یلدا…

نوشته شده بوسیله تبسم 29. آذر 1388 19:31

عمقش تا کجاست؟ تو می دونی؟!

یلدای امسال زیاد سرد نیست، نه مثل سالهای قبل…اما من سردم…تا که توی این شب بشه که با عشق گرمم کنی…

خیلی دوستت دارم، خیلی زیاد دوستت دارم…اعتراف می کنم اگر نبودی،آخ اگر نبودی من می مُردم، دق می کردم. تویی که وقتی می بینی دلگیرم، یا دلتنگم، یا درگیرم یا هر چی، سریع خودتو نشونم می دی و آرووم می کنی و باعث می شی لبخند بزنم. تو، تویی که نه فقط دلیل خنده م که باعث لبخندم می شی…مثل آسمون صبح امروز…مثل کوه های زیبای غروب که مثل فیلم های خوشگل انیمیشنی بودن،مثل هلال ماه خوشگل و باریک دیشب…چه اهمیتی داره اگر همه می گن من خوبم اما اونقدی که باید، اونقدی که انتظار دارم، اونجوری که می خوام دوسم ندارن؟! چه اهمیتی داره اگر حس می کنم …مهم اینه تو در هر شرایطی هستی با من و دوسم داری و تنهام نمی ذاری،می بخشیم، بد دعوام نمی کنی، مهربونی باهام و نوازشم می کنی…راستش فقط تویی که قدر منو می دونی :دی چون خودت بهتر می دونی چی آفریدی :دی (یک نوشابه برای خودم باز کنم :دی). مرسی که اینقد منو دوست داشتنی آفریدی حالا اگر همه چشم بصیرت ندارن این دیگه مشکل من نیست :* :* :* خدایا من خیلی ازت ممنونم. می دونی چقدر احساس آرامش می کنم وقتی یادم می افته که گفتی من گامهات رو هدایت می کنم، من هستم باهات، من امیدتم…تو امیدمی.دوستت دارم.می دونی بازم مثل امروز بهت می گم من خیلی خوشبختم خیلی زیاد خوشبختم ممنونم ازت خیلی ممنونم خدایا زیاد ممنونم خیلی خیلی زیاد.

و اما:

- شب یلدای زیبا و پرآرامش و مملو از خدایی داشته باشین. بچه ها فرداشب برای منم یه تفالی به حافظ بزنین. منم فرداشب این کارو می کنم. :)

- امروز یه آقای پیر و خانم پیرش توی مینی بوس بودن. ای جااااااااااانم. همیشه آرزومه که منو همسر جان، با هم پیر شیم اینجوری مثل همیشه دوستدار هم، فارغ از دنیا با تو بریم بگردیم.حفظشون کن همه شونو با عشقای پاک و خالصشون.

- اون عزیزای مهربونمون که جسمشون بین ما نیست اما روح و عشقشون همیشه هست رو هم فراموش نکنیم :)

برچسب ها:

پیروزی یعنی توانایی رفتن از یه شکست به شکست دیگر بدون از دست دادن اشتیاق…

نوشته شده بوسیله تبسم 28. آذر 1388 21:59

خودتو ناراحت نکن تبسمک… رسم دنیاست انگار همین…کازه کوزه ها رو سر دنیا بشکن…:) :( :دی یا چی؟

برچسب ها:

ای تماشایی ترین مخلوق در روی زمین/ آسمانی میشوم وقتی نگاهت می کنم…

نوشته شده بوسیله تبسم 27. آذر 1388 18:25

سهو و خطاي بنده، گرش اعتبار نيست
معني عفو و رحمت آمرزگار چيست؟ *

-------------------------------------------------------

يا رب تو كريمي و كريمي كرم است
عاصي ز چه رو برون ز باغ ارم است
با طاعتم ار ببخشي، آن نيست كرم
با معصيتم اگر ببخشي، كرم است!

