من که میگم نگران نباش، خدا هنوز هست :) مخصوصا وقتی ماه اینجور کامل و گرده :*

نوشته شده بوسیله تبسم 1. بهمن 1389 22:50

آرزوهایت را برآورده میکند آن خدایی که آسمانی را برای خنداندن گلی می گریاند

برچسب ها:

دختر پرتقالی

نوشته شده بوسیله تبسم 1. بهمن 1389 22:33

چند وقته به این فکر میکنم که آدمها چقدر پیچیده ان در عین سادگی ای که به نظر می آن. واقعا عجیبن و گاهی غیر قابل پیش بینی. شاید واسه همینه که گاهی عشق، دوست داشتن و این چیزها به نظرمون عجیبن! این حس هایی که تمام منطقت رو می تونه زیر سوال ببره و کاریت کنه که خودتو بزنی به اون راه و گاهی آگاهانه و گاهی ناآگاهانه چیزی که عقلت بهت می گه رو نادیده بگیری. بی خود نیست که می گن فقط به نظر یه آدم عاشقه که یه آدم کامله!  کلا برام جالبه توجه به رفتارهای آدمها در شرایط مختلف و نوع برخوردشون رو…چیزی که کاملا مهشوده خودنمایی ها و تظاهرهاست توی رفتارهاست :)) خدایا، واقعا ماها دیوانه ایم ، انگار واقعا نمیدونیم که عمرمون اینجا دوومی نداره و به ثانیه ای بنده…

گاهی که با چه اطمینانی برنامه می ریزیم برای آینده متعجب می شم... بی خیال چند بار نوشتم و پاک کردم، بحثش واقعا جای بحث داره. اما حال رو دریاب کلا. برای همین دیشب سعی کردم توی مراسم مامان بزرگم با بقیه مثل قبلا قلبا مهربون باشم نه فقط ظاهر کار. آی آی آی که از هر چی بدم می آد تظاهره. وقتایی که مجبور!! می شم اینطوری رفتار کنم که کسی ناراحت نشه مثلا از خودم بدم می آد.

بار آخری که رفته بودم تهران توی کتابهایی که خریده بودم کتاب دختر پرتقالی از یوستین گاردر هم بود. بر حسب حس و حالم کم کم خوندمش و عجله ای برای تموم کردنش نداشتم، وقتی به وسط هاش رسیدم یه علاقه ی زیادی داشتم که بخونمش و بالاخره تمومش کردم، خیلی دوسش دارم کتاب رو نم یدونم دقیقا چرا ولی حس آرامش زیادی داشت برام خوندنش، با اینکه کلی هم گریه کردم باهاش!!! چیزی جدیدی نیست برای من البته موقع کتاب خوندن یا فیلم و اینا ولی با اینکه گاهی حس دلتنگی و حقیقت زندگی توش بود اما خوندش برام حس آروم و رهایی داشت. کتاب آخرش می خواست بگه اگر قبل از اینکه به این دنیا بیایین حق انتخاب داشتین که قبول کنین و یا محترمانه رد کنین با اینکه میدونستین  یه زمان محدودی و نامشخصی رو باید اینجا بمونین و قواعد و قوانینی داره که باید بپذیرین مثل همین تقدیر یا سرنوشت و بعد باید همه چیزهایی که دوست دارین بذارین و برین قبول می کردین؟

من قبول میکردم ، به قول مهدیه دلم می خواست بهتر می بودم و بهتر رفتار می کردم و از فرصت هام بهتر استفاده می کردم اما با همه غم ها و غصه ها و از دست دادن ها، شادی ها و موهبت زنده بودن و دیدن و حس زیبایی ها و عجایبش رو نادیده نمی گرفتم و دلم میخواست بیام، مخصوصا که من باور دارم که زندگی تمومی نداره، با اینکه ندونستن زیاد و ناآشنا بودن با آینده ی زندگی ، آینده ی بعد از مرگ شاید ترسناک باشه  چون شناختی نداریم ولی فکر کن چقدر کن چقدر میتونه هیجان انگیز باشه :) شگفت انگیز باشه . فکر کن وقتی خدا توی همین دنیایی که الان هستم لحظه لحظه  آفریده و اتفاق و معجزه و رفتار داره برای غافلگیر کردنمون واو! اون دنیا چه خبره؟! باید خیلی جالب باشه :دی

