تقریبا 40 روزه که رفتی، نمی دونم رفتی واقعا یا نه، ولی برای ما که رفتی، برای من که رفتی… نمی دونم تو از دست من ناراحتی یا من از تو عصبانی ام…. من واقعا از دستت عصبانی ام منو ببخش، خودمو درک نمی کنم ولی عصبانی ام، فکر نمی کردم اینقدر بی منطق و ضعیف باشم، اینقدر خودخواه باشم، امروز به آبجی کوچیکه میگفتم نمی دونم چرا با بقیه زیاد دلم صاف نیست، با بچه هات، همش تقصیر خودتم بود، همیشه باید لجبازی میکردی؟؟ نباید به من فکر می کردی؟ با اینکه گاهی اشک منو در می آوردی چون به خاطر تفاوت سن همدیگه رو درک نمی کردیم ولی میدونی چقدر دوستت داشتم و دارم. چی می شد اگر به جای اینکه همش بگی بعد از 10 روز محرم می رم دکتر حرف گوش می کردی و می رفتی، چی می شد اگر اینقدر که گفتم بهشون ببرینش دکتر می بردنت، به جای اینکه بگن تو نمی آی، به جای اینکه بترسن که نبرنت مراقبت های ویژه و نتونیم ببینیمت، می تونی درک کنی با من چی کار کردی، نمی تونی درک کنی منو سرچه دو راهی ای وحشتناکی گذاشته بودی، نمیدونستم بگم خدایا بذار بمونه یا بذار راحت بره، وقتی می دیدم چه طور نفس می کشی…جون میکندی…صدای نفس هات توی گوشمه، چطور تونستی در عرض دو سه روز از این رو به اون رو بشی، من از دست همه عصبانی ام…حتی از خودم
وقتی آخرین نفس هات رو کشیدی و دیگه ساکت شدی، نفس من دیگه بالا نمی اومد، با خودم می گفتم واقعا تموم شد؟ همین؟ دیگه نیستی؟ نمی تونستمم که تنهات بذارم. من هنوزم می خواستم سر به سرت بذارم و اذیتت کنم، به چه حقی مردی؟می خواستم یه روزی اونیکه دوسش دارم رو با افتخار بیارم ببینیش، کسی رو انتخاب کنم که تو قبولش داشته باشی و بگی آره خوب شد که صبر کردی تا حالا تا پیداش کنی… میخواستم مثل نوه ات اونم ببوسی…چرا این حقو از من گرفتی؟ بهت نگفتم چند روز قبلترش روز تولدت که ساله دیگه می خوام برات شمع 77 بیارم فوت کنی؟ نگفتم؟حتی نتونستم ببرمت امام زاده…. بله من خودخواه هم، من که جای تو درد نمیکشیدم، بذار یه بارم شده خودخواه باشم، همه آرزو های منو بردی، نگفتم باید توی گوش نی نی من تو اذان بگی؟ دارم خفه می شم
چند شب بعد از رفتنت بالاخره خوابت رو دیدم، خواب دیدم می خواییم به خاک بسپاریمت دوباره ولی تو یهو بیدار شدی و من ترسیده بودم که زنده ای و چرا میخوان دفنت کنن، و من خوشحال بودم هم زمان، نمی دونی چه حس سبکی ای کردم انگار راحت شده بودم، وقتی بوسیدمت…. ترسیده بودم اگر زنده دفنت می کردیم…
دیگه به خوابم نمی آی، شاید از من دلخوری، ولی لطفا منو ببخش، نمیتونم، برای همه سخته رفتنت، ولی نمیتونم، اونجا می رم، به مراسمت، کارم رو هم میکنم، گاهی حس میکنم جسمم روح نداره تو ی مراسمت، دیگه سرمزارت نیومدم چون حس نمیکنم اونجا باشی، با اینکه تا لحظه ی آخر نشسته بودمو می دیدم چه جوری اونجا جات گذاشتیم، بدون یه قطره اشک، من مرده بودم؟ هیچ حسی نداشتم، ناباوری بود شاید، خواب بود شاید…نمی تونم، قلبم درد میگیره…نمی تونم از اونجا بیارمت بیرون و بازم لپات رو بکشم و ببوسم…