-------------------------------

چقدر این شعر رو دوست دارم…

زان يار دلنوازم شکريست با شکايت
گر نکته دان عشقي بشنو تو اين حکايت
بي مزد بود و منت هر خدمتي که کردم
يا رب مباد کس را مخدوم بي عنايت
رندان تشنه لب را آبي نمي‌دهد کس
گويي ولي شناسان رفتند از اين ولايت
در زلف چون کمندش اي دل مپيچ کان جا
سرها بريده بيني بي جرم و بي جنايت
چشمت به غمزه ما را خون خورد و مي‌پسندي
جانا روا نباشد خون ريز را حمايت
در اين شب سياهم گم گشت راه مقصود
از گوشه‌اي برون آي اي کوکب هدايت
از هر طرف که رفتم جز وحشتم نيفزود
زنهار از اين بيابان وين راه بي‌نهايت
اي آفتاب خوبان مي‌جوشد اندرونم
يک ساعتم بگنجان در سايه عنايت
اين راه را نهايت صورت کجا توان بست
کش صد هزار منزل بيش است در بدايت
هر چند بردي آبم روي از درت نتابم
جور از حبيب خوشتر کز مدعي رعايت
عشقت رسد به فرياد ار خود به سان حافظ
قرآن ز بر بخواني در چارده روايت

اینم فال امشب : (کسی نیست برام تفالی بزنی به حافظ ، خودم می گیرم اما زیاد حال نداره …)

بر سرآنم که گر زدست برآید/ دست بکاری زنم که غصه سرآید

منظر دل نیست جای صحبت اضداد/ دیو چو بیرون رود فرشته درآید

صحبت حکام ظلمت شب یلداست/ نور ز خورشید خواه بو که برآید

بر در ارباب بی مروت دنیا/ چند نشینی که خواجه کی به درآید

ترک گدایی مکن که گنج بیابی/ از نظر رهروی که درگذرآید

صالح و طالع متاع خویش نمودند/ تا که قبول افتد و چه در نظرآید

بلبل عاشق.تو عمر خواه که تاآخر/ باغ شود سبز و شاخ گل به برآید

غفلت حافظ در این سراچه عجب نیست/ هرکه به میخانه رفت بی خبر آید

و اما:

1.شب تاریك و بیم موج و گردابی چنین هایل
كجا دانند حال ما سبكباران ساحل ها

2. * مخاطب خاص داره. :دی

3. اینم یه دیوان دیگه :دی

برچسب ها:

گرگ درون

نوشته شده بوسیله تبسم 27. آذر 1388 11:04

این شعر بهم ایمیل شده و شاعرش رو فریدون مشیری ذکر کرده…من نمی دونم شاعرش واقعا کیه.

گفت دانايي كه گرگي خيره سر
هست پنهان در نهاد هر بشر
لاجرم جاري است پيكاري بزرگ
روز و شب مابين اين انسان و گرگ
زور بازو چاره اين گرگ نيست
صاحب انديشه داند چاره چيست
اي بسا انسان رنجور و پريش
سخت پيچيده گلوي گرگ خويش
اي بسا زور آفرين مرد دلير
مانده در چنگال گرگ خود اسير
هر كه گرگش را در اندازد به خاك
رفته رفته ميشود انسان پاك
هر كه با گرگش مدارا ميكند
خلق و خوي گرگ پيدا ميكند
هر كه از گرگش خورد دائم شكست
گرچه انسان مينمايد، گرگ هست
در جواني جان گرگت را بگير
واي اگر اين گرگ گردد با تو پير
روز پيري گر كه باشي همچو شير
ناتواني در مصاف گرگ پير
اينكه مردم يكدگر را ميدرند
گرگهاشان رهنما و رهبرند
اينكه انسان هست اين سان دردمند
گرگها فرمان روايي ميكنند
اين ستمكاران كه با هم همرهند
گرگهاشان آشنايان همند
گرگها همراه و انسانها غريب
با كه بايد گفت اين حال عجيب

برچسب ها:

خدایا دستای منو می بینی؟ نگاه منو می بینی؟…

نوشته شده بوسیله تبسم 26. آذر 1388 23:12

اَینَ الطالِبُ بِدَمِ المَقتولِ بِکَربَلاء …

امام مَهدی(عج)، یه روزی استادکوچولو گفت وقتی تو بیای خوبی همه جا غالب می شه … تا کی می خوای صبر کنی؟ از خدا بپرس من خیلی عجولم… انتظار ،صبر از پس همه شون برمی آم اما خیلی زیاد بهم فشار می آد. من خیلی دختر خوبی نیستم، من کامل نیستم ، من حتی زیاد نمی شناسمت ، من فقط بلدم گریه کنم … لطفا به خدا بگو اجازه بده که بیای… بذار ببینم خوبی های زیاد رو… بذار راحت فقط ببخشم بی نگرانی ، بزار بی دغدغه بخندم و دوست داشته باشم و دوست داشته بشم…بذار همه جا پر از دوستی بشه، پر از خدای مشهودتر و ملموس تر، پر از روح ملایم خدا…