دوستتون دارم. دلم تنگ شده بود که بهتون بگم، دوستای خوبم، آدمهایی که برگ برنده بودین و تونستین بیاین به این دنیا، دوستتون دارم.شاد باشین :) سفرمون حالا حالاها ادامه داره و راه پر از رازه :)

 

برچسب ها:

جیگر ، مامان بزرگم، عزیزم دلم برات تنگ شده کجایی؟

نوشته شده بوسیله تبسم 29. دی 1389 19:05

تقریبا 40 روزه که رفتی، نمی دونم رفتی واقعا یا نه، ولی برای ما که رفتی، برای من که رفتی… نمی دونم تو از دست من ناراحتی یا من از تو عصبانی ام…. من واقعا از دستت عصبانی ام منو ببخش، خودمو درک نمی کنم ولی عصبانی ام، فکر نمی کردم اینقدر بی منطق و ضعیف باشم، اینقدر خودخواه باشم، امروز به آبجی کوچیکه میگفتم نمی دونم چرا با بقیه زیاد دلم صاف نیست، با بچه هات، همش تقصیر خودتم بود، همیشه باید لجبازی میکردی؟؟ نباید به من فکر می کردی؟ با اینکه گاهی اشک منو در می آوردی چون به خاطر تفاوت سن همدیگه رو درک نمی کردیم ولی میدونی چقدر دوستت داشتم و دارم. چی می شد اگر به جای اینکه همش بگی بعد از 10 روز محرم می رم دکتر حرف گوش می کردی و می رفتی، چی می شد اگر اینقدر که گفتم بهشون ببرینش دکتر می بردنت، به جای اینکه بگن تو نمی آی، به جای اینکه بترسن که نبرنت مراقبت های ویژه و نتونیم ببینیمت، می تونی درک کنی با من چی کار کردی، نمی تونی درک کنی منو سرچه دو راهی ای وحشتناکی گذاشته بودی، نمیدونستم بگم خدایا بذار بمونه یا بذار راحت بره، وقتی می دیدم چه طور نفس می کشی…جون میکندی…صدای نفس هات توی گوشمه، چطور تونستی در عرض دو سه روز از این رو به اون رو بشی، من از دست همه عصبانی ام…حتی از خودم

وقتی آخرین نفس هات رو کشیدی و دیگه ساکت شدی، نفس من دیگه بالا نمی اومد، با خودم می گفتم واقعا تموم شد؟ همین؟ دیگه نیستی؟ نمی تونستمم که تنهات بذارم. من هنوزم می خواستم سر به سرت بذارم و اذیتت کنم، به چه حقی مردی؟می خواستم یه روزی اونیکه دوسش دارم رو با افتخار بیارم ببینیش، کسی رو انتخاب کنم که تو قبولش داشته باشی و بگی آره خوب شد که صبر کردی تا حالا تا پیداش کنی… میخواستم مثل نوه ات اونم ببوسی…چرا این حقو از من گرفتی؟ بهت نگفتم چند روز قبلترش روز تولدت که ساله دیگه می خوام برات شمع 77 بیارم فوت کنی؟ نگفتم؟حتی نتونستم ببرمت امام زاده…. بله من خودخواه هم، من که جای تو درد نمیکشیدم، بذار یه بارم شده خودخواه باشم، همه آرزو های منو بردی، نگفتم باید توی گوش نی نی من تو اذان بگی؟ دارم خفه می شم

چند شب بعد از رفتنت بالاخره خوابت رو دیدم، خواب دیدم می خواییم به خاک بسپاریمت دوباره ولی تو یهو بیدار شدی و من ترسیده بودم که زنده ای و چرا میخوان دفنت کنن، و من خوشحال بودم هم زمان، نمی دونی چه حس سبکی ای کردم انگار راحت شده بودم، وقتی بوسیدمت…. ترسیده بودم اگر زنده دفنت می کردیم…

