نوشته شده بوسیله تبسم
28. ارديبهشت 1389 22:58
امشب اگر یاری کنی ای دیده ، طوفان می کنم
آتش به دل می افکنم دریا به دامان می کنم
می جویمت می جویمت با آنکه پیدا نیستی
می خواهمت می خواهمت هر چند پنهان می کنم
زندان صبر آموز را در می گشایم ناگهان
پرهیز طاقت سوز را یک سر به زندان می کنم
یا عقل تقوا پیشه را از عشق می دوزم کفن
یا شاهد اندیشه را از عقل عریان می کنم
می جویمت می جویمت با آنکه پیدا نیستی
می خواهمت می خواهمت هر چند پنهان می کنم
* جا داره الان بگیم! آی خوش به حال کرها… :دی
نوشته شده بوسیله تبسم
28. ارديبهشت 1389 00:58
نه مرادم نه مریدم
نه پیامم نه کلامم
نه سلامم نه علیکم
نه سپیدم نه سیاهم
نه چنانم که تو گویی
نه چنینم که تو خوانی
و نه آنگونه که گفتند و شنیدی
نه سمائم نه زمینم
نه به زنجیر کسی بستهام و بردۀ دینم
نه سرابم
نه برای دل تنهایی تو جام شرابم
نه گرفتار و اسیرم
نه حقیرم
نه فرستادۀ پیرم
نه به هر خانقه و مسجد و میخانه فقیرم
نه جهنم نه بهشتم
چُنین است سرشتم
این سخن را من از امروز نه گفتم، نه نوشتم
بلکه از صبح ازل با قلم نور نوشتم...
گر به این نقطه رسیدی
به تو سر بسته و در پرده بگویــم
تا کســی نشنـود این راز گهــربـار جـهان را
آنچـه گفتند و سُرودنـد تو آنـی
خودِ تو جان جهانی
گر نهانـی و عیانـی
تـو همانی که همه عمر بدنبال خودت نعره زنانی
تو ندانی که خود آن نقطۀ عشقی
تو خود اسرار نهانی
تو خود باغ بهشتی
تو بخود آمده از فلسفۀ چون و چرایی
به تو سوگند
که این راز شنیدی و نترسیدی و بیدار شدی در همه افلاک بزرگی
نه که جُزئی
نه که چون آب در اندام سَبوئی*
*مولانا
نوشته شده بوسیله تبسم
26. ارديبهشت 1389 11:31
یکی از دلایل اینکه عاشق بچه هام، باورهای عمیقشونه! با اینکه نه معنی باور رو می دونن و نه عمیق رو.
اگر یه روز موهبت مادر بودن نصیبم بشه سعی می کنم، تمام سعی م رو می کنم کمک کنم به باورهای عمیق امانت الهی م اضافه بشه نه به ترس های عمیقش از باور داشتن…
نوشته شده بوسیله تبسم
24. ارديبهشت 1389 02:48
باحال خان، از دستم ناراحت نشو، تو که می دونی من جز تو… به تو نگم به کی بگم آخه… بخند و از دستم ناراحت نباش، باشه؟
ممنونم که پیشم می مونی، ممنونم که تو دوسم داری، ممنونم که … خدایا ممنونم که اینقد صبوری. خیلی دوستت دارم.خیلی خوبی خیلی زیاد…بوس بوس
نوشته شده بوسیله تبسم
24. ارديبهشت 1389 00:18
می دونی خدایا، فکر می کردم منو بخشیدی، امروز با خودم فکر می کردم اگر همه ی این تنبیه های روحی ای که مستقیم به جسم مربوط نمی شن اما بی تاثیر نیستن رو هنوز روا می دونی بر من، اگر همه ی اینا باعث بشه که منو ببخشی و بیشتر دوست داشته باشی، خوب، سخته اما رضایت داره.تنها چیزی که برام قابل تحملش می کنه اینه که بعد از همه شون بیشتر دوسم خواهی داشت. یه روزی تموم می شن مگه نه؟! کمکم کن بتونم از پسشون بربیام..خدایا … حواست به من هست مگه نه؟!
دلم جز مهر مهرويان طريقى برنمى گيرد
ز هر در مى دهم پندش و ليكن درنمى گيرد
خدا را اى نصيحت گو حديث ساغر و مى گو
كه نقشى در خيال ما ازين خوشتر نمى گيرد
صراحى مى كشم پنهان و مردم دفتر انگارند
عجب گر آتش اين زرق در دفتر نمى گيرد
من اين دلق مرقع را بخواهم سوختن روزى
كه پير مى فروشانش به جامى برنمى گيرد
ميان گريه مى خندم كه چون شمع اندرين مجلس
زبان آتشينم هست ليكن در نمى گيرد
سخن در احتياج ماه استغناى معشوقست
چه سود افسونگرى اى دل كه در دلبر نمى گيرد
نصيحت گوى رندان را كه با حكم قضا جنگست
دلش بس تنگ مى بينم مگر ساغر نمى گيرد
چه خوش صيد دلم كردى بنازم چشم مستت را
كه كس مرغان وحشى را ازين خوشتر نمى گيرد
سر و چشمى چنين دلكش تو گوئى چشم ازو بردوز
برو كاين وعظ بى معنى مرا در سر نمى گيرد
از آن رو هست ياران را صفاها با مى لعلش
كه غير از راستى نقشى در آن جوهر نمى گيرد
من آن آيينه را روزى به دست آرم سكندروار
اگر مى گيرد اين آتش زمانى ور نمى گيرد
خدا را رحمى اين منعم كه درويش سر كويت
درى ديگر نمى داند رهى ديگر نمى گيرد
بدين شعر تر شيرين ز شاهنشه عجب دارم
كه سر تا پاى حافظ را چرا در زر نمى گيرد
نوشته شده بوسیله تبسم
23. ارديبهشت 1389 17:37
مهدیه دلت نمی خواد با لباس عروس از این جاده ی خوشگل رد شیم؟! اولین چیزی که دلم خواست وقتی دیدمش همین بود …
بی هیچ دامادی البته! تو خوب حس منو می تونی بفهمی مگه نه؟ این روزها فکر می کنم دامادها واقعا ناامید کننده ان!!! بی خیال 
(احتمالا اونا هم می گن عروسا اینجورین
)

نوشته شده بوسیله تبسم
22. ارديبهشت 1389 14:51
هر آن كه جانب اهل خدا نگه دارد
خداش در همه حال از بلا نگه دارد
حديث دوست نگويم مگر به حضرت دوست
كه آشنا سخن آشنا نگه دارد
دلا معاش چنان كن كه گر بلغزد پاى
فرشته ات به دو دست دعا نگه دارد
گرت هواست كه معشوق نگسلد پيمان
نگاه دار سر رشته تا نگه دارد
صبا بر آن سر زلف ار دل مرا بينى
ز روى لطف بگويش كه جا نگه دارد
نگه نداشت دلم و جاى رنجش نيست
ز دست بنده چه خيزد خدا نگه دارد
سرو ز رو دل و جانم فداى آن يارى
كه حق صحبت و مهر و وفا نگه دارد
غبار راهگذارت كجاست تا حافظ
به يادگار نسيم صبا نگه دارد
نوشته شده بوسیله تبسم
21. ارديبهشت 1389 22:49
این فقط برای اینه که بعدا ها خودم رو ارزیابی کنم. توصیه نمی شه خونده بشه
بیشتر...