خدایا بذار بیاد خواهش می کنم اجازه بده…زندگی من نمی تونه اینجوری بوده باشه…خدایا صادقانه ازت خواهش می کنم اجازه بدی حضرت مهدی بیاد…

مَهدی (عج) عزیزم، خدا خودش می دونه دلم نمی خواد که بیای و اذیت بشی… می دونم عزیز بزرگوار که چه راهی پیش روته، می دونم هم اما که همین الان هم از این وضع رنج می کشی از این رفتارهای ما…اومدن تو برای من خیلی مهمه خیلی زیاد…من اینقدر خوب نیستم که تا بخوام خدا بگه چشم اما به منم این حق رو داده که بخوام. شاید و شاید و تنها شاید یه جا، دلی رو شاد کرده باشم و خدا به حرمت روح بزرگش به من ببخشه و به حرف و خواهشم لااقل بیشتر گوش کنه…

خدایا اصلا به حرمت خون و روح بزرگ عاشورا ازت خواهش می کنم بذار بذار بذار اجازه بده عزیزت بیاد و نفس گرم جدش رو احیا کنه …بذار ما هم بوی پیامبر آخرت رو حس کنیم… خدایا من خودخواهانه ازت خواهش می کنم…بذار یه بار درست خودخواه باشم.خدایا…خدایا به من نگاه می کنی؟داری به من گوش می کنی؟ خدایا تمنا می کنم، خدایا التماست می کنم،همه می گن سادات برات عزیزن، خدایا من هرگز اینجوری ازت نخواسته بودم اما این بار به حرمت جده م ازت می خوام اجازه بدی خون خودش ، به دادخواهی بلند شه…

برچسب ها:

هفته ای که گذشت…هفته ای که در راهه… اللهم انی اسئلک سوال خاضع متذلل خاشع…

نوشته شده بوسیله تبسم 26. آذر 1388 22:05

- خستگی…یکی از پررنگترین حس های هفته ی گذشته م بوده. واقعا ارتباط روح و جسم شگفت انگیزه. وقتی روحت درگیر و خسته باشه و کلافه، به شدت و سریع روی جسمت تاثیر می ذاره و متقابلا اگر جسمت خسته و بیمار و درگیر باشه، روحت زود خسته می شه…حالا فک کن برای من هر دو مورد بوده باشه. باید تصمیم بگیرم و این خیلی داره خسته م می کنه.محیط کارم رو دیگه به سختی می تونم دوست داشته باشم و خیلی فشار روانی بهم وارد می کنه که نمی دونم آیا واقعا می ارزه برای یادگرفتن؟ آیا نمی شه که یه جور دیگه ، یه راه دیگه بسازم برای خودم برای یادگرفتن؟ به روانم اهمیت بدم و به ظاهر تسلیم شم یا نه بجنگم و روحم رو سخت کنم؟! آیا باید سختی ش رو بپذیرم؟ مسئله فقط سختی نیست من خیلی چیزاش رو پذیرفتم و تحمل کردم اما رفتار…نباید اجازه بدم با من درست رفتار نشه اما مسئله اینه که درست از نظر من با درست از نظر دیگران که شبیه نیست … با خودم می گم خانوم همیشه که همه چی بر وفق مراد تو نیست، وقتی خیلی ها رو می بینم که با چه سختی ای کار می کنن، مثلا همین امروز این دست فروشها رو توی سرما که هر بار یه گوشه بساط پهن می کنن می دیدم…اما با خودم میگم آیا اینها دلیل می شه که من خیلی چیزها رو تحمل کنم و اینجوری خودمو قانع کنم؟ همین امروز یه لحظه دلم خواست بمونم و ادامه بدم اما باز یه چیزی می بینی که داغونت کنه.شاید مشکل از منه که زود داغون می شم هان؟ البته در اینکه یه جاهای کار منم مشکل داشته شکی نیست چون با اینکه حقیقت تلخی ایه اما حقیقته و اون اینه که این خود ماییم که نوع رفتار دیگران رو با خودمون شکل میدم…بدترین قسمت ماجرا شاید اینه که دلم نمی خواد خیلی از نرمش هام رو تغییر بدم این دنیا به اندازه ی کافی سخت و خشن هست، بعلاوه ….یهو یادم افتاد حضرت علی (ع) هم مثلا همیشه صرفا مهربون نبودن و گاهی جدی و حتی خشن می شدن…اما من که …مغزم پکید!