دیگه به خوابم نمی آی، شاید از من دلخوری، ولی لطفا منو ببخش، نمیتونم، برای همه سخته رفتنت، ولی نمیتونم، اونجا می رم، به مراسمت، کارم رو هم میکنم، گاهی حس میکنم جسمم  روح نداره تو ی مراسمت، دیگه سرمزارت نیومدم چون حس نمیکنم اونجا باشی، با اینکه تا لحظه ی آخر نشسته بودمو می دیدم چه جوری اونجا جات گذاشتیم، بدون یه قطره اشک، من مرده بودم؟ هیچ حسی نداشتم، ناباوری بود شاید، خواب بود شاید…نمی تونم، قلبم درد میگیره…نمی تونم از اونجا بیارمت بیرون و بازم لپات رو بکشم و ببوسم…

همش دوست دارم از خونه ت فرار کنم، به زور تحمل می کنم، نبودنت کاملا مشخصه، انگاری نوری توی اون خونه نیست، یادته؟ وقتی یه هفته می رفتی درازنو همش زنگ می زدم که بیای اینجا بی تو سوت و کوره و  صفا نداره…حالا چی کار کنم…

همیشه  وقتی می رفتم بیرون حتما یه سر می زدم خونه تون، الان دیگه چقدر کم یبرون می رم، اگر مجبور باشم، از اون مسیر سریع رد می شم، وقتی عمه می گه بیا، یا رد میکنم یا توی رودربایستی و با اکراه می رم…می دونم دوست نداری این رفتارمو ولی تو میدونی، تو منو می بینی و می فهمی و دلایلمو می دونی مگه نه؟

به من فرصت بده….دیگه از هر شب گریه کردن…دیگه سعی می کنم به خاطراتت فکر نکنم، می دونم این راهش نیست ولی… قاب عکسی که با ما آبجی ها عید انداخته بودی از روی میزم برداشتم، دیوونه می شدم وقتی نگات میکردم اما می دیدم نیستی…

بابایی می خواد جات بره مکه، می دونم دوست داشتی برای بار دوم هم بری وقتی اسمت در اومد، الان بابایی و مامانی یهویی شده میخوان فروردین برن، بابایی جای تو… خدا روشکر می کنم که یه بار مکه رفتی و الا حتما دق می کردم.بابایی که هر چقدر بهش می گفتم برم اسمتونو بنویسم اجازه نمی داد و می گفت تا شماها هستین نمی رم واجب ترین نمیدونم چرا اصلا مخالفت نکرد وقتی عمو بهش گفت…شاید کار خودته

جیگر؟ جیگر؟ وقتی عمه زنگ می زنه همش می خوام بپرسم جیگر چطوره؟

بد کردی بد کردی با من….

بادووم زمینی خریدم کجایی با هم بخوریم؟ وقتی سرما خورده بودم و پرتقال و لیمو آب میگرفتم یاد تو میافتم که برات آب می گرفتم…. مادربزرگ قصه ها … هر چی بزرگتر باشی و بیشتر متوجه بشی دردت هم بیشتره، بیشتر می فهمیش …

دوستت دارم، خوشحالم که تونستم لحظه های آخر بگم بهت که دوستت دارم، شنیدی مگه نه؟ آخ…تا آخرین لحظه تا آخرین نفس امید معجزه داشتم، چقدر احمق بودم… وقتی صدای نفس کشیدنت آرووم شد فکر کردم داری بهتر می شی…خوب شدی اما نه اونجوری که انتظار داشتم…

می دونم جات خوبه واصلا نگران تو نیستم عجیبه، حس خیال جمعی دارم برات…ناراحتی من از خودخواهی و دلتنگی خود منه، دلم برات تنگ شده، چقدر خوبه که خدا آدمو درک می کنه… والا با این حرفای کفرآمیز، وقتی میدونی مرگ فقط یه پُله، وقتی می دونم تو نمردی واقعا و یه جای دیگه منتظر منی، فقط از روی دلتنگیه، منو ببخش، هم تو و هم خدا

قبول کن برام مثل یه شُک بود، تو خوب شده بودی، از اول محرم هر روز بهت سر می زدم خوب بودی، حتی روز دوم محرم با هم از تلویزیون روضه گوش دادیم و اجازه دادم گریه کنی، بعد یهو در عرض 2-3 روز، قبول کن برامون سخت بوده، برای من که شدیدا امیدوار بودم و وقتی می شنیدم همه ناامید بودن و تخمین می زدن تا کی می مونی دیوونه می شدم از دستشون، شاید واسه همین نمیتونم ببخشمشون با اون همه انرژی ها ی منفی دوره ت… حتی حسین (ع) هم شفا ت رو نداد…انقدر مثل خودت دوستت داشت که بردت پیش خودش…فکر منم که نکردی …

