرش هم پر کشید، نمی تونم بهش فکر کنم به محض ه اینکه فکر میکنم نیست چنان ناباوری و خلا ای حس میکنم که ترس برم می داره، حس خفگی بهم دست میده و گریه م می گیره.بدیش اینه که چشام و سرم خیلی درد میگیره  با گریه ولی خوب اگر اشکام نبودن حتما مرده بودم! جدای این برام سال سختی بود، خیلی سخت بود، مخصوصا احساسی.هجوم حس ها و درگیری های که یهو افتادم وسطشون…آخ. بی خیال. به هر حال سردرگمی ها، تردیدها، دودلی ها، گیج شدن ها و ناباوری ها و حس غمگینی سختی داشتم.نامردی و بی انصافیه اگر نگم که روزهای خوب و شاد هم داشتم. روزهایی که خیلی چیزها یاد گرفتم هم توی شادی هم توی سختی و غصه. با آدمهای خوبی هم آشنا شدم که بعضی هاشون دوستان خیلی خوبی شدن برام.

به هرحال خدایا می دونی که صمیمانه ازت ممنونم با اینکه گاهی دختر خوبی نیستم و …می دونی گاهی دلم می خواد تقصیر تو می بود که من اینجوری ام و اتفاقات زندگیم گاهی چپرچلاغی می شن ولی نمیتونم تا این حد بی انصاف باشم. تقصیر تو نیست، تقصیر خودمه. همین که تو به من لطف کردی و زندگی دادی و اجازه دادی بیام به این دنیا خیلی ازت ممنونم. ازاین به بعدش باید خودم درست میکردم…

می دونی این روزها حس میکنم کسی واقعا منو دوست نداره و همش هم تقصیر رفتار بد و اشتباه خودمه. واسه همینه که با اینکه هستی، با اینکه کلی فرشته مهربون برام فرستادی ولی بازم احساس تنهایی می کنم، نمی تونم اعتماد و باور داشته باشم…هرچند امروز توی مینی بوس  وقتی آدمها رو می دیدم، حس کردم هنوز هم می تونم دوسشون داشته باشم…

روی تابلو توی جاده نوشته بود، صبر نصف ایمان است… منو ببخش که همیشه عجول و خودسرم، که ایمانم انقدر ضعیفه… امیدوارم توی سال جدید از فرصتم برای بهتر شدن درست استفاده کنم و پایان سال بعد اگر هنوز بودم انقدر شرمنده ت نباشم…

میشه لطفا اجازه ندی من انقدر دنیایی نشم؟ میشه کمکم کنی؟ امسال شاید این مهم ترین چیزی ه که ازت میخوام که کمکم کنی روحم ، دلم سیاه تر نشه و بتونم یه ذره تمیزش کنم…. نه اینکه دنیات قشنگ نباشه ، هست ولی من خوب نفهمیدمش و بدی هاش روی من تاثیر گذاشته…

خدایا دوستت دارم. سال نو، اومدن بهار رو بهت تبریک  می گم. امسال خیلی منتظر بهارت هستم، برام مثل معجزه میمونه. برام معجزه میکنی مگه نه؟ حتما همین طور میشه…من همیشه به معجزه اعتقاد داشتم …

دوستان محترم و عزیز با بهترین آرزوها و دعای عاقبت به خیری برای همه تون، سال جدید رو پیشپیش تبریک می گم.

برچسب ها:

تو که فکر می کردم میشناسی منو بهم بگو،…من با چمدونم آخر هیچ جاده ای منتظر نیستم، شاید من خود جاده ام

نوشته شده بوسیله تبسم 22. اسفند 1389 01:14

شایدم دوباره باید از همون ، جاده ای که تک و تنها اومدم
تک و تنها برمو یادم بره ، واسه ی چی دل به این جاده زدم
چمدونمو باید میبستم ، واسه رفتن از همون روزی که
تو با طعنه هات میگفتی عشقت ، واسه ی دنیای من کوچیکه
خونه خیلی وقته که بهم میگه ، با خودت مرور کن گذشته رو
کسی اینجا به تو وابسته نبود ، خودتو خسته نکن دیگه برو*

* محسن چاووشی

برچسب ها:

واسه خاطر دل بزرگ امیر جاده های منتهی به نور…که یادش بمونه آخر جاده ش همیشه نور هست…