- چند روز پیش یک بارونی بارید که نگو. همه جا رو آب گرفته بود…اینا رو بی خیال …دو تا دم جنبانک برای خودشون توی بارون روی زمین قدم می زدن فکر کن زیر بارون، الهی…با اون مدل قشنگ راه رفتن و گاهی پریدنشون…بهشون حسودیم شد…

- دیروز بود فکر کنم، غروب بی نهایت زیبایی دیدم…یعنی یه همچین آسمونی، یه همچین رنگ هایی…محشر محشر و محشر… انواع آبی، قرمز، زرد، نارنجی و سبز! یه سبز خیلی ملایمی،خاکستری و … متاسفانه نشد عکس بندازم براتون.

- وای یه خبر مهم که باید اول می گفتم: نی نی هم خوابگاهی دانشگاهم به دنیا اومد. پسر کاکل زریش.انقدر امروز خوشحال شدم وقتی شنیدم، اینقد که از خدا ممنون بودم، همش ناخودآگاه که می خواستم از خدا تشکر کنم لبخند می زدم با خودم می گفتم الان مردم توی مینی بوس می گن این خل شده؟ چقد سرخوشه :دی . خیلی جای سپاسگزاری داره.

- همه جا سیاه شده…کاش سبز می شد(لطفا دچار سوتفاهم سیاسی نشین!!) …دل آدم می گیره ناخودآگاه.همین به همین داشتم امروز فکر میکردم،دل آدم می گیره…به این فکر می کردم،یعنی حس من اینه که ناراحتیم شاید از شرمندگیه…از اینکه همچین اتفاقاتی افتاد برای امام حسین (ع) و همراهانشون احساس شرمندگی می کنم، اینکه آدمهای نوعی مثل من یه روزی اینطوری رفتار کردن حالا یا از رو ناآگاهی و یا آگاهانه اینقد دلشون سخت بوده که اون رفتارها براشون رنج آور نبوده…اینکه حتی یه ساعت تشنگی و گرمای معمولی رو نمی تونم تحمل کنم انوقت…اگر من بودم چی کار می کردم؟ اینقد قوی بودم که بمونم؟ اینقد متعهد و با وفا ونه اصلا با ایمان بودم؟ الان که فکر می کنم، وقتی از این جای راحتی که هستم فکر می کنم دلم می خواست و می خواد که باهاشون می بودم و باشم اما با خودم می گم اگه توی اون شرایط بودی دلم می خواد بگم آره اونموقع هم بودم کاش واقعا همینطور باشم یعنی حتی نترسم که فریب بخورم و متزلزل بشم.

امام حسین دلم می خواد بهت بگم باهات می موندم حتی اگر الان باشی چون لااقل یه هدف والایی انوقت دارم توی زندگیم و انوقت زندگیم معنای درستی پیدا می کنه،بودنم توی این دنیا…می دونم الان می گی من شاید الان نباشم اما راه من که هست…

من ازت نمی خوام که واسطه بشی که حاجت هام روا بشن، من خوردن غذایی که به نام توه برای حاجت گرفتن اعتقادی ندارم، من به بوسیدن علم و پارچه ی سبزی که هر سال مامان بزرگم گره می زنه دور مچ دستم باوری ندارم…من اما فقط ازت یه چیزی می خوام، تو از خدا بخواه منو تنها نذاره، تو از خدا بخواه کمکم کنه بهتر بشناسمت این روزا، بفهمم توی دلت، توی فکرت چی گذشته اون روزهای سخت، بفهمم چرا و چی کشیدی و چی بهت گذشت واقعا…بخواه کمکم کنه معنی اسمت رو درک کنم…بذاره بفهمم وقتی حضرت محمد(ص) گلوی تو رو بوسید چی بهش گذشت وقتی می دید اسلامش به کجا می ره…بفهمم مادرت،آخ به مادرت و به اون پدر استوارت چی گذشت…همراهیم کنه معنای زندگیم رو پیدا کنم…بهش می گی لطفا؟ تو که براش خیلی عزیزی می دونم حرفتو گوش می کنه…منم ازش می خوام اما اگر توام بخوای دیگه محکم کاریه.می خوام آدم بهتری شم بهتر از نظر خودش نه از نظر این دنیا.بگو همونجوری که گفته قدم های منو هدایت کنه که من تمام امیدم به اونه. و امید من و دلگرمی من بهش تنها دارایی منه.