معذرت میخوام…نمی دونم چقدر باید این بار اشک بریزم تا دلم خالی شه…از دستم ناراحت نشو، هرجایی هستی شاد و خوشحال باش، منم یه روزی می آم پیشت منتظرم بمون جیگر

آسمون ابراتو بردار و برو

دیگه تنها منو بگذار رو برو

آسمون اخماتو وا کن آبی شو

آسمون آفتابی شو آفتابی شو

….

 

برچسب ها:

آسمون، دشت جنونِ دلِ من ، تک و تنها توی دنیای بزرگ ، آسمون، بی همزبونِ دل من

نوشته شده بوسیله تبسم 29. دی 1389 01:31

شوق پرواز، سراپای مرا می کشد تا پَسِ این پنجره ها

پیش رویم بگشا پنجره ای تا از آن پنجره پرواز کنم

روحم از قید تن آسوده شود، هستیِ دیگری آغاز کنم

----

آسمون کاشکی که می شد بپرم

توو دل آبی تو خونه کنم

کاشکه می شد مثال ابرای تو

زار زار گریه ی مستونه کنم

….

برچسب ها:

بعضی پی ام ها…

نوشته شده بوسیله تبسم 25. دی 1389 22:24

من از اشکي که مي ريزد زچشم يار مي ترسم... از آن روزي که اربابم شود بيمار مي ترسم...رها کن صحبت يعقوب و دوري و غم و فرزند... من از گرداندن يوسف ، سر بازار، مي ترسم... همه گويند اين جمعه بيا ، اما درنگي کن... از اينکه باز عاشورا شود تکرار مي ترسم.. اشتياق کوفيان و دعوت يار بر سر نيزه... من از آمين مردم در تعجيل حضور يار مي ترسم…

برچسب ها:

نوشته شده بوسیله تبسم 23. دی 1389 20:45

انقدر زیباست لبخندت که اخمامو میشکنه
من خاموشم اما مطمئنم که قلب تو روشنه

برچسب ها:

خدایا شکرت و ممنونتم

نوشته شده بوسیله تبسم 21. دی 1389 01:24

نجاتم بده … نجاتم بده لطفا… همه که مثل هم نیستن، همه که به یه اندازه قوی نیستن … گاهی بعضی ها احتیاج به کمک دارن که نجات پیدا کنن از هر چیزی که خوب نیست… بعضی چیزها از کنترل من خارج میشه، به کمک نیاز داشتم و دارم حیف که متوجه نشدی … خیلی بهت احتیاج دارم. می دونی هر کسی هم نم یتونه برای رهایی کمک باشه، بعضی ها نه تنها کمکی که نم یتونن بکنن ، اوضاع رو سختتر می کنن…

خدایا واقعا بابت این بارونی که همچنانم داره می باره ازت ممنونم. ازت ممنونم که جاهای دیگه هم برف باروندی واقعا ممنونم ، انگار روح آدم شسته م یشه و شاداب میشه با اینکه زمستونه :) . خدایا هوای آبجی (منم دیگه میدونی ;-)  ) رو داشته باش. من کلا چند ساله که سپرده شده به توام :)

برچسب ها:

از دوست به یادگار دردی دارم / که آن درد ، به صد هزار درمان ندهم

نوشته شده بوسیله تبسم 18. دی 1389 23:52

من درد تو را ز دست آسان ندهم

دل بر نکنم ز دوست تا جان ندهم

از دوست به یادگار دردی دارم

که آن درد ، به صد هزار درمان ندهم

:دی

از اینجا ظاهرا میشه دانلودشم کرد!

برچسب ها:

آهای …

نوشته شده بوسیله تبسم 18. دی 1389 22:17

خدا هنوز هست ، نگران چی هستی؟!!

برچسب ها:

نیش تا بناگوش!! :دی

نوشته شده بوسیله تبسم 18. دی 1389 13:33

شنگول و منگول ، حبه انگور :دی

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS