نوشته شده بوسیله تبسم
1. آذر 1389 22:20
اینم عیدی به اضافه ی بهترین دعاها و عاقبت به خیری برای همه تون (می دونم خدا می شنوه امیدوارم بگه آمین که شرمنده تون نشم.) ببخشید کیفیت عکسم خوب نشد…
خدایا به شما هم مبارک جیگر :*
التماس دعا. دوستتون دارم.

نوشته شده بوسیله تبسم
26. آبان 1389 21:40
اگه مهتاب بشی به من بتابی / منم رخت سیامو در می آرم
اگه بارون بشی نم نم بباری / منم یادم میره که شوره زارم
اگه آفتاب بشی تو باغ ابرا / منم تو آتیشت پروانه می شم
اگه عاشق بشی حتی دروغی / می مونم با غمت هم خونه می شم
می مونم تا نگی فکر سفر بود / نگی مثل پرستو در به در بود
می شم کفتر می سوزم تا بدونی / که پاسوز غمت آتیش به پر بود
می شینم کنج قصه شعر می سازم / واسه ی ناز گل یخ زیر بارون
می خوابم خواب چل گیسو ببینم / به جای این همه خواب پریشون
می پوشم رخت بودن تا ته خط / به عشق با تو بودن پا می گیرم
به جونم می خرم تنهاییاتو / برای گریه هات آسون می میرم
نوشته شده بوسیله تبسم
25. آبان 1389 22:23
عید قربان مبارک :)
بعضی ها می گن بع بعی ها گناه دارن ولی حتما یه دلیل مهمی داشته که خدا اینو خواسته. من و مامانم فکر می کردیم امروز…
…
نوشته شده بوسیله تبسم
24. آبان 1389 16:05
باورم کم کرده ام ای بهترینم اما تو باور کن مرا
زورقی در موج دریا باش و ناگه یارو یاور کن مرا
سر بلند کن ماه من شو غرق حیرت کن مرا
عاشقم من، پیش مردم درس عبرت کن مرا
دو چشم عاشقت دردی است که بر جان من افتاده ست
بنازم این قلندر را هنوز از پا نیافتاده ست
اگر عاشق کشی رسم و مرام خوب رویان است
بکش ما را بکش ما را که دائم عید قربان است
پریشان خاطر آن آواره در صحرای گیسویت
هزاران شب خراب افتاده در کنج سر مویت
من از سمت سپاه عشق بازان آمدم سویت
که بنویسم خجالت می کشد ماه از گل رویت
نوشته شده بوسیله تبسم
24. آبان 1389 15:22
به من بفهمون کجای سرنوشتم
دارم می رم جهنم یا راهی بهشتم
از این دو راهی دل خوشی ندارم
یا می خورم به پاییز یا می رسه بهارم
مثل ابرها همش تبعید می شم
با هیچ کوهی سر سازش ندارم
یه موجم که با دریا قهر کرده
بدون تو من آرامش ندارم
گمت کردم ولی غافل از اینکه
خدا با این بزرگی گم نمی شه
مواظب بودی از دستت نیفتم
هوامو داری و داشتی همیشه
دارم نابود می شم دور می شم
بذار آتیش این دوری تموم شه
خودم دیدم همین نزدیکیایی
نذار عمرم با جون کندن حرووم شه*
* خواننده : لهراسبی.
این منه این روزهاست :| خدایا تو که می دونی و می بینی ، چه جوری دیگه صدات بزنم…می دونم چیزی نمونده…مثل نفس های آخر، درد های آخر که قبل از تموم شدن شدیدترینن…خودت کمک کن دووم بیارم این دم آخری رو. خدایا لطفا بغلم کن، محکم تر از اینی که الان بغلم کردی محکم محکم … شاید من اونقدری خوب نباشم ولی تو بزرگی. من امیدم به بزرگی توه که از کوچیکی خودم ناامید نمی شم… خدایا خدایا خدایا
نوشته شده بوسیله تبسم
24. آبان 1389 13:52
چند وقته که ، رویای من ، آرزوی من ، هوس من یا چیزی که دلم میخواد –یا اسمشو هر چی می ذاری بذار- اینه که
یه جای آروم بشینم که منظره ی حتی بسته ی زیبایی داشته باشه ، با یکی، یه دوست یا مامانم مثلا، اینکه تنها نباشم به هر حال ، بعد در سکوت
یه قهوه ی داغ غلیظ تلخ که ازش بخار بلند میشه با کیک خامه ای بخورم! *
* این در حالیه که من تا حالا اصلا قهوه نخوردم و نخواسته م و از نوشیدن و خوردن چیزای تلخی مثل نسکافه حالم بد میشه! زیادم اهل خامه نیستم!
کسی می تونه این آرزوی بزرگ منو برآورده کنه؟!
نوشته شده بوسیله تبسم
24. آبان 1389 11:44
تا کی ؟!
تا کی می خوای اینجوری ادامه بدی؟
تا کی می خوای منتظر بمونی؟
تا کی می خوای همچین آدمی باشی؟
تا کی می خوای تحمل کنی؟
تا کی می خوای صبر کنی؟
تا کی می خوای اجازه بدی که …؟
تا کی می خوای به خودت نیای؟
و و و …
نوشته شده بوسیله تبسم
23. آبان 1389 00:58
مهدیه روحم خیلی سبک شده …ممنونم.
نوشته شده بوسیله تبسم
21. آبان 1389 18:07
کاش قبل از اینکه بخوام یه مسلمان واقعی باشم یاد بگیرم یه انسان باشم
خدایا معذرت می خوام که ما اینقدر بدیم، واقعا معذرت می خوام، خیلی معذرت می خوام با اینکه چیزی رو حل یا توجیه نمی کنه…معذرت می خوام