برچسب ها:

شاید سیب واقعا فایده داشته باشه اگر ایمان داشته باشی!

نوشته شده بوسیله تبسم 25. آذر 1388 19:44

بعد ِ مدتها دارم سیب می خورم! اونم یه سیب خیلی بزرگ!! خوشمزه س…خدای خوشگله مرسی.

برچسب ها:

؟!

نوشته شده بوسیله تبسم 23. آذر 1388 19:20

مگه نمی گن ماه محرم ماه حرامی بوده واسه جنگ ؟ و اون موقع وقتی به این ماههای حرام می رسیدن جنگ رو تموم می کردن حالا یا با صلح یا می ذاشتن واسه بعد این ماهها و از یه پرچم هایی هم استفاده می کردن که یعنی جنگ تموم نشده هنوز؟! پس چطور توی محرم این اتفاقات افتاد؟!!!

این خودش باید کلی حرف داشته باشه هان؟ یکی به من بگه لطفا.

// خدایا امروزم هوا عالی بود و آسمون قرمز آبی غروب…نکنه می خوای طوفان بفرستی؟! مرسی رفیق به هر حال، فقط هوای ما رو داشته باش از اُلوِیز :دی

برچسب ها:

محرم…

نوشته شده بوسیله تبسم 22. آذر 1388 20:32

- چی شد که امام حسین (ع) اینجوری شهید شدن؟

- گاهی ما می گیم چرا تلاش کنیم همه چی که از قبل مشخصه…شهادت امام حسین هم پیش بینی شده بود از وقتی به دنیا اومده بودن، اما این یعنی امام حسین حق انتخاب نداشتن؟ یا آدمهایی که همراهشون بودن؟ کاملا واضح همه شون انتخاب کردن این جالب نیست؟! جای فکر داره…

- چرا ما وقتی می شنویم چه اتفاقاتی برای امام حسین و یارانشون افتاد گریه مون می گیره؟ یعنی اونهایی که اون زمان اون وضعیت رو می دیدن ناراحت نشدن حتی؟ دل نداشتن؟ به خودشون نیومدن؟ لااقل از خودشون نپرسیدن؟! چرا مشابه ش برای امام های دیگه اتفاق افتاد؟

- همین حالا ما با دونستن اون حجم عظیم تاریخ، چقدر بهتر عمل می کنیم؟! چقدر از خودمون می پرسیم؟

- چرا ما برای امام حسین گریه می کنیم اما من هنوز می ترسم از اینکه حضرت مهدی (عج) که بیان برخورد بهتری نشه باهاشون؟

- باید چی کار کنم؟ چی کار کنیم؟ چی کار کرد؟

- یه حقیقتی این وسط داره خوب نشون داده نمی شه حتی توی همون نشون دادن مظلومیت امام حسین (ع) و همراهانشون. این اشک ها یه چیز مهمی رو گم کردن، یادشون رفته …من یه سال هر ده روزش رو رفتم به مراسمی که باورش نداشتم اما برای اعتقاد کسانی که می اومدن احترام  قائل بودم، رفتم تا بفهمم اشتباه م کجاست…یه چیزی بزرگی گم شده. خدایا می ترسم اون تو باشی …

برچسب ها:

برای همسرم، همدمم، همدلم، همرازم، همراهم، هم پروازم، هم صدام، هم روحم…

نوشته شده بوسیله تبسم 21. آذر 1388 21:54

به قدری چشم به راهت بودم که می شد / تموم جاده ها رو توو نگام دید

همه دلشوره ی دریا رو می شد / توو مرداب زمینگیر چشام دید

همیشه اشتیاق مبهمی هست/ واسه اونکه باید بی تاب باشه

غروبا که دلم می گیره می گم / شاید امشب شب مهتاب باشه

خدایا،من همیشه و همیشه باهات حرف می زنم و خواهم زد و برات می نویسم و خواهم نوشت چون حتی اگر بخوام هم نمیتونم باهات حرف نزنم.عزیزم امشب بزار برای همسرم بنویسم.از تمام حق های دنیا این حق رو حتما داره که براش بنویسم تا اگر روزی نبودم و اومد بدونه، بدونه شاید من با نادانی ها و ناآگاهی هام توی زندگیم اشتباه کرده باشم،شاید حتی خودمم خودمو نبخشم اما همیشه دوستش داشتم و همیشه منتظرش بودم و هستم تا امانت تو رو بهش بدم،اون چیزی رو که توی دلِ دلِ دلم قایم کردی،تا عشقم رو، عشق روحم رو بی آلایش بهش بدم،تا لبخندی رو که فقط ماله اونه بهش بدم و روی لباش بکارم، تا با اشکی که فقط برای اون زلالترینه ، غم های دلش رو بشورم،تا با محبتی که فقط برای اون خالصترینه روحش رو برسونم پیش تو…