همش دوست دارم از خونه ت فرار کنم، به زور تحمل می کنم، نبودنت کاملا مشخصه، انگاری نوری توی اون خونه نیست، یادته؟ وقتی یه هفته می رفتی درازنو همش زنگ می زدم که بیای اینجا بی تو سوت و کوره و صفا نداره…حالا چی کار کنم…
همیشه وقتی می رفتم بیرون حتما یه سر می زدم خونه تون، الان دیگه چقدر کم یبرون می رم، اگر مجبور باشم، از اون مسیر سریع رد می شم، وقتی عمه می گه بیا، یا رد میکنم یا توی رودربایستی و با اکراه می رم…می دونم دوست نداری این رفتارمو ولی تو میدونی، تو منو می بینی و می فهمی و دلایلمو می دونی مگه نه؟
به من فرصت بده….دیگه از هر شب گریه کردن…دیگه سعی می کنم به خاطراتت فکر نکنم، می دونم این راهش نیست ولی… قاب عکسی که با ما آبجی ها عید انداخته بودی از روی میزم برداشتم، دیوونه می شدم وقتی نگات میکردم اما می دیدم نیستی…
بابایی می خواد جات بره مکه، می دونم دوست داشتی برای بار دوم هم بری وقتی اسمت در اومد، الان بابایی و مامانی یهویی شده میخوان فروردین برن، بابایی جای تو… خدا روشکر می کنم که یه بار مکه رفتی و الا حتما دق می کردم.بابایی که هر چقدر بهش می گفتم برم اسمتونو بنویسم اجازه نمی داد و می گفت تا شماها هستین نمی رم واجب ترین نمیدونم چرا اصلا مخالفت نکرد وقتی عمو بهش گفت…شاید کار خودته
جیگر؟ جیگر؟ وقتی عمه زنگ می زنه همش می خوام بپرسم جیگر چطوره؟
بد کردی بد کردی با من….
بادووم زمینی خریدم کجایی با هم بخوریم؟ وقتی سرما خورده بودم و پرتقال و لیمو آب میگرفتم یاد تو میافتم که برات آب می گرفتم…. مادربزرگ قصه ها … هر چی بزرگتر باشی و بیشتر متوجه بشی دردت هم بیشتره، بیشتر می فهمیش …
دوستت دارم، خوشحالم که تونستم لحظه های آخر بگم بهت که دوستت دارم، شنیدی مگه نه؟ آخ…تا آخرین لحظه تا آخرین نفس امید معجزه داشتم، چقدر احمق بودم… وقتی صدای نفس کشیدنت آرووم شد فکر کردم داری بهتر می شی…خوب شدی اما نه اونجوری که انتظار داشتم…
می دونم جات خوبه واصلا نگران تو نیستم عجیبه، حس خیال جمعی دارم برات…ناراحتی من از خودخواهی و دلتنگی خود منه، دلم برات تنگ شده، چقدر خوبه که خدا آدمو درک می کنه… والا با این حرفای کفرآمیز، وقتی میدونی مرگ فقط یه پُله، وقتی می دونم تو نمردی واقعا و یه جای دیگه منتظر منی، فقط از روی دلتنگیه، منو ببخش، هم تو و هم خدا
قبول کن برام مثل یه شُک بود، تو خوب شده بودی، از اول محرم هر روز بهت سر می زدم خوب بودی، حتی روز دوم محرم با هم از تلویزیون روضه گوش دادیم و اجازه دادم گریه کنی، بعد یهو در عرض 2-3 روز، قبول کن برامون سخت بوده، برای من که شدیدا امیدوار بودم و وقتی می شنیدم همه ناامید بودن و تخمین می زدن تا کی می مونی دیوونه می شدم از دستشون، شاید واسه همین نمیتونم ببخشمشون با اون همه انرژی ها ی منفی دوره ت… حتی حسین (ع) هم شفا ت رو نداد…انقدر مثل خودت دوستت داشت که بردت پیش خودش…فکر منم که نکردی …
معذرت میخوام…نمی دونم چقدر باید این بار اشک بریزم تا دلم خالی شه…از دستم ناراحت نشو، هرجایی هستی شاد و خوشحال باش، منم یه روزی می آم پیشت منتظرم بمون جیگر
آسمون ابراتو بردار و برو
دیگه تنها منو بگذار رو برو
آسمون اخماتو وا کن آبی شو
آسمون آفتابی شو آفتابی شو
….