نوشته شده بوسیله تبسم 21. اسفند 1389 20:44

چمدونمو دارم می بندم
بایه طرح کهنه از دلخوشیام
باورم نمیشه باید برم و
دیگه هیچ وقت به دیدنت نیام
تو که میشناسی منو بهم بگو
مگه میشه این همه ساده برم
با تموم جاده ها عطر تو هس
بگو باید از کدوم جاده برم
شایدم دوباره باید از همون
جاده ای که تک و تنها اومدم
تک و تنها برم و یادم بره
واسه ی چی دل به این جاده زدم
چمدونمو باید می بستم
واسه رفتن از همون روزی که
تو با طعنه هات میگفتی عشقت
واسه ی دنیای من کوچیکه
خونه خیلی وقته که بهم میگه
باخودت مرور کن گذشته رو

من باچمدونم آخر این جاده
منتظرت میشم تو هم اگه دیدی
تنهایی سخته برات بیا بمون پیشم

 حاجی، شاید حس غمگینی داشته باشه اما می دونی جاده ها، جاده های آدم های مهربون، فقط و فقط به نور می رسن مگه نه؟

برچسب ها:

خدای جیگرِ نازنین…

نوشته شده بوسیله تبسم 15. اسفند 1389 01:48

من ایمان و امیدم رو به تو گره زدم اگر می تونی و دلت می آد ناامیدم کن :دی

برچسب ها:

رحمت پشتِ رحمت

نوشته شده بوسیله تبسم 14. اسفند 1389 16:25

صبح چنان آفتابی بود که نگو، باحال و بهاری و بعد کم کم از ظهر هوا ابری شد و الان یعنی بارونیه که داره می باره، به قول یکی از دوستان از آسمون داره طلا می باره :)  صبح یه جور طلا می تابید، الان یه جور طلا می باره!

خدای جینگولیه خوشگل، دمت گرم خیلی باحالی…از الان یعنی جو بهار هوا رو گرفته ها :دی

برچسب ها:

بهار بهار داره می آد …

نوشته شده بوسیله تبسم 13. اسفند 1389 10:48

آخ جون!!! خونه تکونی!!

من الان درست وسط خونه تکونی ام!! و چرا این نوتی بیچاره هنوز روشنه وسط این هیر و بیر ! مجبوره مجبور متوجه ای؟! :دی

همیشه از فکر کردن به خونه تکونی غصه م میشه ولی امسال به طرز عجیی دوست دارم نگران هیچی نباشم و فقط از خونه تکونی لذت ببرم!!! خیلی کیف داره الان که پرده ها رو در و دیوار نیست انگار آزاد شدم :))) مخصوصا که هوا هم بعد چند روز بارون آفتابی شده که نگوو  زلال…

خونه روو هواست :)) برم تا کتکه رو نخوردم از مامانی :))

برچسب ها:

از درون پیچ و واپیچ ایمیل ها

نوشته شده بوسیله تبسم 12. اسفند 1389 00:41

تبسم بدون اینكه دهنده اش را فقیر كند گیرنده اش را ثروتمند می كند! 

:دی یه جورایی ایهام نداره ؟!! خودمو تحویل گرفتم :)) ;)

برچسب ها:

نوشته شده بوسیله تبسم 11. اسفند 1389 13:11

همیشه هم بی خبری خوش خبری نیست هان؟

چیزی نشده که اینو گفتم، فقط توی یه فیلمی داشت اینو میگفت در حالی که حقیقت عکسش بود …

برچسب ها:

می دونی چند روز پیش به چی فکر میکردم؟

نوشته شده بوسیله تبسم 10. اسفند 1389 22:40

عکس شهیدان را می بینیم، عکس شهیدان عمل می کنیم
مواظب باشیم خون شهیدان فرش راه ما نشود

چند روز پیش، آبجی ته تغاریمو برده بودم دندون پزشکی، همین طور که منتظر بودم تلویزیون مطب که روشن بود توجهم رو جلب کرد، در مورد شهدا و خاطراتشون و عملیات ها صحبت می کردن و یه سری صحبت های قدیمی بعضی از شهدا رو هم گذاشته بودن… دلم خواست کاش بشناسم خانواده ای که شهیدی داشتن رو اونقدر ی که بتونم باهاشون در مورد شهداشون صحبت کنم، یا کسانیکه از جنگ برگشتن از نزدیک باهاشون صحبت کنم شاید که اون موقع سر سوزنی بتونم درک کنم لحظه هاشونو…

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS