نوشته شده بوسیله تبسم
20. فروردین 1391 00:01
خدایا…دلم برات تنگ شده رفیق…
با اینکه بغلم می کنی و نازم می کنی با بارون و
با ماه زل می زنی توی چشام و می گی دوسم داری
ولی بازم دلتنگتم…
اینجای خیلی درهم و شلوغه…بیا با هم یه جای آروم و خلوت دو تایی بشینیم و چای و شکلات سفید بخوریم…
بهت احتیاج دارم چون دوستت دارم و دلم برات تنگ شده
بیا..لطفا
نوشته شده بوسیله تبسم
25. اسفند 1390 22:47
رویاهای روحتون الهی که مثال دشت های سرسبز کارتون های بچگی مون
پر از آرامش و گرما و شادی و رهایی باشه
و همواره در مهربانی و شیطنت و خلوص باورهای محکم کودکی شناور باشین
و خدا ، خونه نشین زلال صداقت چشمانتون باشه
و ارمغان بهار براتون عیدی هایی از جنس
عشق و امید
لب هایی نشسته به لبخند
دلهایی مزین به آرامش
روح هایی مملو ازشادی
و چشمانتون خیس از زیبایی شوق ِ لحظه ها
و محبت های نابی که هیچوقت رهاتون نکنه
آغوش خدا، مأوای امن ابدیتان
سال نو،لحظه های نو، بهانه ی نو شدن هامان مبارک
نوشته شده بوسیله تبسم
13. بهمن 1390 22:08
من از انتهای تاریکی سخن می گویم ....از مقصدی نا معلوم.....بی هیچ بهانه ای....من نیز جاری گشتم تا به تو برسم به خوشبختی به نوری که تو بودی برایم....من از انتهای تاریکی می خندم به انان که جاری می شوند پی نوری...
نوشته شده بوسیله تبسم
12. بهمن 1390 23:11
باران میبارد به حرمت کداممان نمی دانم!
من همین قدر میدانم باران صدای پای اجابت است
خدا با همه جبروتش دارد ناز می خزد،
نیاز کن...
نوشته شده بوسیله تبسم
3. بهمن 1390 22:55
نرگس هم گل داده…
این روزها آروم نیستم، ذهنم در هم و نامتمرکزه…خدایا تویی که توی زیبایی و عطر نرگس پنهانی، همه وجودمو پر کن از خودت…پر شو در من…به من کمک کن…لطفا عزیزم
سال پیش..
نوشته شده بوسیله تبسم
28. دی 1390 21:42
حرفایی هست که نمی تونی بگی…نباید بگی…اجازه نداری دیگه، نه،…حق نداری آره حق نداری دیگه بگی…
دوستت دارم ها، ممنونم ها، دل تنگی ها…حق نداری دیگه بگی…
وقتی همه ش رو جمع کردی توی یه صندوق و گذاشتی یه گوشه ی دلت انقدر که سنگین شده… صندوقی که هر چی توشه سهم توه و من دریغ کردم، چون من برات تصمیم گرفتم که اینجوری بهتره…صندوقی ناشی از خودخواهی من…
هر چیزی زمانی داره و وقتی در اون زمان انجام ندادی دیگه هیچوقت مثل زمان درستش نمی شه…
فقط همیشه این برام از همه چی سنگین تره که دو تا آرزوت رو نتونستم برآورده کنم و برای همیشه بهت بدهکار موندم…
یک خیابان بی انتهای بارانی…و مهتاب بارش آرامش…
3.3
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 21:23
از غم خبری نبود اگر عشق نبود
دل بود ولی چه سود اگر عشق نبود ؟
بی رنگ تر از نقطه ی موهومی بود
این دایره ی کبود ، اگر عشق نبود
از آینه ها غبار خاموشی را
عکس چه کسی زدود اگر عشق نبود ؟
در سینه ی هر سنگ دلی در تپش است
از این همه دل چه سود اگر عشق نبود ؟
بی عشق دلم جز گرهی کور چه بود ؟
دل چشم نمی گشود اگر عشق نبود
از دست تو در این همه سرگردانی
تکلیف دلم چه بود اگر عشق نبود ؟
قیصر امین پور
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 21:09
باران گرفت نیزه و قصد مصاف کرد
آتش نشست و خنجر خود را غلاف کرد
گویی که آسمان سر نطقی فصیح داشت
با رعد سرفه های گران سینه صاف کرد
تا راز عشق ما به تمامی بیان شود
با آب دیده آتش دل ائتلاف کرد
جایی دگر برای عبادت نیافت عشق
آمد به گرد طایفه ی ما طواف کرد
اشراق هر چه گشت ضریحی دگر نیافت
در گوشه ای ز مسجد دل اعتکاف کرد
تقصیر عشق بود که خون کرد بی شمار
باید به بی گناهی دل اعتراف کرد
قیصر امین پور
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 20:23
کودکانه هوس دشت دویدن دارم
بر سر بوتهی گل شوق پریدن دارم
دوست دارم بدوم بر سر یک تپهی سبز
وبه فرش چمنی میل لمیدن دارم
شاخهی خشک کنم سبز به انفاس بهار
چون صبا معرفت سبز وزیدن دارم
سر به سینه بزنم تا که بگویم هستم
دل پُر مهرم وآهنگ طپیدن (تپیدن) دارم
بحر آزادی من دامن خود را بگشا
رود پویاییم اُمید رسیدن دارم
گرچه صیّاد پروبال مرا بسته ولی
چشم بر آمدن صبح رهیدن دارم
اشک شب هستم وبر روی گلت میریزم
هدف بوسه ز اندام تو چیدن دارم
ماه من کی تو کنی جلوه به شام «سینا»
هوس چهرهی زیبای تو دیدن دارم
رحیم سینایی 22/1/1389
نوشته شده بوسیله تبسم
25. دی 1390 20:15
پسرک با دلدار
برلب ساحل رود
زیر آن سایهی بید
آخرین وعدهی دیدار نهاد
چه خدا حافظی غمگینی
درغروبی دلگیر
که نگاه خورشید
برگ را رنگ طلا می بخشید
گرچه در سینه دلش
همچون پُتک
پشت هم میکوبید
لیک گامش سنگین
با تُمأنینه قدم برمیداشت
دل او آنجابود
گلی از اشک زچشمش بچکید
ودرآن چهرهی دلدارش دید
غم سنگین جدا گشتن از او
مشت خود بر دل تنگش میکوفت
زیر لب گفت:خدا
که «رها» را
من رها نتوانم
ودریغا به جدا گشتن از او
ناگزیرم ولی غمگینم
رحیم سینایی 2/8/1387