------

همسر عزیز من، وقتی صبح ها تاریک روشن هوا رو می بینم و سردی خاص صبح رو حس می کنم، وقتی آخرین ستاره ها چشمک می زنن و توی عشق گرم خورشید غرق می شن جات خالیه که اون همه شکوه رو باهات سهیم شم…

همسر عزیزم، وقتی گنجشک ها رو می بینم که دسته جمعی با هم می شینن روی زمین و یهو با هم می پرن می رن سریع توی شاخه های درخت ها قایم می شن انگار که یکی نخ های نامرئی ای که بهشون بسته شده رو می کشه بالا،جای خالیت رو حس می کنم که باشی و با هم از دیدنشون لذت ببریم و بخندیم…

همسر عزیزم، وقتی غروبها توی پیچ و تاب آسمون محو می شم،جات خالیه تا باهات سِر و زیبایی بی حد آفرینش خدا رو سهیم شم…

همسر عزیز من، وقتی کوهها رو می بینم که با سپیدی برف باشکوه تر شدن، جات خالیه تا با هم غرق شکوه و عظمت غرور آفرینش بشیم…

همسر عزیزم، وقتی غروب های جمعه دلم می گیره جات خالیه که مرهم حجم عظیم دلتنگیم بشی و دلداریم بدی که انتظارها همیشه تموم می شن…

همسر عزیز من، وقتی خدا منو می خندونه یا کاری می کنه شاد بشم و شنگول، جات خالیه که نهایت شادی منو معنی ببخشی و با لبخند من لبخند بزنی و آرامش خدا رو در من ببارانی…

همسر عزیزم، تو که روح خدا رو داری، تو که گوهر راز خدا رو با خودت داری توی دلت، تو که رسولی مثل انسان،تو که لبخند و اشک و غرورت قداست عشق رو درونش داره… هرجایی هستی … فقط شاد باش و مملو  از نور پاکی و خلوص پروردگارت…یادت بمونه برای من یه حرمت خاص داری،یه الوهیت. یادت بمونه درون منو بگردی تا عمق خودتو پیدا کنی ، یادت بمونه خدا جای دلتنگی تو رو برام خالی گذاشته تا یه رازهاییشو تو بهم بگی تا اون فاصله ها رو تا خودش دونه دونه برداریم…یادت بمونه …

-----

تاریکم ای یلدا ، مهتاب می خواهم / لب تشنه ام ای اشک سیلاب می خواهم

در حسرت موجم، باران کفافم نیست / درمان درد من، باران نم نم نیست

پس تشنه می مانم ، غرق پریشانی / تا آسمانها را بر من بگریانی

چشم من از وقتی با عشق تو تَر شد / آئین من این بار آئینه ای تر شد

پیدا شو ای مرهم بر زخم پنهانم / تا صبح دیدارت بیدار می مانم…

-----

و اما: امروز بعد روزها خیلی سرحالم وقتی برگشتم خونه از سرکار…خدایا شکرت. امروز نزدیک بود منفجر شم!! رفتم پیلوت سماور شرکت رو روشن کنم چون گازش داشت نشت می کرد، فکر نمی کردم خیلی زیاد باشه یهو بوووم! در سماور رفت توی هوا!!! نترسین نخورد به من :دی به خیر گذشت. خدا کلا امروز باهام خیلی زیاد خوب بوده،دمش گرم رفیق با مرامیه برعکس من!!! آدمک شرمنده!

برچسب ها:

استفاده از مطالب این وبلاگ با ذکر منبع مجاز است

می دونی شیرینی زندگی مثل چیه؟

می تونی آرامش خوردن شکلات وانیلی رو

زیر آسمون وقتی خدا داره بهت نگاه می کنه با چیزی عوض کنی؟!

هر وقت احساس کردی زندگیت داره طعم تلخی می گیره اون حس رو یادت بیار

C# Corner.ir

csharpcorner.ir

کامنت های اخیر

Comment RSS